کد خبر 150339
۲۴ اسفند ۱۳۹۹ - ۱۰:۴۳

روایت برادرِ حاج کاظم نجفی رستگار؛

از مبارزه با منافقین وطنی تا فالانژیست‌های لبنانی

از مبارزه با منافقین وطنی تا فالانژیست‌های لبنانی

حیات- «حاج کاظم نجفی رستگار» از شهدای مؤثر اما کمتر شناخته شده است که قبل از انقلاب با رژیم شاه مبارزه می‌کرده و همراه شهید مصطفی چمران و حاج احمد متوسلیان نیز بوده است.

«حاج کاظم نجفی رستگار» از شهدای مؤثر اما کمتر شناخته شده است؛ او قبل از انقلاب با رژیم شاه مبارزه می‌کرده و نیز همراه شهید مصطفی چمران و حاج احمد متوسلیان بوده است؛ البته او در جنگ ایران و عراق به شهادت می‌رسد. روایت مبارزات این شهید را از زبان برادر او می‌شنویم. در ادامه متن گفت‌وگوی حیات طیبه با «ابوالقاسم نجفی رستگار» را می خوانید:

 

 

کمی از برادرتان احمد نجفی رستگار بگویید.

برادر من در سال 1339 در محلۀ اشرف‌آباد شهرری به دنیا آمد. تا ششم ابتدایی را در همین محله درس خواند و دورۀ راهنمایی را در کارخانۀ ذوب مس و دبیرستان را هم در مدرسۀ شهید مدرس فعلی و رضاشاه قدیم ادامه داد. در حوزۀ درس کلاس‌های «آیت الله مجتهدی» در خیابان ری نیز شرکت می‌کرد تا بتواند علوم حوزوی را هم کسب کند؛ اما هیچ‌یک از اعضای خانواده اطلاع نداشتند که دقیقاً او مشغول به چه کاری است؛ البته در دانشگاه هم تا دو سال رشتۀ مکانیک را خواند اما بعد که به سپاه پیوست، کمتر در کلاس‌ها حضور پیدا می‌کرد و بیشتر سر جلسات امتحان حاضر می‌شد. ارتباطات برادرم با دیگر سیاسیون و علما مثل «دکتر شهید بهشتی» و حضرت آقا در آن زمان از طریق «آیت الله سعیدی» شکل می‌گرفت. در همین سال‌های نزدیک به انقلاب، اعلامیه و نوارهای سخنرانی امام(ره) را پخش می‌کردند و فعالیت‌های خود را تا روزهای منتهی به انقلاب ادامه داد.

چند ماهی به انقلاب مانده بود و برادرم هم برای گذراندن دوره‌های سلاح‌شناسی و مبارزات چریکی همراه دکتر چمران با معرفی آیت‌الله سعیدی به لبنان رفت؛ اما هنوز انقلاب نشده بود، دوباره به ایران بازگشت؛ البته خودش هم آموزش‌های نظامی را در محل خودمان دید. حتی ساواک هم در تلاش بود تا او را بازداشت کند اما موفق نشد. بعد از اینکه نزدیک به انقلاب شد ابتدا کلانتری امین‌آباد و بعد کلانتری شهرری را گرفتند و آرامگاه‌هایی که متعلق به رضاشاه بود را تصرف کردند و بعد هم مجسمۀ او را از بین بردند. برادرم مبارزات خودش را از همان 17 سالگی شروع کرد؛ البته پادگان عشرت‌آباد، کاخ سعدآباد را هم گرفتند. در زمانی که امام(ره) می‌آمد، در مسجد علوی در خیابان ایران جزو محافظان امام شد. از ابتدا که سپاه تشکیل شد در سال دوم دانشگاه تحصیل می‌کرد که به سپاه رفت؛ در همان «تیپ حضرت محمد(ص)» مسئول دفتر بود و معاون تیپ نیز شد؛ بعد هم به همراه حاج احمد متوسلیان به لبنان رفت. مدتی هم در لبنان بودند تا دوباره به ایران برگشتند و «تیپ سیدالشهدا» را تشکیل دادند که بعد برادرم فرماندۀ لشکر سیدالشهدا شد، حاج کاظم چندین بار در مجلس سخنرانی کرد و عضو شورای عالی دفاع نیز بود؛ تا سرانجام 25 اسفند سال 63 به شهادت رسید.

 

 

ارتباط ایشان با دکتر چمران از کجا شکل گرفت؟

از طریق آیت‌الله سعیدی این ارتباط شکل گرفت؛ البته چند نفر بودند که یکی از آن‌ها پسر خالۀ ما و از مبارزان ورامین بود. به همسر او گفتند که همسرت اعدام شده؛ حتی لباس‌های او را آوردند به آن‌ها تحویل دادند اما یکی از هم محلی‌ها که در زندان اوین سرباز بود به پدرم گفت که او را اعدام نکردند و هنوز زندانی است تا زمانی که انقلاب اتفاق افتاد و از زندان آزاد شد؛ بنابراین از طریق آیت‌الله سعیدی، برادرم و چند نفر دیگر بودند که با شهید چمران مبارزه را آغاز کردند.

 

چطور برای غائله کردستان راهی این شهر شدند؟

قبل از اینکه تیپ حضرت سیدالشهدا(ع) تشکیل شود، فرماندۀ سپاه شهرری شد. یکسری چریک‌ها، منافقان و... فعال بودند و علیه انقلابیون عملیات‌هایی انجام می‌دادند. بعد به منطقۀ 10 سپاه رفت و جزو فرماندهان منطقه 10 بود و با شروع شدن غائله کردستان، به آنجا رفت و بعد هم که تیپ تشکیل گردید، در جنگ حاضر شد.

 

 

ارتباط آن‌ها با حاج احمد متوسلیان چطور شکل گرفت؟

ارتباط آن‌ها از طریق سپاه شکل گرفته بود و هر دوی آن‌ها از محافظان امام(ره) بودند و از همین طریق با هم دوست شدند. حاج احمد متوسلیان فرماندۀ تیپ محمد رسول(ص) و برادر من هم معاون ایشان شد. بعد از آن هم شهید رستگار دوباره به لبنان رفتند. حاج کاظم در لبنان وقتی حاج احمد را اسیر کردند، مسئول نیروهای ایرانی در لبنان و سوریه شد؛ در طی چند روز فالانژیست‌ها و اسراییلی‌ها را اسیر کردند و حاج احمد را به اسراییل بردند بعد از آن نتوانستند کاری کنند. تا زمانی که امام(ره) گفتند: بیایید و خودتان مسئول لشکر سیدالشهدا شوید.

 

روزی که حاج احمد اسیر شدند، حاج کاظم قرار نبود با ایشان همراه شود؟

با هم بودند اما حاج احمد با رستگار مقدم، موسوی و چند نفر دیگر برای بازدید می‌روند که در همان جا اسیر می‌شوند؛ در حالی که حاج کاظم حدود 80 نفر از آن‌ها را دستگیر کرده بود اما متاسفانه حاج احمد را برده بودند. حاج کاظم حتی با لباس مبدل به خاک اسراییل هم رفت نیروهای آن‌ها را شناسایی می‌کردند؛ چون به زبان عربی و انگلیسی مسلط بود؛ البته در حوزۀ علمیه به زبان عربی تسلط پیدا کرده بود.

 

 

ایشان چه نظری راجع به اسارت حاج احمد داشتند؟

من در جبهه با او بودم اما در لبنان خیر، به خاطر همین نمی‌توانم دقیق بگویم چه نظری داشت؛ ولی با سفیر که صحبت کرده بودند، می‌گفتند: فالانژیست‌ها حاج احمد را اسیر کردند و بعد آن‌ها او را به اسراییلی‌ها دادند؛ اما آن‌ها یکسری از بچه‌های ما را آزاد کردند و ما هم یکسری را از بین بردیم و یکسری دیگر را آزاد کردیم. «حزب‌الله لبنان» را هم همین گروه حاج کاظم شکل دادند؛ البته این خاطرات را برخی از بچه‌های سپاه که در لبنان حاضر بودند، تعریف کردند. لبنانی‌ها برای او مراسم گرفتند و او را دوست داشتند چون هم از نظر فرهنگی و هم از نظر نظامی در لبنان کار می‌کرد.

انتهای پیام/
 

برچسب‌ها