کد خبر 150299
۱۸ اسفند ۱۳۹۹ - ۱۱:۰۳

در جست‌وجوی آخرین گود پهلوانی شهید سعید طوقانی؛

مرا دعوت کرده بودند...

مرا دعوت کرده بودند...

حیات- مهدی پس از جنگ، دست از تلاش برای یافتن نشانی محل شهادت سعید یا همان گودی که آخرین بار در آن چرخ زد، برنداشت و سال‌ها در جست‌وجوی زیارتگاهی که بهانۀ تبرکش پیکر برادر بود، حتی به سرزمین عراق رفت.

شهیدان «طوقانی» را به پهلوانی می‌شناختم، سعید را بیشتر و محمد را کمتر. می‌دانستم درکودکی چرخیدن پهلوانی‌اش معروف بوده و نوجوان بوده که در میدان جنگ هم به دنبال بهانه‌ای بود تا ورزش کند و دیگران را هم به ورزش باستانی تشویق می‌کرد. می‌دانستم پیکر سعید را دیرتر آورده‌اند و مدت‌ها در انتظار نشانی از او چشم‌های مادر نگران بوده است؛ اما نمی‌دانستم داستان برادران، داستان عجیب‌تری است. مهدی –برادر کوچک‌تر دیروز و نویسنده و پژوهشگر امروز- پس از جنگ، دست از تلاش برای یافتن نشانی محل شهادت سعید یا همان گودی که آخرین بار در آن چرخ زد، برنداشت و سال‌ها در جست‌وجوی زیارتگاهی که بهانۀ تبرکش پیکر برادر بود، حتی به سرزمین عراق رفت. قصۀ جست‌وجوی عاشقانه و سفر عارفانۀ مهدی برای تبرک‌یافتن از محل شهادت «سعید طوقانی» را در ادامه می‌خوانید:

 

نامه‌های سعید؛ قاصدان اخبار مهم

سعید را به یاد دارم؛ پنج ساله بودم که به جبهه می‌رفت. نوجوان بود مانند همه، اما خیلی زود به آن چیزهایی رسید که دیگران در سنین بالاتر می‌رسند. زمانی‌که جنگ شد، جوانان 18 تا 22 ساله به دنبال پوشش بسیجی و ثبت‌نام برای رفتن به جبهه بودند ولی سعید در 14 سالگی به این رفتارها رسیده بود. پوشش و رفت‌وآمد او از سنش جلوتر بود. شلواری که می‌پوشید و چفیه‌اش برای من نماد بسیجی‌ها را داشت. 15 ساله بود که برای رفتن به جبهه اقدام کرد. ورزش باستانی هم انجام می‌داد. من خیلی متوجه نمی‌شدم؛ اما یادم هست وقتی نامه می‌رسید، انگار خبر مهمی رسیده و همه به هم می‌گفتند که از او نامه‌ای آمده است. در نامه‌های سعید حتماً یکی دو عکس هم وجود داشت که آن‌ها را پشت‌نویسی کرده بود. نامه برای ما خیلی عزیز بود و طرح پاکت نامه‌ها جالب بود و هنوز در ذهنم هست از زمانی که نامه‌ها به دلیل شهادت سعید متوقف شد، مادرم می‌گفت که قاصدک‌ها را بگیرم زیرا از طرف سعید آمده‌اند.

 

بازگشت پیکر سعید؛ احیای یک رؤیا

سعید که مفقود شد و پیکرش نیامد، رؤیای من، یافتن و دیدن محل شهادتش شد. فقط می‌شنیدم که او شهید شده است و در «جزیرۀ مجنون» پیکرش مانده است. برایم سؤال بود که جزیره چه شکلی است و پیکر او چه وضعیتی دارد؛ به هر حال سال 76 پیکرش را بعد از ۱۳ سال آوردند و در «زورخانه شهدای طوقانی» کاشان به خاک سپردند. منتهی داستان برای من تمام نشد و رؤیای من دیدن محل شهادت او بود. باید آن‌جا را می‌یافتم و می‌دیدم. از هرکسی می‌پرسیدم، می‌گفتند که در خاک عراق است. به فرماندۀ گردانِ برادرم هم گفتم و گفتند که منطقه دست داعش است و دیگر نمی‌شد رفت. سراغ نیروهای تفحص رفتم، گفتند پیکر را خودمان مستقیم پیدا نکرده‌ایم و واسطه، آن را با کارت و پلاک آورده است و به استناد شمارۀ پلاک، هویت شهید را کشف کرده‌ایم. پرسیدم: چطوری می‌شود به آن محل رفت؟ گفتند: نمی‌شود. پرسیدم: چرا؟ گفتند: نقشه‌خوانی کار هرکسی نیست و حتی بچه‌های اطلاعات عملیات هم به سختی می‌روند و نقطه را شناسایی می کنند. گفتند: «در دشت و بیابان که همۀ نقاط شبیه به هم است چطوری می‌خواهی آن‌جا را پیدا کنی؟» ولی این رؤیا برای من بود که محل شهادت برادرم را پیدا کنم.

 

یک‌بار به «حاج اصغر ارس» که بازماندۀ «گردان میثم» بود و شب «عملیات بدر» پیکر سعید را دیده بود، گفتم که می‌خواهم آن‌جا را پیدا کنم و او گفت به شرطی با من می‌آید که شاخص جی‌پی‌اس داشته باشم. به من نشانی دادند که در منطقۀ شرق دجله در مسیر «العماره» بوده است. هر سال صدا و سیما برنامۀ پیاده‌روی اربعین را نشان می‌دهد، یک‌بار در یکی از این گزارش‌ها تابلوی «العماره- شرق دجله» را دیدم. زنگ زدم به همان هم‌رزم برادرم و گفتم تلویزیون را ببیند. او هم تصدیق کرد که محور عملیاتی خیبر است. از او خواستم سال بعد برای پیاده‌روی اربعین برویم و در مسیر به من نشان بدهد که برادرم کجا شهید شده بود. او هم موافقت کرد و من کروکی محل شهادت سعید را پیدا کردم و دستگاه هم تهیه کردم. خیلی اعتماد به نفس داشتم. احساس می‌کردم یک نفر مرا به آن‌جا دعوت کرده است. به این دعوت اطمینان داشتم.

 

وعدۀ دیدار؛ پیاده‌روی اربعین

اربعین 1396 از مرز شلمچه با گروهی که هر سال پیاده‌روی می‌رفتیم، قانونی و رسمی وارد عراق شدیم. پیش یکی از دوستان عراقی‌مان به بصره رفتیم. آدرس را به او دادیم و گفت که دقیقاً نمی‌داند کجاست؛ اما ما را به حوالی آن‌جا می‌برد. از بصره به القرنه رفتیم و چون شب قبل نخوابیده بودیم و گرسنه بودیم در رستورانی در منطقۀ «ملاصالح» در مسیر العماره غذا خوردیم. برای صاحب رستوران عجیب بود که ما ایرانی‌ها به آن‌جا آمدیم. از ما دلیل بودنمان در منطقه را پرسید و من دست و پا شکسته از او دربارۀ کروکی پرسیدم. در کروکی نوشته بود: «همایون‌الهاله» گفت که آن‌جا یک کانال کشاورزی در شرق دجله است و آن‌محل را بلد است؛ چون در همایون زندگی می‌کرده و معلم بوده است. از او خواستم با ما بیاید ولی گفت نمی‌تواند رستوران را رها کند و برای ما کروکی کشید و به دوست عراقی ما نشانی را داد. سوار ماشین شدیم و از کنار مزار «عزیر نبی(ع)» رد شدیم. طبق کروکی رسیدیم. یک کتیبۀ بزرگ سنگینی دیدیم و روی آن نوشته بود: «تاج المعارک». دوست عراقی ما گفت که همان عملیات بدر مد نظر است و با آمار کذب گفته‌اند که این‌جا چند هزار ایرانی را کشته‌اند؛ اما با آن کتیبه مطمئن شدیم که درست آمده‌ایم.

با ماشین به خاکی پیچیدیم. حاج اصغر می‌گفت منطقه خیلی آشناست اما معجزه آن بود که بعد از سال‌ها آن‌چه را در شب دیده بود به یاد آورد. وقتی خاکریزها را دید گفت: «همین است.» می‌گفت که خاکریز دو متری در شب عملیات 20 متر بوده و بر اثر مرور زمان کاهش یافته است. جلوتر رفتیم و حاج اصغر گفت: «عباس کریمی آن‌جا شهید شد.» جلوتر چند خاکریز کپه‌کپه بود و گفت: «من و داوود عابدی و سعید طوقانی آن‌جا بودیم و عباس دائم الحضور هم داشت بالاسر بچه‌ها گریه می‌کرد.» از ماشین پیاده شدیم. نمی‌توانم منطقه را توصیف کنم. فضای آن‌جا مثل یک محل زیارتی بود. حال و هوای عجیبی داشت. آن‌جا با خودم حرف می‌زدم و باور داشتم که ما را دعوت کرده‌اند. معتقدم: «گر می‌برندت واصلی/ گر می‌روی بی‌حاصلی» همه روی زمین افتاده بودیم.

 

حاج اصغر خیلی تلاش کرده بود پیکر داوود و سعید را به عقب بیاورد، داوود را آورد ولی سعید را نتوانست بیاورد. بعد از آن‌که آن‌جا را دیدم، آرام و سبک شدم. پیش از رفتن به آن‌جا شب‌ها با رؤیای محل شهادت می‌خوابیدم ولی بعد از آن با تصویر محل شهادت سعید میخوابم. ما همگی در زندگی خود می‌گردیم و می‌چرخیم و در جا می‌زنیم؛ اما چرخیدن چنین بچه‌هایی باعث می‌شد اوج بگیرند.

انتهای پیام/ 

برچسب‌ها