حیات - اوایل دهۀ 90، یکی از دوستان به من گفت: «اگر به 1400 سال پیش در زمان «امام حسین (ع)» برمیگشتی، چه کار میکردی؟» گفتم: «میرفتم لشکر امام حسین (ع) تکهتکه میشدم». گفت: «آقای عزیز یادت باشه «تاریخ عوض نمیشه اما تکرار میشه.» الان میخواهند حرم اهل بیت (ع) را خراب کنند و تاریخ داره تکرار میشه. شما شئونات اسلامی را رعایت میکنی، الان میخواهند حرم امام حسین (ع) را تخریب کنند، لودر بندازند. حرم اهل بیت (ع) در خطر است، چند مردِه حلاجی، چی کار میکنی؟» و من اعزام شدم.
فاطمیون گمنام اعزام میشدند
اکثر افراد اعزامی به سوریه، اسم خود را اشتباه میگفتند تا گمنام بمانند. فقط میخواستند بروند و در مقابل تکفیریها بایستند. خیلی از شیعیان اعزامی دورههای نظامی را توسط آمریکاییها در ارتش افغانستان و پاکستان آموزش دیده بودند و حالا آمده بودند علیه خودشان بجنگند. جزو اولین نفرات اعزامی به سوریه بودم. اکثر افراد اعزامی به سوریه خانوادهشان توسط داعش، طالبان، القاعده یا یک شبکۀ تروریستی کشته شده بودند و آنها جمع شده بودند که جلوی اینها بایستند. یکی از داوطلبان از ارتشیهای افغانستان بود که خانوادهاش نیز توسط طالبان و آمریکاییها کشته شده بودند و دیگر کس و کاری نداشت و وقتی شنید یک جبهه درست شده علیه آنها، آمد تا هم انتقامی بگیرد و هم حرم را نجات بدهد.
برای پول نرفتیم
برخی میگویند اینها برای پول به سوریه میروند؛ در حالی که تنها یک تا دو میلیون تومان به ما داده میشد؛ اما ما وقتی کار میکردیم، درآمدمان خیلی بیشتر بود. به ما میگفتند وصیت کنید بروید سوریه، همه یا شهید میشوید یا اسیر، و دیگر زنده و سالم برنمیگردید. «شهید حاج حسین بادپا» میگفت: «این بچهها با جان و دل آمدند.» کدام آدم عاقلی میرود جلوی داعش بایستد، سرش را ذبح کنند بعد بگوید به من پول بده! این پول به چه کارش میآید؟ در کشوری که 80 درصدش را تکفیریها گرفته بودند و در بیست درصد باقیمانده نیز رخنه کرده بودند و آن داعش مجهز به تجهیزات روز بود، هرکسی وجودش را نمیکرد مقابلش بایستد؛ فقط بچههای سپاه قدس، حزبالله و مدافع حرم میتوانستند جلوی داعش بایستند، کار سپاه قدس معجزه بود.
خمپارۀ 60 جانها را نجات داد
از این حدود 250 اعزامی تقریباً دو درصد آموزش نظامی ندیده بودند؛ همه دارای تبحر خاص در استفاده از تجهیزات نظامی بودند. در یکی از عملیاتها، در حالی که ما روی تپه بودیم و تکفیریها شبانه از اطراف به ما هجوم کردند، «شهید حسین براتی» فرماندۀ گروهان ما و از رزمندگان فاطمیون که متبحر در جنگ شهری، جنگهای نامنظم و مهارت خاصی در به کارگیری خمپارۀ 60 داشت، ما را با خمپارهاش نجات داد و به تنهایی مقابل تکفیریها که توانسته بودند به خاطر فرار عربها، داخل ما نفوذ کنند، ایستاد. اگر داعش بر آن منطقه مسلط میشد، کل منطقه تصرف میشد و افتضاح به بار میآمد. در آن هجوم حدود 40 نفر از داعشیها به هلاکت رسیدند و چهار نفر از فاطمیون نیز شهید شدند.
رزمندهای که پیشنهاد اقامت در آمریکا را نپذیرفت
آمریکاییها به یکی از رزمندگان فاطمیون به لحاظ تبحرش در استفاده و آموزش تسلیحات و تجهیزات نظامی پیشنهاد گرین کارت و اقامت در آمریکا را دادند؛ اما او گفت: «پدر و مادرم به دست شما کشته شدند، من پول کثیف نمیخواهم» و پیشنهاد آمریکاییها را رد کرد.
حاج قاسم همیشه در خاکریز بود
«حاج قاسم» -خدا رحمتش کند- شهید زنده است. حاج قاسم همیشه هست و نزد خدا روزی میخورد این حرف خدا و ائمه اطهار (ع) است. او خیلی زحمت کشید. حاج قاسم وقتی جنگ ایران و عراق تمام شد دست از جنگ نکشید، 40 سال در جنگ بود و همیشه در خاکریز بود. در خاکریز بودن کار هرکسی نیست، دل و جرأت میخواهد. باید عاشق باشی تا در خاکریز دوام بیاوری. بارها حاج قاسم را در منطقه دیدم. در جاهایی که هر آن ممکن بود آنجا را بزنند و تکهتکه بشود. همیشه میگفت: «بچهها دعا کنید منم شهید بشم، من در هشت سال جنگ شهید نشدم؛ اما شهادت مدافع حرم، درجۀ دیگری دارد. آن موقع برای اسلام و ناموس خودمان میجنگیدیم اما الان برای دنیا میجنگیم. این شهادت، جانبازی و اسارت با بقیۀ موارد فرق دارد.» باید کل دنیا دست حاج قاسم را میبوسید.»
حضور سردار سلیمانی انرژی و نیروی مضاعفی به رزمندگان میداد. وقتی آمادۀ انجام عملیات میشدیم و حاج قاسم ترک موتور میرسید و میآمد به خط و با آن کلام نافذش ما را بدرقه میکرد، قطعاً برندۀ آن نبرد بودیم. تمام عملیاتهایی که حاجی به میان رزمندگان میآمد، پیروز میشدیم.
گلوله ها به حرم اصابت نمیکرد
یکی از رزمندگان برایم تعریف میکرد در زمان تسخیر سوریه، داعشیها به حرم رسیده بودند، دور تا دور حرم را گرفته بودند و خمپارۀ 120 و 80 روی مختصات حرم شلیک میشد؛ اما به پشت حرم و در جمع خود داعشیها اصابت میکرد. باران تیر، گلوله، بمب، موشک، خمپاره و... از آسمان حرم میبارید؛ اما حتی یک تیر به سمت گنبد نمیرفت و فردای هجوم داعشیها میدیدیم جنازۀ داعشیها دور تا دور حرم ریخته است.
رزمندۀ مجروح در تل قرین
در عملیات تل قرین که سر مرز اسرائیل بود، حاج قاسم نیز حضور داشت، سردار به رزمندگان تأکید کرده بود که بچهها باید پیروز بشویم. به هیچ عنوان ما نباید شکست بخوریم؛ چون جبهۀ آنور اسرائیل است و ما در نهایت آن منطقه را گرفتیم. در این عملیات، من مجروح میبردم، یکی از رزمندگان مجروح را به من سپردند تا به بیمارستان صحرایی منتقل کنم. در حین رانندگی با او صحبت کردم. پرسیدم از چه ناحیهای مجروح شده، گفت: «فکر کنم پام شکسته سید.» در بین راه آمبولانس وسط بیابان خاموش شد، از آمبولانس پایین آمدم. کاری از دستم برنمیآمد، هر قدر بیسیم زدم و کمک خواستم پاسخی جز اینکه تا فردا صبح صبر کن تا نیروی کمکی بفرستیم، دریافت نکردم. مجروح خونریزی شدیدی داشت، امکان اینکه با این خونریزی تا فردا زنده بماند نبود، مستأصل مانده بودم. از حضرت زینب (س) و امام زمان (عج) کمک خواستم تا ماشین درست شود و این جوان 18 ساله را به بیمارستان برسانم. مجدد سوار خودرو شدم و مصدوم از من پرسید: «سید چی کار کردی؟ کاپوت را هم بالا ندادی!» یک صلوات فرستادم و ماشین را استارت زدم و روشن شد. مجروحها را به بیمارستان صحرایی رساندم، موقع انتقال متوجه شدم آن جوان 18 ساله پایش نیست و از بالای زانو قطع شده بود. حیران ماندم که اگر میماندیم این رزمنده از خونریزی میمرد؛ اما لطف خدا و ائمه (ع) شامل حالمان شد.
شاهکار «علی شارژی» در هلاکت داعشیها
فرماندۀ دسته در یکی از عملیاتها در حما بودم، دستور آمد که از هر گروهی 10 نفر انتخاب کنید. داعشیها بالای تپه بودند و ما پایین تپه مستقر شده بودیم، آنجا گیر کردیم. شهید حاج حسین بادپا انگار به او الهام شد و دستور تغییر محل استقرار داد. به محض اینکه نفر آخر محل را ترک کردیم، آنجا زیر آتش دشمن قرار گرفت. اگر یک ثانیه دیرتر حرکت کرده بودیم، همگی شهید شده بودیم. مثل باران بهاری گلوله و تیر از بالای سر ما رد میشد. حاج حسین بادپا میخواست پشت دوشکا بنشیند و به سمت دشمن که تعدادشان زیاد بود، حرکت کرد که با این کار مخالفت کردیم؛ چون حتماً شهید میشدند. تصمیم گرفته شد کمی به عقب برویم و بعد از آن «شهید علی شارژی» با تانک به وسط داعشیها رفت. تعداد زیادی از داعشیها را لت و پار کرد و حاج حسین با بیسیم دستور برگشت تانک را داد و قرار شد علی شارژی ما را تا جایی اسکورت کند. تا میانۀ راه رفتیم، یکی از تانکها واژگون شد، حاج حسین با زحمت زیادی تانک را از این مخمصه درآورد تا تانک دست داعشیها نیفتد.
اعراب مرتجع و اروپاییها حامیان داعش
در عملیاتهای مختلف که داعشیها را غافلگیر کردیم و وسایل و تجهیزاتشان را جا میگذاشتند، اغلب تجهیزات خوراکی آنها متعلق به عربستان، قطر، امارات، ترکیه، فرانسه و مهمات متعلق به اروپا و آمریکا و تجهیزات پزشکی و دارویی بجا مانده از آنها دارای آرم اسرائیل بود.
آخرین مأموریت ماه رمضان بود
در سال 1394 موقع آزادسازی تدمر، در زمان وعدۀ حاج قاسم که گفتند سه ماه دیگر پایان داعش را اعلام میکنم، موقع اعزام به خانواده گفتم: «میرم تا با حضرت زینب (س) تسویه حساب کنم و این دفعۀ آخر است.» تدمر در تسخیر داعش بود و سر یکی از بچههای بهداری ما را بریدند و گذاشتند روی آمبولانس. دکتر دانش از رزمندگان برای اعزام به تدمر درخواست کمک کرد اما بچهها کمی دلهره داشتند و استقبال نکردند تا اینکه دکتر دانش از من خواست تا همراهش بروم، پذیرفتم چون ترسی نداشتم و در این عملیات، مجروحان را از خط به بیمارستان صحرایی منتقل میکردم. ماه رمضان بود و داعشیها هجوم آوردند و تعدادی از بچههای ما مجروح شدند و قرار شد من آنها را به بیمارستان منتقل کنم. ماشین را روشن کردم به همراه سیدعلی به سمت خط رفتم، از آنجایی که شیشۀ ماشین ما دودی بود، آن را با ماشین حاج قاسم اشتباه گرفتند و آمبولانس ما را زدند. ماشین حدود 4 یا 5 متر به هوا پرتاب شد. من از شیشه ماشین به بیرون پرت شدم و پایم قطع شد و صورتم غرق خون بود و سه بار اشهدم را گفتم، اصلاً ترس به دل نداشتم، دکتر حمید بالای سر من آمده بود و خودروی دکتر حمید روی مین بود و کار خدا بود این مین عمل نکرد. در اثر انفجار، موج مرا گرفته بود. سید علی داخل ماشین بود، هر دو پای او از زانو قطع شده بود و ما را به عقب برگرداند.
انتهای پیام/