به گزارش حیات، کتاب سهم من از عاشقی خاطرات خودنوشت جانباز 70 درصد رمضانعلی کاوسی است، که با روایتی ساده و مستند به بازگویی و بیان خاطرات دوران رزم، جانبازی و ایثارگری خود میپردازد. او که از جانبازان آسیب نخاعی از ناحیه گردن است، تجربیاتش را در این خصوص بیان کرده است. وی این خاطرات را تنها با انگشت سبابه دست چپش تایپ کرده است. چون بقیه انگشتانش توانایی فشردن دکمههای صفحه کلید را ندارد، او هنوز هم خودش را رزمنده میپندارد، منتها در عرصه فرهنگ شادمان است که توانسته در حد بضاعت خود با پدیدآوردن این اثر ناگفتههای گذران زندگی یک جانباز قطع نخاع را با هموطنانش به اشتراک بگذارد. چاپ دهم این کتاب سال 1400 با 1250 نسخه و306 صفحه از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
رمضانعلی کاوسی در مقدمه این کتاب نوشته است:
من خاطراتم را نگاشتم تا دانش مردم کشورم درباره جانبازان به برخورداری از سهمیه دانشگاه و شاید نام یک کوچه یا خیابان خلاصه نشود. مینویسم تا آیندگان بدانند برای بعضی از رزمندگان این آب و خاک جنگ در سال 1368 تمام نشد و هنوز ادامه دارد. مینویسم تا مردم ایران بدانند عدهای از فرزندان این دیار مجبور شدند بعد از جنگ، با خوابیدن روی تخت و نشستن روی ویلچر، مبارزه دیگری را با درد و رنج و مشکلات گوناگون آغاز کنند. مردم ما نمیدانند مشکلاتی که گریبانگیر یک جانباز قطع نخاع است که گاهی قلم نیز، بهدلیل نارسایی واژهها، مجبور است در برابر آنها دم فرو بندد.
اکنون بخشهایی از کتاب را مرور میکنیم:
از جلو نظام، خبردار
امتحانات ترم دوم تربیت معلم تمام شد. به شهرضا برگشتم. اواخر تیرماه 1361 به پادگان آموزشی سپاه شهرضا رفتم. باغ بزرگی را در حریم شهر بهعنوان پادگان انتخاب کرده بودند. میگفتند:« این باغ مصادرهایه.» ویلای نسبتا بزرگی وسط باغ بود که بهعنوان آسایشگاه و خوابگاه از آن استفاده میکردیم. کنار ویلا، خیابانی خاکی باغ را به دو قسمت تقسیم کرده بود. دو طرف خیابان درختهای بلندی بود. شاخ و برگ درختها به هم تعظیم کرده و سایه دلنشینی ساخته بودند. دو طرف این خیابان تاکستان بود. خوشههای طلایی انگور چشم هر بینندهای را نوازش و ذائقهاش را تحریک میکرد.
نسیم عملیات
گفتند که چون عملیات در ماه محرم انجام میشود، اسم آن را «محرم» گذاشتهاند. مرحله اول عملیات محرم شب دهم آبان 1361 شروع شد. شب اول، بچههای تیپ امامحسین(ع) وارد عمل شدند. آن شب نیروهای تیپ ما را برای عملیات نبردند. سیدنورالدین گفت:« قراره ما در مرحله دوم شرکت کنیم.» همان شب باران گرفت. دوباره سیل راه افتاد. آنچه من روز بعد شنیدم این بود که تیپ امامحسین(ع) به سمت چمهندی حمله کرده، اما چون رودخانه دویرخ طغیان کرده، آبشماری از بچهها را با خودش برده. با وجود شرایط سخت، آنها از آب گذشته و مناطق زیادی را آزاد کرده بودند، اما بهسبب باران شدید و تلفات زیاد نتوانسته بودند تپههای چهارصد را تصرف کنند.
تنفس طلایی
سروصدا لحظهبهلحظه کمتر میشد. بوی خون به دماغم خورد. نمیدانستم از چه ناحیهای مجروح شدهام. توی فکر فرورفتم. یاد صحبتهای قاسمعلی سلطانی، مسئول پایگاهمان افتادم. موقعی که داشتم به جبهه میآمدم، به من گفت:« اگه مجروح شدی، باید خودت امدادگر خودت باشی. هرطور میتونی، باید خودت رو نجات بدی. اگه این کار رو نکنی، ممکنه نیروها مجبور به عقبنشینی بشن. تو رو هم نتونن با خودشون ببرن عقب. اونوقت اسیر میشی.» هرکاری کردم، نتوانستم حتی خودم را تکان بدهم، چه رسد به اینکه بخواهم به عقب هم برگردم. گیج و حیران مانده بودم. هیچ دردی احساس نمیکردم:«خدایا، اگه تیر یا ترکش نخوردهم، چرا نمیتونم تکون بخورم؟ اگه دست و پام زخمیه، چرا درد نمیکنه؟!» با صورت کف کانال افتاده بودم. طرف راست صورتم روی خاک قرار گرفته بود. بهسختی نفس میکشیدم. ساعت حدود چهار یا پنج صبح بود. هوا سرد شده بود. خستگی و سستی را حس میکردم. بر اثر سردی هوا، کمکم بینیام گرفت. دیگر نمیتوانستم نفس بکشم. باز هم اراده کردم بهنحوی سرم را تکان بدهم، اما نشد. فقط میتوانستم با دهان نفس بکشم. کار پرزحمتی بود. گاهی، از دور صدای انفجار و از نزدیک صدای آه و ناله مجروحی را میشنیدم.
انتهای پیام/
«سهم من از عاشقی»؛ خاطرات جانباز 70درصد رمضانعلی کاوسی
گفتند چون عملیات در ماه محرم انجام میشود، اسم آن را «محرم» گذاشتهاند. مرحله اول عملیات محرم شب دهم آبان 1361 شروع شد. شب اول، بچههای تیپ امامحسین(ع) وارد عمل شدند. آن شب نیروهای تیپ ما را برای عملیات نبردند. سیدنورالدین گفت:« قراره ما در مرحله دوم شرکت کنیم.»