به گزارش حیات ،جانباز 70 درصد "محمد فارسی مدان" از رزمندگان دوران دفاع مقدس در گفت و گو با خبرنگار حیات، به بخشی از خاطرات خود پرداخت که مشروح آن را در ادامه می خوانید:
در آغاز خودتان را برای مخاطبین ما معرفی کنید.
محمود فارسی مدان هستم که در 26 شهریور سال 1344 در بیمارستان "میانکوه" شهر ماهشهر متولد شدم. پدرم نقاش ساختمانی شرکت نفت بود و من در خانواده ای بزرگ شدم که 13 خواهر و برادر بودیم و پس از دو سال زندگی در ماهشهر به گچساران منتقل شدیم و با توجه به زندگی در محیط کارگری، از همان سال اول ابتدایی در کنار تحصیل کار هم می کردم.
خانواده در فعالیت های سیاسی علیه حکومت شاه فعالیت داشتند؟
پدرم از علاقمندان به انقلاب بود و از دوران ملی شدن صنعت نفت، فعالیت های سیاسی خود را علیه حکومت پهلوی آغاز کرده بود و از اعضای شورای کارگری صنعت نفت هم بود. من و بچه های محل مان هم از سال 55 گرایش های مذهبی پیدا کرده بودیم و در فعالیت های مسجد محل مشارکت بیشتری داشتیم و من مکبر مسجد محل بودم.
تظاهرات سیاسی علیه شاه از چه دورانی در گچساران آغاز شد؟
از همان دورانی که به مسجد می رفتیم، زمینه های بحث های سیاسی ایجاد شده بود و برادران بزرگتر من در آن روز ها علاوه بر حضور در محافل مذهبی، به خواندن کتاب های "شهید مطهری" و مرحوم دکتر "علی شریعتی" علاقمند شده بودند و البته سایر گروهک های سیاسی هم که در سال های پس از انقلاب ماهیت واقعی خود را نشان دادند، فعالیت های تبلیغی خود را داشتند. از طرف دیگر، به دلیل جو وحشت و ارعابی که ساواک در شهر ایجاد کرده بود تا قیام مردم قم در 19 دی ماه سال 56 تظاهرات گسترده ای در گچساران شکل نگرفت، اما پس از آن تظاهرات گسترش یافت و من و بچه های محل هم با وجود سن کم در فعالیت های اعتراضی علیه رژیم شاه حضور داشتیم.
آیا در جریان تظاهرات سیاسی علیه حکومت شاه، کشتار وسیعی در گچساران اتفاق افتاد؟
یکی از مهمترین اتفاقاتی که در آن زمان باعث شد، انزجار مردم از شاه بیشتر شود، روزی بود که مردم برای تظاهرات به خیابان آمده بودند و نیروهای نظامی مردم را به گلوله بستند که حدود 20 نفر به شهادت رسیدند و تعداد زیادی هم مجروح شدند.
پس از پیروزی انقلاب و همزمان با شروع جنگ تحمیلی چه انگیزه ای شما را به جبهه سوق داد؟
جنگ که آغاز شد، رژیم بعث عراق بسیاری از مناطق نفتی ایران را بمباران کرد و هر روز شاهد حضور جنگ زده هایی بودیم که از اهواز و آبادان به مناطق کم خطرتر کوچ می کردند و شهدایی که از منطقه به پشت جبهه منتقل می شدند، از طرف دیگر برای من که تازه وارد دبیرستان شده بودم و تعدادی از هم کلاسی هایم را می دیدم که برای دفاع از ایران و انقلاب به جبهه می روند و از آن مهمتر برادر بزرگترم "محمد حسین" هم در روز های اول جنگ به درجه جانبازی رسیده بود، انگیزه مضاعفی در من ایجاد کرده بود تا دینم را به کشور و انقلاب ادا کنم.
خانواده با حضور شما در جنگ مخالف نبودند؟
از آنجایی که در خانواده ما فرهنگ پدر سالاری حاکم بود، پدر من با حضور برادران بزرگترم در جنگ مخالفتی نداشت، اما درابتدا با حضور من برای رفتن به جبهه مخالف بود و فقط وقتی فتوای حضرت امام خمینی(ره) مبنی برعدم نیاز به رضایت والدین برای حضور در جبهه را شنید، به واسطه علاقه ای که به ایشان داشت، با درخواست من برای اعزام به جبهه موافقت کرد.
از نحوه اولین اعزام خود به جبهه بگویید.
مدت کمی از عملیات ثامن الائمه (ع) و شکست حصر آبادان گذشته بود که به بسیج گچساران برای ثبت نام مراجعه کردم. مارا به "پادگان امام حسین(ع)" شیراز منتقل کردند و بعد از دو روز هم به "کریت کمپ" اهواز اعزام شدیم تا دوره آموزش نظامی را طی کینم.
پس از دوران آموزشی در چه عملیاتی حضور داشتید؟
پنج روز مانده به شروع عملیات طریق القدس، در روستایی پشت دهلاویه مستقر شدیم که به تازگی آزاد شده بود. نصف شب با صدای آتش توپ خانه خودی از خواب بیدار شدیم و یکی دو ساعت بعد هم به عنوان نیروی امدادی، با فرماندهی "مرتضی قربانی" به سمت خط مقدم در نزدیکی "پل سابله" که بر روی رودخانه سابله قرار دارد و سوسنگرد را به بستان وصل می کند، حرکت کردیم و در مسیر، یک برانکارد به ما دادند تا مجروحین را به عقب منتقل کینم. نیمه های شب وارد کانالی شدیم تا صبح همانجا ماندیم و روز بعد هم در میان آتش دشمن، بین خاکریز و جاده حرکت می کردیم که یکی از بچه ها مجروح شد و او را فوری به عقب برگرداندیم و با توجه به شرایط خاصی که وجود داشت، اسلحه ای گرفتیم و به خط برگشتیم.
اولین بار در کدام منطقه مجروح شدید؟
در نزدیکی "پل سابله" ترکشی به سرم اصابت کرد که من را فورا به بیمارستانی در اهواز منتقل کردند و یک روز هم در خانه خواهرم که در اهواز سکونت داشت، استراحت کردم و فردای آن روز دوباره به خط برگشتم تا اینکه 13 آذر ماه سال 60 پاتک صدام برای گرفتن "پل سابله" آغاز شد و ما در سه راهی قبل از پل سابله با کماندوهای عراقی درگیر شدیم و فقط یک لحظه صدای (خمپاره 60) را شنیدم که یکی از ترکش های آن از کتف راست من وارد شد، حرکت کرد و نخاعم را قطع کرد.
پس از این حادثه چه اتفاقی افتاد؟
به واسطه خونریزی شدید و خونی که در ریه هایم جمع شده بود، حالت نیمه بیهوش داشتم. من را فورا به اهواز منتقل کردند و بعد از جلوگیری از خونریزی به بیمارستان نمازی شیراز اعزام شدم و آنجا بود که اطرافیان و پزشک های معالج، آرام آرام به من گفتند که دیگر نمی توانم راه بروم، اما با این وجود امیدم را از دست ندادم و به محض ترخیص از بیمارستان به مدت 2 سال درس طلبگی خواندم و بعد هم در سال 72 دیپلمم را گرفتم، در کنکور شرکت کردم و در رشته مهندسی صنایع مشغول تحصیل شدم.
به عنوان سوال پایانی، در این دوران چه فعالیت هایی داشتید؟
مدت کوتاهی در قرارگاه خاتم الانبیا (ص) فعالیت داشتم و مدت کوتاهی هم در ستاد کل نیروهای مسلح مشغول به کار شدم و چند سالی هم مسئول دفتر امور دانشجویان شاهد وایثارگر دانشگاه علم و صنعت بودم و در حال حاضر هم بازنشسته هستم و بیشتر به کار های شخصی می پردازم.