کد خبر 150675
۱۸ خرداد ۱۴۰۰ - ۱۰:۴۱

زندگی‌نامه داستانی معلم شهیده رقیه رضایی لایه «نوعروس»/ همه‌ی چادر نمازها گلدارند

زندگی‌نامه داستانی معلم شهیده رقیه رضایی لایه  «نوعروس»/ همه‌ی چادر نمازها گلدارند

حیات_ «نوعروس» نگاهی به زندگی آموزگار شهید، رقیه رضایی لایه است که در نهم مرداد 1366 در مکه مکرمه هنگام شرکت در راهپیمایی برائت از مشرکین توسط عوامل رژیم سعودی به شهادت رسید.


نوعروس بر اساس روایت و مصاحبه با اعضای خانواده، دوستان و همکاران این شهید بزرگوار است که با مدارک و اسناد موجود جمع آوری شده است. این کتاب جوان‌ترین شهید مکه خونین 1366 را ساده و بی‌تکلف ولی موثر به تصویر می‌کشد و ماجرای بی‌کفایتی‌های رژیم آل سعود که با دشمنی آمیخته شده بود را بیان می‌کند، همچنین با روایتی داستان گونه، سرگذشت و مسائل مهم زندگی 22 ساله‌ی شهیده و تلاطم‌های روحی او را به نمایش می‌گذارد.
خلاصه ای از 4 داستان کوتاه این کتاب ارزشمند را اینجا مرور می کنیم
اگر دختر باشد
صدای ناله‌ی سکینه‌خانم بلند‌تر شد. داشت اشهد می‌خواند. رباب دامن چادرش را زیر بغل جمع کرد و دست‌هایش را بالا برد، خدایا خودت می‌دانی این زن چقدر نذر و نیاز کرده! عمر آن چهارتا که به دنیا نبود، این یکی را به او ببخش. سکینه‌خانم با گوشه چارقدش زیر چشمش را پاک کرد و آهسته گفت: آمین. اگر دختر باشد، اسمش را می‌گذارم رقیه! با بلند شدن بوی کندر و اسپند رباب به طرف آشپزخانه خیز برداشت و لحظاتی بعد، با خواندن "امن یجیب" ظرف اسپند را در اتاق چرخاند. آن روز بعد از آمدن مصطفی و آمیرزا که به‌دنبال قابله رفته بودند، سکینه خانم وضع حمل کرد.
تا قسمت کجا باشد!
فاطمه معصومی‌فر، همکار رقیه در حزب جمهوری بود. خانواده‌ای اسم و رسم‌داری داشت، چند خواهر برادر و یک پدر و مادر نمازخوان و سفره‌دار. فاطمه چند وقتی بود که دنبال یک دختر مناسب برای برادرش می‌گشت. ابوالفضل متولد 1338بود، او از سال 62 در استانداری زاهدان مسئول اداره  سیاسی انتظامی استانداری شده بود وبا وجود اصرارهای اهل‌خانه، تن به ازدواج نمی‌داد. فاطمه و مادرش چندین جا برای خواستگاری رفته بودند، اما به قول مادر ابوالفضل تا قسمت کجا باشد. رقیه تا آن زمان خواستگاران زیادی داشت. پسران کسبه و بازار وزیر و برادران دوستانش و چند نفرهم از طلبه‌های حوزه علمیه قم. اما همه آن‌ها را از سرش باز کرده بود . ولی این بار هفت صنار تومنی توفیر داشت، دودل بود. دلش گیر جانبازی ابوالفضل بود  رقیه کمی باخودش کلنجار رفت دیدن بیماری مادر سردرگمی‌اش را بیشتر می‌کرد. با یک تماس تلفنی از آمیرزا اجازه خواستگاری گرفته شد، عجیب جای سربه‌سر گذاشتن‌های سکینه‌خانم خالی بود. رقیه گوشی را برداشت و با دفتر حاج آقا باریک‌بین تماس گرفت. جواب استخاره خوب بود، با آمدن خواستگاران موافقت کرد.
همه‌ی چادر نمازها گلدارند
خواست برگردد، ولی دلش تاب نیاورد. جلوتر رفت و سرک کشید، رقیه با چادری سفید شبیه لباس احرام در سجده بود. مریم یاد روزی افتاد که اولین بار چادر رقیه را دیده‌ بود، رقیه چرا چادر تو این شکلی است؟ همه چادر نمازها گلدارند یا طرح دار چرا مال تو سفید ساده است؟ رقیه در جواب خیلی ساده گفته بود: خوب همین طوری دوست داشتم، چادرم سفید ساده باشد. مریم گفت: خیلی شبیه کفن است، آدم را می‌ترساند. تو چرا نمی‌گویی شبیه چادر احرام است؟ می‌گویی کفن؟ باشد بابا اصلا شبیه هردو آنهاست، آن روز از ته دل خندیده بودند.
خدا از سلطان محمود بزرگتر است
شهر به حالت آماده باش درآمده بود. مردم به حکومت نظامی اهمیتی ندادند و به طرف مرکز شهر به راه افتادند. هلی‌کوپترها در آسمان مسجد شاه می‌چرخیدند و بلندگوهای ماشین‌های نظامی از مردم می‌خواستند متفرق شوند.برخورد نظامیان، خون مردم را به جوش آورده بود و فریاد می‌زدند: تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود.شعار ادامه پیدا کرد یکهو صدای تیرو گلوله آمد. جماعت به هم ریخت. هرکس به طرفی دوید. شکر خدا هوایی بود، ولی با بلندگو هشدار دادند که اگر متفرق نشوید، تیر بار را به روی جمعیت نشانه می‌رویم. در آن هیرو ویر نفهمیدم کی بود که دست مرا گرفت و داخل خانه‌ای کشاند. از پله‌ها کله معلق شدم توی حیات. به خودم که آمدم دیدم کلی آدم بالای سر من ایستادند، تا آمدم دهانم را باز کنم با اشاره به من گفتند حرف نزنم، ماموران یکی‌یکی پشت در خانه‌ها می‌آمدند و با قنداق تفنگ، شیشه‌ها را می‌شکستند. همانجا منتظر ماندیم، شب شد ولی سربازها خیابان را خالی نکردند. حکومت نظامی بود دیگر! ماهم تصمیم گرفتیم آنجا بخوابیم. صاحب‌خانه از پشت‌بام به سراغ همسایه رفت و برایمان کلی لحاف و بالش و زیرانداز آورد.
انتهای پیام/

برچسب‌ها