به گزارش حیات، کتاب جنگ به روایت لبخند، با زبان طنز و صمیمی خاطرات شیرین جانباز زنجانی احمد محمدی را در دوران جنگ روایت میکند. نویسنده این اثر سیده الهه موسوی است، که از سوی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان زنجان، نشر صریر در سال 1398 به چاپ رسیده است. جنگ به روایت لبخند روایتگر لبخندهای پنهان و ناگفته رزمندههایی است که پشت جبهههای جنگ دیروز، لبخندهای امروز را آفریدهاند. این کتاب دوران کودکی رزمنده تا تمام شدن سالهای دفاع مقدس را شامل میشود، که زاویه دید آن راوی کل است و در10 فصل و 143 صفحه منتشر شده است.
نویسنده در مقدمه کتاب مینویسد:
کتابی که به دست گرفتهاید، خاطرات خوشمزه و شیرین یک رزمنده به قول خودمان باحال است. مردی که از روستای دستجرده آمده است و خاطراتش هم مثل کوههای طارم باصفاست. احمد محمدی متولد 1341، اکنون بازنشسته سپاه پاسداران است و جانباز 38درصدی جنگ تحمیلی است. آقای محمدی روایتگر خاطرات تلخ و شیرینی است که از یادآوری آنها، گاه شاد و گاهی غصهدار میشد. باحوصله و همکاری خوب ایشان در طول کار، و البته خاطرات بامزههاشان، خستگیهای کار از تنم در میرفت و مرا به نوشتن ترغیب میکرد. حضور ذهن و دقت بالای ایشان در تعریفکردن خاطرات، حتی در مصاحبهها و تماسهای تلفنی، مشهود است.
در اینجا خلاصهای ازفصلهای کتاب را مرور میکنیم.
22نفر از گروه سپاه پاسداران
«نزدیکیهای غروب بود که رسیدیم تهران. سوزسرمای بهمن نشسته بود به جانمان وآب دماغمان را آویزان کرده بود. پادگان امام حسن(ع) محوطه خیلی بزرگی داشت، با ساختمانهای کهنهای که دیوراهای نمدارش بوی گربه مرده و پهن میدادند. وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود و اسبها را داشتند میبردند توی اصطبل. دورتادور پادگان را با دیوارهای بلند آجری حصار کشیده بودند. بعد که پرسوجو کردیم، فهمیدیم قبلا آنجا میدان اسبدوانی فرحآباد بود و به تازگی پادگان شده بود. ولی هنوز همه اسب ها را جمع نکرده بودند. زمستان 1359 بود و ما دومین گروه سپاه پاسداران زنجان بودیم که به اهواز اعزام میشدیم. جنگ شروع شده بود و قرار بود برای دورههای آموزشی و دفاعی چند وقتی آنجا مستقر شویم. کلا 22نفر بودیم که نیروی خیلیخوب و زبدهای محسوب میشدیم.
عبور از پل معلق
بعد از تقریبا یک هفته، از اهواز، به شهرک دارخوین منتقل شده بودیم. نیروهای جهاد سازندگی یکی از شهرها که الان نامش یادم نیست، پلی درست کرده بود که ژاندارمری، ما و نیروهای اصفهانی کنار آن مستقر شده بودیم و آموزش میدیدیم. پل از یک یا دوهزار بشکه درست شده بود، آنها را کنار هم بهشکل افقی چیده بودند و محکم با سیمهای بکسل بههم بسته بودند و از دوطرف به درختها و تختهسنگهای کناره رود وصل کرده بودند. اما تنها مشکلی که داشت، وسطش انگار به داخل فرورفته بود و یکجور گودی ایجاد شده بود. یک بسمالله گفتم وپا گذاشتم روی پل. سرم را که به اطراف چرخاندم، امتداد کارون را دیدم که روی زمینهای خشک و بیعلف پیچ خورده بود و کمی آن طرفتر محو شده بود. حسی دویده بود زیر پوستم که خوب میدانستم ترس نبود. هوارو به خنکی رفته بود و موجهای کارون تندتر شده بودند. هنوز هم صدای آب توی گوشم هست. با هر قدم، پل تکان میخورد و تعادلم بههم میخورد. شنا بلد نبودم، اما حتی اگر همان موقع میافتادم توی آب، باز هم به امتحانش میارزید.
شبهای مشاعره کارون
گاهی که نور ماه کامل میشد و عکسش میافتاد روی کارون، دلم هوای شعر و شاعری میکرد و با بچهها هزاران بیت شعر را یک شبه کج و معوج میکردیم. بچهها میگفتند: توانا بود هرکه دانا بود.. و من بلندگو را میگرفتم توی دستم، لبم را با زبانم تر میکردم و میخواندم: در آبگوشت همیشه یرالما بود. و خنده بچهها بلند میشد. یک شب یکی از مسولان از صدای شعر خواندن ما، بدجور عصبانی شد. در حالی که اخمهایش توی هم رفته بود، هوارکشان نزدیکمان شد: این مجلس مطربی چیه راه انداختید؟ پاشید این قروقمیشاتون رو جمع کنید ببینم. خواب نزاشتید واسمون. مگه مطرب خونه است؟ همانطور که نشسته بودم، با دست نشانش دادم و خواندم: چون هستی من ز هستی اوست از کله خلق میکنم.. همه بلند گفتیم: پوست! و صدای خندهمان پیچید توی هوا. داد زد: ای پدر صلواتیا منو مسخره میکنید؟ بعد با عصبانیت دست انداخت به آفتابههای بینوایی که کنار تانکرهای آب جا خوش کرده بودند و پشتسرهم پرت کرد طرف ما. تندی از جا پریدیم، پاها را توی نفربرها، یعنی همان دمپاییها، محکم کردیم و د بدو که رفتیم!
بغضی که در گلویمان ماند!
اولین بار بود که دستم به جنازهای خیس و لزج میخورد. آن لحظه که از گرما کلافه شده بودم، یکدفعه سرمای چندشآوری استخوانهایم را لرزاند و بویی شنیدم که تا آن وقت به دماغم نخورده بود. ذهنم سیاه شد و دهانم پر از زردآب تلخ. لحظه آخر، دیدم که با تکان دادن اولین جنازه، چند موش درشت شناکنان دویدند میان نیها. حالم خیلی بد بود. عملیات بدر با همه سختیها و فرازونشیبهایش گذشته بود. خیلی از بچهها شهید شده بودند و حالمان بدجور خراب شده بود. از تکوتای خندیدن افتاده بودیم و فقط حواسمان به سروسامان دادن وضعی بود که هر لحظه بدتر میشد. فرمانده لشکر، مهدی باکری شهید شده بود و خیلی از بچهها افسردگی گرفته بودند. جنازههای سرد و خونی و گلی دوستانمان یله مانده بودند روی زمین و ما برای عزاداری وقتی نداشتیم.»
انتهای پیام/