به گزارش خبرنگار فرهنگی حیات؛ سردار شهید عبدالمجید سپاسی در چهارمین روز از مهرماه سال 1340 در شهر شیراز دیده به جهان گشود. وی از سن 15 سالگی به نبرد در جبهههای حق علیه باطل شتافت. یعنی از سال 1359-1360 در نخلستانهای شهر آبادان با یک قیضه خمپاره برای جلوگیری از پیشروی ارتش عراق تلاش میکرد.
شهید سپاسی خمپارهانداز(خمپاره چی) بود، وی از طریق دوستی با فرماندههان ردههای پایین ارتش از آنها مهمات میگرفت و به وسیله یکی از گلوله خمپارههای ارتش یک جیپ عراقی که در حال حرکت پشت خاکریزهای عراق بود را منهدم کرد و پس از آن در سال 1360 به نیروهای تیپ امام سجاد(ع) پیوست و سپاهی شد که در سال 1362 این تیپ به لشکر 19 فجر تبدیل شد. وی جزء فرماندهان گردانهای ادوات لشگر گردید.
شهید سپاسی در آخرین مسوولیت خود در لشکر به عنوان معاون عملیات لشکر 19 فجر، شب در عملیات والفجر10، در حلبچه بر روی ارتفاعی به نام سه تپان که در کنار دریاچه بندری خان عراق واقع است ؛ درحین حمله به نیروهای عراقی به وسیله ترکش خمپاره که به کنار گوشش در شقیقه او اصابت کرد در حالی که ذکر مقدس یا زهرا (س) بر لب داشت به فیض شهادت نایل شد . عملیات والفجر 10 درست در شب سال تحویل سال 67 به پایان رسید.
سید رضا متولی از همرزمان شهید سپاسی درباره حال و هوای پس از شهادت شهید سپاسی گفت:هم گریه میکردیم و هم میخندیدیم. لحظات عجیبی بود که دیگر مثل آن را ندیدم؛ اصلا از آن پس من هیچ عیدی را درست درک نکردم.
اصلاً جبهه با تمام وسعتش خانه مجید بود. سنگرش خانه و جبهه، حیاط خانه او بود و مجید در این هشت سال جنگ کمتر می شد که پا از حیاط خانه اش بیرون بگذارد. گاه می شد تا 10 ماه جبهه می ماند. اگر هم زمانی می شد که دل از جبهه بکند تنها و تنها به خاطر دلتنگی برای مادرش بود. گاهی وقت ها که من به مرخصی می آمدم سری هم به مادر مجید می زدم. می گفت: تو را خدا مجید را بیاورید ببینم، دلم برایش تنگ شده!
به مجید که می گفتم می آمد شیراز مادر را می دید و بر می گشت جبهه.
گاه می شد که به اجبار می رفت مرخصی؛ اما دو روز سه روز نشده، بر می گشت منطقه!
در عملیات رمضان در گرمای تابستان 1361 در منطقه پاسگاه زید عراق پس از شکستن خاکریزهای دشمن به همراه یک بسیجی دیگر به نام آقای تقوی در محاصره عراقیها قرار گرفت. مجید سپاسی توانست از محاصره نجات پیدا کند. او خود را به ما رساند و ما با یک جیپ به همراه شهید سپاسی برای آزادی آن بسیجی به محل محاصره رفتیم و متوجه شدیم که تانکهای عراقی آن بسیجی را شهید کرده و عقب نشینی کرده بودند . جنازه آن شهید را به عقب آوردیم.
حاج مجید برای ازدواج در سال 1365 چند روزی را مرخصی گرفت. خانواده دختر به او گفته بودند دیگر نباید به جبهه برود و ایراداتی گرفته بودند. او به جبهه برگشت و گفت دیگر زن دنیایی نمیخواهم و میخواهم که حوری بهشتی نصیبم شود
شهید حاج مجید خیلی نوشابههای ساخت وزارت سپاه پاسداران به نام کوثر را دوست میداشت و در گرمای شلمچه پس از هر غذا از آن نوشابهها مینوشید به حدی که بین بچهها معروف به نوشیدن نوشابه کوثر شده بود. حتی به ما می گفت من که شهید شدم مرا با نوشابه کوثر غسل دهید
بعد از شهادتش بین بچهها بحث شده بود و به این نتیجه رسیدیم که منظور او از نوشابه کوثر آب مقدس حوض کوثر بوده است
او در زمانهایی که از جبهه به اهواز میآمد فوتبال بازی میکرد و به بازی فوتبال علاقه داشت ما پس از شهادت او و پس از جنگ، تیم فوتبال لشکر 19 فجر را به نام تیم فوتبال فجر شهید سپاسی نام نهادیم که اکنون نیز از تیمهای مطرح و فعال باشگاههای کشور است....
مجید شخصیتی شوخ داشت و بسیار اهل مزاح بود، درعین حال تفسیر قرآن و دعای كمیل میكرد و اشك میریخت، كسانی كه ظاهر مجید را دیده بودند، باور نمیكردند كه او اینگونه اشك میریزد . یادم میآید كه یكبار نیم ساعت تمام فقط در سجده مانده بود، وقتی برخاست، زمین از اشكهایش خیس شده بود و تكههای گل به صورتش چسبیده بود، آن شب نیز مانند همهی شبها پس از چند ساعت كوهپیمایی و شناسایی، به نماز شب ایستاد و اینچنین بود كه در جواب راز و نیازهای شبانهاش نوای «ارجعی الی ربك» را پاسخ گفت.
فرازی از وصیتنامه شهید عبدالمجید سپاسی:
به نام او که همه چیزم از اوست، به نام او كه زندگیام در جهت رضایت اوست به نام اوكه زندهایم به نام او كه آزادیام و زندگیام به خاطر اوست شدنم در جهت اوست، بودنم از اوست یادم از اوست، جانم اوست، مقصودم اوست، مرامم اوست، احساسش میكنم با قلبم با ذره ذره وجودم با تمام سلولهایم اما بیانش نتوانم كرد. ای همهچیزم به یادم باش كه بیتو هیچ پوچ خواهم بود. خدایا! آرامش برما فرو فرست و به هنگام برخورد با دشمن پایدارمان بدار ... بیدارتر از ستاره ... »
خبرنگار: یاسمن رودباری