«وحید حاجامینی» به تعبیر خودش «فرزند کوچک» خانواده بوده است. پدرش «نظرعلی» و مادرش «رقیه» چهار پسر داشتند و از این میان «امیر» روز 10 اسفند 1365 در «عملیات کربلای5» به فیض شهادت نائل شده است. وحید، گویا هنوز امیر را زنده و حاضر میداند؛ زیرا در میان حرفهایش کمتر از افعال گذشته برای او استفاده میکند. از برادرش میگوید و قصۀ نامهای که همزمان با پیکر امیر به خانه رسید و داستان عکس و عکاسی را روایت میکند که سالها پس از شهادت امیر، تصویر ماندگار تاریخ دوران دفاع مقدس شد. متن گفتوگوی خبرنگار هفتهنامۀ حیات طیبه را با این برادر شهید و رزمندۀ دوران دفاع مقدس در ادامه بخوانید:
سیرۀ عملی شهید
چهار برادر بودیم: محمدمهدی، امیر، محمدهادی و بنده وحید. در محلۀ قلعهمرغی تهران، کوچۀ «مسجد سیدالشهدا» به دنیا آمدیم. خانوادۀ ما، خانوادۀ سادهای بود و در حدّ عرف، مذهبی بودیم. پدر و مادرم از نظر اخلاقی بسیار خوب و مهربان بودند. این اخلاق به بچهها به ویژه امیر منتقل شد. امیر، فرزند دوم خانواده و متولد پنجم دیماه 1340 است. من چهار سال کوچکتر و کوچکترین عضو خانواده بودم. یکی از ویژگیهای ایشان این بود که بسیار بسیار مهربان بود و وجه دیگر او این بود که اصولاً پیش میآید نسبت به فردی کینه و حسادتی ایجاد شود اما به یاد ندارم چنین رفتاری را در امیر دیده باشم. من با او بزرگ شدم و زندگی کردم. امیر هیچوقت از کسی کینهای به دل نمیگرفت. همیشه لبخند میزد و هیچوقت بد کسی را نمیخواست. هیچزمان غیبت کسی را نمیکرد. از تهمت زدن به دیگران همیشه به دور بود. کسی را در مظان اتهام قرار نمیداد. اینها سیرۀ عملی امیر است و همیشه دوست دارم دربارۀ او این مباحث مطرح شود. او واقعاً الگوی اخلاق بود و آنقدر خوشبرخورد و مهربان بود که با هرکسی که آشنا میشد، دل او را میبرد و همه دوست داشتند با امیر رفیق شوند.
فرزند جبهه و جنگ
امیر اولین بار سال 1364 به جبهه رفت؛ منتهی اینکه چه اتفاقی باعث شد تصمیم بگیرد به جبهه برود، نمیدانم. وقتی به جبهه میرفت، کم به تهران بازمیگشت. از نیروهای «گردان انصارالرسول لشکر 27 حضرت رسول(ص)» بود. آن زمان من در «گردان کمیل لشکر 27 حضرت رسول(ص)» بودم و بعد از شهادت امیر به گردان انصار و پیش دوستان او رفتم و در اواخر جنگ در آن گردان بودم. سال 1364 به جبهه رفت و در دو عملیات مجروح شد؛ یکبار در «عملیات کربلای1» سمت مهران مجروح و به تهران منتقل شد، بعد در منطقۀ عملیاتی «فاو» در «والفجر8» مجروح شد، و برای بار سوم در مرحلۀ تکمیلی «عملیات کربلای5» واقع در شلمچه در دهم اسفند ماه سال 1365 به آرزوی قلبی خودش رسید.
من برادر کوچکتر امیر بودم و با من بسیار دوست بود و رفیق بودیم. ارتباطی صمیمی با من داشت که با فرد دیگری نداشت. خیلی از کارهایمان با هم بود؛ با هم بیرون میرفتیم، با هم گردش میرفتیم، با هم لباسی میخریدیم، با هم مسجد میرفتیم. در مسجد پیش از انقلاب مکبّر بود و به من یاد داد و من مکبّر شدم و اذان میگفتم. ارتباط صمیمی خاصی با هم داشتیم. با این علاقۀ امیر به من که هرگز حاضر نبود به من گزندی برسد، من سال 1361 اولین بار به جبهه رفتم و او خیلی نگران من بود و مدام نامهنگاری میکردیم. جالب بود تا سال 1364 تصمیم نگرفته بود به جبهه برود. اینکه آن سال چه اتفاقی افتاد، نمیدانم و هیچکس هم نمیداند چرا چنین تصمیمی گرفت. آن زمان در «باطریسازی نور» متعلق به «سازمان صنایع دفاع» شاغل بود؛ اما زمانی که به جبهه رفت واقعاً بچۀ جبهه و جنگ شد و در جبهه خیلی مرتب و منظم، خوشتیپ و خوشپوش بود. مثل یک دلاور نظامی با اخلاق بود. من در سال 1363 در «دانشگاه تهران» پذیرفته شدم و زمان امتحانات به تهران میآمدم و درس میخواندم و اگر عملیاتی بود، بچهها خبر میدادند و انفرادی اعزام میشدم و به جبهه میرفتم؛ اما امیر که رفت، ماندگار شد و از نیروهای قدیمی گردان انصار بود. در گردان نیروهای مردمی بودند و دائم نیروها و پرسنل گردان عوض میشدند؛ عملیات میشد و بسیاری شهید میشدند، برخی به خانه برمیگشتند و عدهای دیگر میرفتند. گردان انصارالرسول چند نیروی قدیمی داشت که یکی از آنها امیر بود.
نشان و داغی دوباره
حدود ظهر بود رسیدم خانه. دیدم از خانه صدای شیون میآید. وارد خانه شدم، دیدم عکسی جلوی دختر همسایه مان است و گریه میکند و میگوید: «امیر داداش». قبلاً همسایهها خانه یکی بودند و ما هم در قلعهمرغی با همسایهمان صمیمی بودیم و چون بچهدوست بودیم با بچههای همسایهمان در خانه زیاد بازی میکردیم. چند سال از شهادت امیر گذشته بود. ظاهراً مادرم به یکی از مراسمهای تشییع شهدای گمنام رفته بودند و آنجا این عکس پخش شده بود و مادرم گرفته بودند و به خانه آورده بودند و دختر همسایهمان وقتی دیده بود گریه کرد و من رسیدم. زیر عکس نام مؤسسهای را نوشته بود. آنجا را پیدا کردم و رفتم. پیگیر شدم و عکاس را هم پیدا کردم؛ آقای «احسان رجبی» از بچههای «روایت فتح» بودند و خودشان جانباز شیمیایی هستند. در دفتر روایت فتح ایشان را دیدم. میگفتند که از برکات زندگی من تصویرهای زیادی است که از شهدا گرفتم و یکی از آنها همین تصویر امیر است. تصویر ویژهای بود. ایشان عکسهای زیادی در ایران و جنگهای دیگر مانند افغانستان، بوسنی و هرزگوین و لبنان گرفتهاند. ظاهراً از ایشان عکسی برای تبلیغ خواسته بودند و او هم عکس امیر را انتخاب کرد و از آن به بعد این عکس با تیراژ بالا در جاهای مختلف چاپ و استفاده شد و مردم آشنا شدند.
نشانههای آخر
معمولاً میگویند کسانی که خیلی علمی هستند به این مسائل معتقد نیستند. من خودم خیلی وسواس دارم و به سادگی قبول نمیکنم؛
اول اینکه، امیر یک روز پیش از شهادتش یک نامه برای من نوشت و در منطقۀ شلمچه به تعاون میدهد و فردای آن روز شهید میشود. چهار روز بعد از اینکه پیکر امیر آمد، مراسم ختم عظیمی در مسجد سیدالشهدا قلعهمرغی -که مکبّر آنجا بودیم- برگزار شد و جمعیت عظیمی حضور داشت. همان روز پستچی نامۀ امیر را آورد و این نامه الان در موزۀ شهداست. در اول نامه بعد از نام خدا نوشته بود: «از اینکه به این فیض عظیم الهی نائل آمدهام خدا را شکرگزارم و خود را قابل چنین موهبتی نمیدانستم...» بعد نوشته بود که دو کار را فراموش کرده بودم و اینجا در شلمچه دارم مینویسم و حتماً به این دو کار عمل کنید و امضا کرده بود و تاریخ زده بود. این در حالی بود که امیر هر دو باری هم که مجروح شده بود وصیتنامه ننوشته بود ولی قبل از این عملیات نوشته بود و به من سپرده بود و گفته بود موقعاش شد باز میکنی و نامه را هم فرستاده بود. این نشان میدهد که او یقیناً اطلاع داشت که آخر خط دنیاست. دو متن مختلف هستند؛ یکی وصیتنامه را برای من فرستاده بود و نوشته بود: «برسد به دست وحید (حتماً وحید)». یکی هم نامه را فرستاده بود.
دوم این که، دوستان امیر در گردان گفتند که وقتی داشتیم میرفتیم جلو، امیر دولا شد تا پوتینش را ببندد یا شلوارش را مرتب کند به بچهها رو کرده بود و گفته بود: «دیگر تهران کار خاصی ندارم. همۀ کارهایم را کردم.» پیش از رفتن هم با من از شب تا نزدیک صبح صحبتهایی کرده بود و من را متقاعد کرد برای انجام کاری، و در برابر این حرف، بچهها به هم نگاه کرده بودند و گفته بودند که او هم پریدنی است.
سوم اینکه، این اولین و آخرین باری بود که امیر از «دوکوهه» تماس گرفت. ساعت دو سه بعدازظهر بود. گفت: «خوب گوش کن یکسری حرفهایی دارم با تو بزنم.» با من صحبت که کرد خیلی ناراحت شدم، گفتم: «نزدیک عید است حالا میآیی و صحبت میکنیم و با هم می رویم.» هی اصرار کرد و من انکار و آخر مجبوری گفت: «آمدن من مشخص نیست.» یخ کردم و حالی به من دست داد. واضح گفت: «ممکن است این دفعه من نیایم، شما گوش کن به من.» و وقتی گوشی را قطع کردیم، یقین پیدا کردم که من دیگر صحبت امیر را نمیشنوم و این آخرین صدایی بود که از امیر شنیدم و همانطور هم شد.
این سه علامت نشان میداد که این بار امیر به پایان خط دنیوی خودش میرسد.
انتهای پیام/