کد خبر 150552
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۱۲:۰۰

گفتگو با مریم طربی مادر شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا

از خداوند «شهادت» خواست و به او هدیه شد

از خداوند «شهادت» خواست و به او هدیه شد

مریم طربی گفت: در خانه وقتی راجع به شهادت حرف می‌زد به شوخی به او می‌گفتم، شهادت را به هر کسی نمی‌دهند، میگفت من می‌گیرم من از خدا شهادت را خواسته‌ام من به مرگ فانی نمی‌میرم.

 

به گزارش حیات- شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا متولد 2 شهریور سال 63 در مشهد است. فرزند دوم خانواده بود که در 19 اردیبهشت سال 93 ساعت 10 صبح در سن 29 سالگی به شهادت رسید.

حسن آقا شور و شعور را در کنار هم داشت. از همان دوران کودکی و نوجوانی هیئتی و ولایتی بود، خیلی به امام حسین عشق می‌ورزید، همان زمان هم وارد بسیج شد و بعدها مسؤول آموزش سلاح نیمه سنگین شد. از لحاظ فیزیک بدنی بسیار قوی بود. بسیار مهربان و شجاع و نترس بود، این شجاعت و نترس بودن را در کنار عشق به ولایت و رهبری حفظ کرده بود، احترام به پدر و مادر را واجب می‌دانست و خیلی برایش اهمیت داشت که هر کاری می‌کند رضایت ما را در آن کار جلب کند.

ایثارگری که در وجودش نقش بسته بود باعث شد که سرانجام بهمن سال 92 به من رسماً اعلام کند که قصد دارد به سوریه برود، وقتی دلیل این تصمیمش را می‌پرسیدم اوضاع آنجا را با بغض و اشک برایم شرح می‌داد. این صحبت‌ها ادامه داشت تا 23 فروردین سال 93، ساعت دو و نیم ظهر بود که به خانه آمد و گفت کارش درست شده و می‌خواهد به سوریه برود.

خداحافظی خاصی باهم داشتیم، به شدت به هم وابسته بودیم دوری از او و ندیدن سه ماهه‌اش برایم خیلی سخت بود. در خانه کسی جز من از رفتنش خبر نداشت وقتی از او خواستم به پدر و برادرانش هم بگوید از من خواست که بعد از رفتنش بقیه را در جریان بگذارم. ساعت سه بعد ازظهر 23 فروردین از خانه بیرون زد و 23 اردیبهشت، روز شهادت حضرت زینب، تشییع شد.

ولایت فقیه خط قرمزش بود

با شهدای بسیاری عجین بود اما چند شهید شاخص را پیگیری می‌کرد. شهید کاوه، شهید بروجردی، شهید آبشناسان و شهید صیاد شیرازی شهدایی بودند که زندگینامه آن‌ها را مطالعه می‌کرد و از آن‌ها تأثیر می‌پذیرفت. خط قرمزش ولایت فقیه بود، خیلی برای آن ارزش قائل بود.

وقتی در خانه راجع به شهادت حرف می‌زد به شوخی به او می‌گفتم شهادت را به هر کسی نمی‌دهند، او با تأکید به من می‌گفت: من میگیرمش؛ من از خدا شهادت را خواستم، من مرگ فانی را نمی‌خواهم، میخواهم مرگم با شهادت باشد نهایت هم به آرزویی که داشت رسید.

 

شب ولادت حضرت علی(ع) لباس دامادی شهادت را تن کرد

خاطره‌ای که از او برایم خیلی شیرین است این بود که نزدیک به 5 یا 6 ماه قبل از شهادتش همراه هم به سمت شهدای گمنام در کوه سنگی رفتیم، شب چهارشنبه بود، بعد از زیارت عاشورا کنار شهید گمنامی نشستم که 29 سال سن داشت حسن آقا کنار من نشست بلند روبه مزار شهید گمنام گفتم من یقین دارم که الان شما اینجا حضور دارید و حرف‌های مرا می‌شنوید من از شما می‌خواهم تا شب ولادت حضرت علی(ع) پسر من لباس دامادی تنش کند، من آرزوی دامادی حسنم را دارم. درست چند ماه بعد شب ولادت حضرت علی(ع) پسرم لباس دامادی شهادت را به تن کرد. خواسته من از شهید دامادی پسرم بود خواسته‎ی پسرم اما شهادت بود. شهادت برایش عین دامادی بود و این برای من فرقی نمی‌کند.

 

تیری که قسمت من باشد هنوز وقتش نشده

شهید ابراهیم صدرزاده که فرمانده حسن آقا بود بعد از شهادت پسرم می‌گفت او خیلی شجاع و نترس بود تعریف میکرد یکبار که داشتیم آذوقه می‌بردیم برای قناس‌هایی که حسن آقا فرمانده آن‌ها بود؛ در راه با موتور و چراغ روشن در تاریکی شب حرکت می‌کردیم و حسن آقا همزمان هم داشتند مدح امیرالمومنین را می‌خواندند، می‌گفت من آهسته روی شانه‌اش زدم وگفتم حسن، داداش چراغاتو خاموش کن خطرناکه، توجهی نکرد من دوباره به شانه‌اش زدم و جمله‌ام را تکرار کردم اما بازهم توجه نکرد برگشت سمت من و گفت نگران نباش آن تیری که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده. باور نکردم و دوباره گفتم نکن داداش خطرناک، شهید صدرزاده می‌گفت خاطره‌ای از شهید کاوه را برایش نقل کرده که وقتی روی خاکریز راه می‌رفته و تیرهای رسام از زیر پاهایش می‌گذشتند نیروهایش به او می‌گفتند فرمانده از روی خاکریز پایین بیایید خطرناک، شهید کاوه هم به آن‌ها گفته نگران نباشید تیری که قسمت من باشد هنوز وقتش نرسیده است.

سید ابراهیم میگفت وقتی آن شبی که در عملیات تیر خورد فهمیدم که یقین داشته که زمان شهادتش دقیقاً چه تاریخی است، برای همین تا قبل از آن از چیزی نمی‌ترسید.

 

عملیات ثامن‌الحجج

پسرم با تیپ فاطمیون به سوریه رفت، به همین خاطر اسمش را گذاشته بود حسن قاسم‌پور. شهید صدرزاده که فرمانده این تیپ بود می‌گفت وقتی حسن آقا با اعضای دیگر گروه آمدند همان اول با دیدن او متوجه شدم که او ایرانی است. ما گروه‌هایی را تشکیل دادیم از آنجایی که این گروه‌ها آموزش ندیده بودند شروع به آموزش سلاح کردیم. وقتی داشتیم یکی از سلاح‌ها را آموزش می‌دادیم متوجه شدم که حسن آقا خیلی راحت سلاح را باز می‌کند و مجدداً او را می‌بندد، بعد از آموزش او را کنار کشیدم و گفتم من میدانم تو ایرانی هستی، تا این حرف را شنید شروع کرد به گریه و خواهش که لطفاً به کسی نگو وگرنه مرا برمی‌گردانند.

بعد از آن ماجرا فهمیدم که ایشان آشنایی بسیار زیادی با سلاح‌ها دارد، هروقت سلاحی خراب می‌شد این حسن بود که آن‌ها را درست می‌کرد. وقتی این کار را می‌کرد به او می‌گفتم حسن چی مانده که دیگه رونکردی، با لبخند به من می‌گفت خدا من را برای چنین روزی آماده کرده است تا امروز بتوانم از این توانایی استفاده کنم.

شهید صدرزاده می‌گفت در این 21 روزی که آنجا بود اصلا خواب و آرامش نداشت، تمام فکر وذکرش شرکت در عملیات بود. در نهایت در آخرین عملیات هم که به خواسته‌ی حسن اسمش را ثامن‌الحجج گذاشتیم با اصابت گلوله داعشی‌ها زخمی شد و صبح روز بعد به شهادت رسید.

 

شهید بعد از شهادت بر همه چیز سیطره دارد

من بعد از شهادت پسرم آدم‌های زیادی را دیدم که از شهید تأثیر پذیرفتن. من همیشه این را می‌گویم که شهید تا وقتی زنده است فقط برای خانواده خود است اما بعد از شهادت بر همه چیز سیطره دارد، با همه هست. این موضوع برای خودم ملموس است چراکه حضور و وجود حسن را در خانه احساس می‌کنم، حتی در خواب بسیاری از دوستانش می‌رود و این جمله در همه‌ی آن رویاها تکرار می‌شود «من همه جا هستم، من حواسم به همه هست».

وقت‌هایی که من سر مزار شهید می‌روم، خیلی از آدم‌هایی که آنجا می‌آیند و مرا نمی‌شناسند می‌گویند ما حاجتی داشتیم نذر شهید کردیم و حاجتمان را گرفته‌ایم. نزدیک 20 روز پیش وقتی سر مزار پسرم بودم مادری را دیدم که از من پرسید من مادر شهید هستم وقتی به او گفتم بله گفت چند وقت پیش نزد پسرتان آمدم و به او گفتم مگر نمی‌گویند شهدا زنده‌اند باید حاجت مرا بدهی و پسرم را که از راه حق دور شده دوباره به من برگردانی، امروز که اینجا آمدم پسرم دوباره به راه درست برگشته و پسر شما حاجت مرا داده است.

انتهای پیام/ 

برچسب‌ها