کد خبر 150631
۴ خرداد ۱۴۰۰ - ۱۵:۱۰

کتاب «منصور آسمان»

قصه‌ی فرمانده دیار 15 خرداد در کتاب "منصور آسمان"

قصه‌ی فرمانده دیار 15 خرداد در کتاب "منصور آسمان"

کتاب "منصور آسمان" قصه‌ای از زندگی سرلشکرشهید "منصور ستاری" است که شعله جهانگیری آن را به رشته تحریر درآورده است.

به گزارش حیات، کتاب منصور آسمان خاطراتی از زندگی سرلشکر شهید منصور ستاری است، که با قلم شعله جهانگیری به نگارش درآمده است این کتاب از سوی موسسه فرهنگی رسول آفتاب در سال 1398در شمارگان هزار نسخه و در 86 صفحه چاپ و منتشر شده است.
این کتاب سرگذشت زندگی مردی ماندگار از دیار 15خرداد است، که به صورت داستان کوتاه با عنوان‌های مختلف به یکدیگر وصل می‌شود. از جمله: تمام او در این قاب نمی‌گنجد، تنور داغ، دوچرخه‌ی مزاحم، زنگوله‌ی غرور، چرم و کاغذ، حاج حسنی دیگر، باید دل کند، ارتباط با مذهبیون، نمایش قدرت، ارتشی مردمی، ماموریت، قول مشهد، ماسک، گونی‌های آذوقه، امضای عبرت، به رهبر قول دادم، پروانگی را شامل می‌شود. این کتاب با نثری ساده و روان از زبان راوی کل نوشته شده و هدف اصلی آن شناسایی چهره‌های تاثیرگذار ارتشی در دفاع مقدس، زندگینامه و خاطرات این دلاورمردان در قالب رمان است و پاسخ خوبی برای ذهن پویای نسل امروز است.
نویسنده در مقدمه این کتاب می‌نویسد: در داستان‌های واقعی شهدا، علاوه برجذابیت، مطالب به طور واقعی و با کلام پند و اندرز و سخنان زیبا نوشته شده و در تمام زندگی‌شان مهربانی، صداقت و از خودگذشتگی موج می‌زند، برای همین در دل‌ها می‌نشیند.
در ادامه قسمتی از این کتاب را میخوانیم: منصور ستاری بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، تمام فکر و ذکر خود را مشغول ارتقاء نیروی هوایی، برنامه‌ها و طرح‌هایی جهت خودکفایی تسلیحات نظامی کرد و تا پایان جنگ تحمیلی در نیروی هوایی سنگ تمام گذاشت. او با جان و دل تلاش می‌کرد تا یکی‌یکی طرح‌ها و ایده‌هایش را جامه‌‌ی عمل بپوشاند و دوستان را خوشحال و دشمنان را ناامید سازد. شهید منصور ستاری در سال 1327 در روستای ولی آباد ورامین به دنیا آمد و هنگام شهادت 46 سال بیشتر نداشت، اما دستاورد‌های 10ساله‌ی او برای نیروی هوایی معادل صد سال خدمت بود.
در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

زمستان سختی شروع شده بود. سرتاسر روستا پوشیده در پارچه‌ای سپید از برف. منصور از مدرسه برمی‌گشت و سوز سرما امانش را بریده بود. در راه صدای زوزه‌ی گرگ‌ها می‌آمد. هر چند قدمی که برمی‌داشت، با وزش باد به عقب هل داده می‌شد برای این که زمین نخورد و باد کمتر بر او نفوذ کند، خم شده بود و به زور گام برمی‌داشت. نه تنها باد و بوران که سوزش انگشتان هر دو پای منصور، مانع راه رفتنش شده بود. آب یخ زده وارد کفش‌های کهنه‌اش می‌شد و تا مغز استخوان انگشتانش از درد، گزگز می‌کرد. رو به بی‌هوشی بود که به خانه رسید. مادر در حالی که اشک شوق می‌ریخت و بلند‌بلند خدا را شکر می‌کرد، منصوررا در آغوش کشید. شب وقتی منصور به خواب رفت، مادر رو کرد به ناصر و گفت: فکر کنم کفشای منصور رو دزدیدند. چند وقته با همون کفشای کهنه‌اش می‌ره مدرسه. تو این برف و بارون، آب از درز کفش‌ها می‌رسه به انگشتای پای بچه‌م. نمی‌خواد من بفهمم منم به روش نیاوردم، اما تو بپرس ببین کفشهاشو چه کار کرده. فردا صبح در بیرون خانه سرگرم بستن بندهای کفش کهنه‌اش بود که سایه‌ی سنگین ناصر را روی سر خود حس کرد. سرش که را که بالا گرفت، هم ناصر را دید و هم مادررا. ناصرازاو پرسید: کفشای نوت کو؟ بدون معطلی گفت: یکی از دوستام می‌خواست بره مهمونی، کفش‌هاش کهنه بود بهش قرض دادم می‌ده حالا. منصور که دید چاره‌ای ندارد و ازپس اصرارهای  ناصر و مادرش برنمی‌آید، گفت: کفش‌های یکی از بچه‌های کلاس پاره شده بود. هرروز با کفش کهنه و خیس به مدرسه می‌اومد. بعضی وقتا هم میگفت انگشتای پام درد می‌کنه. حتی یه بار از سرما ناخنای پاش سیاه شد و ریخت خیلی درد کشید، می‌دونستم پدر و مادر نداره و دست‌و‌بال پدربزرگش تنگه، منم کفشامو دادم به اون.

انتهای پیام/ 

برچسب‌ها