![]()
به گزارش حیات، خانم ژیلا ذره خاک همسر شهید والامقام سرلشکر جواد فکوری، مدتی است که به دلیل بیماری و درد زانو بیشتر اوقاتتش را در خانه می گذراند، به گفته خودش این روز ها کمتر از خانه خارج می شود و روزگار را با زندگی در رویاها و خاطرات دور زندگی با شهید جواد فکوری می گذراند. برای این بانوی بزرگوار نام جواد فکوی معیار تمام مفاهیم والای انسانی است. می گوید: هرگز در طول عمرم انسانی به این شریفی و بزرگواری ندیده ام ،جواد مجموعه تمام خوبی ها بود.
در ادامه این بانوی بزرگوار از روزهای آشنایی و ازدواج با شهید فکوری برایمان گفت: وقتی با جواد ازدواج کردم تقریبا کم سن و سال بودم. خانواده من و شهید فکوری در یک محله زندگی می کردیم و از طریق ارتباطی دوستی که جبار فکوری با پسر دایی من داشت این ارتباط و شناخت شکل گرفت و آنها به خانه ما برای خواستگاری آمدند. پیش از ازدواج خانواده من کمی با نظامی ها مشکل داشتند ، بخاطر اینکه ما در خانواده مان نظامی زیاد داشتیم، اما بعد از آشنایی های بیشتر و وقتی من بیشتر با ایشان آشنا شدم همه مسائل حل شد. احساس کردم که می توانم به او تکیه کنم. خوب ، او علاوه بر اینکه روحیه ای مهربان و آرام داشت، در عین حال از شخصیتی مستقل برخوردار بود و این برای من بسیار با ارزش می آمد به تازگی هم تحصیلات نظامی اش را در خارج از کشور به اتمام رسانده بود و آینده ای خوب در انتظارش بود.
وی در ادامه با یادآوری خاطرات دوران زندگی با شهید فکوری اینطور ادامه داد: زندگی ما در طول این 17 سال بسیار فراز نشیب داشت. من با یک نظامی ازدواج کرده بودم و همین یعنی نقل و انتقال از این پایگاه هوای به آن پایگاه. در ابتدا پایگاه هوایی مهر آباد تهران بودیم و بعد از آن به همدان نقل مکان کردیم، و در نهایت هم که به شیراز رفتیم. در تمام طول این مدت با وجود ماموریت ها و دشواری های زندگی من هنوز دلم برای آن روز های پر از نشاط انرژی تنگ می شود. گمان می کنم که این از اثرات شخصیت ویژه جواد بود، با وجود اینکه تقریبا بیش این 17 سال را در ماموریت های مختلف و پرواز های شبانه می گذراند اما یک جور تعادلی در همه چیز زندگی مان احساس می کردیم. هرگز به خانواده و بچه ها کم توجهی نمی کرد، بر عکس می توانم بگویم که یکی از ویژگی های مهم او همین علاقه شدیدی بود که به بچه ها داشت . و از آن سو هم عشقی که به پرواز داشت ، همیشه با نشاط درباره این موضوع با من حرف می زند، گاهی احساس می کردم که واقعا به این دنیا تعلق ندارد و جایش آن بالا در آسمان هاست.
بانو ذره خاک در ارتباط با باور ها و عقاید همسر شهیدش اینطور ادامه داد: جواد از همان دوران قبل از انقلاب هم فردی مذهبی بود، نماز خوان بود و علاقمند به خواندن قرآن ، یادم می آید که قرآن را چقدر خوب می خواند کلمات عربی سخت را زیبا تلفظ می کرد همیشه هم به او می گفتم و لبخندی بر گونه اش می نشست.
یک موضوع دیگر که دلم میخواهد اینجا بگویم شخصیت خیرخواه جواد بود، خیر خواهی بدون ذره ای ریاکاری در وجودش نهادینه بود. بعد از شهادتش تازه من متوجه شدم که 5 خانوار را تحت پوشش خود داشت، و این را حتی از من هم پنهان کرده بود. یک روز یک کارگر معمار در پایگاه شیراز به چاه می افتد که جواد می رود تا او را نجات دهد و خودش در همان چاه گیر می کند. یا اینکه داستان خانواده ای که همسایه ما بودند و قرار بود به دلیل بدهی از خانه بیرون شان کنند ، جواد بدون اینکه ما متوجه شویم روز های متمادی هزینه خورد و خوراک آنها را تقبل کرده بود. یک روز خانم همسایه درب منزال م آمد و از من حلالیت طلبید ، متعجب شدم و پرسیدم چرا؟ آنوقت بود که متوجه شدم شوهرم بدون اینکه کسی بداند هزینه خورد و خوراک این خانواده تنگ دست را مدتها می پرداخته. از اینجور چیز ها زیاد می توانم بهتان بگویم. زندگی یک نظامی بسیار پر فراز و نشیب است، آن هم شهید فکوری که این همه به کارش عشق می ورزید و تخصص و استعداداش در امور نظامی او را به یک مهره با ارزش تبدیل کرده بود.. ما تا زمانی که بچه هایمان به دنیا بیایند دائم در حال مهاجرت از این شهر به آن شهر بودیم، مدتی کوتاهی کمتر از یک سال را هم برای گذراندن دوره ستادی به امریکا مهاجرت کردیم، همان موقع در ایران انقلاب شده بود و من می دیدم که جواد چقدر نسبت به آن حساس است. من از او می خواستم حالا که اوضاع کشور به هم ریخته همینجا بمانیم اما او قبول نکرد، می گفت من وطن ام را دوست دارم، مسلمان هستم و به کشورم تعلق دارم. این اعتقادات و باور ها از دوران نوجوانی در او وجود داشت. اصول اخلاقی برایش از هر چیزی مهم تر بود ، هیچ وقت ندیدم دروغ بگوید و از دروغ بسیار رنجیده خاطر می شد. از قبل انقلاب هم تا آنجا که من می دانم روی فعالیت های مذهبی او حساس بودند. گاهی فرمانده هان و درجه دارانی که با ما رفت و آمد می کردند در لفافه این حرف ها را می زدند که جواد بر روی کارش متمرکز نیست، اما همه می دانستیم که این حرف ها صرفا بهانه گیری است و مسئله چیز دیگری است.
همسر شهید فکوری سپس به مسئله حزب خلق مسلمان اشاره کرد و گفت: بعد از آنکه اتفاقات تبریز بوجود آمد شهید فکوری را یک روز به تهران خواستند ، او هم به سرعت آماده مراجعه شد و به تهران رفت ، البته به همین سادگی ها هم نبود ، قبل از رفتن اش طرفداران حزب خلق مسلمان تهدیدش می کردند اما او به هیچ وجه اهمیتی نداد. به من می گفت این وظیفه میهنی من است و باید کشور ثبات داشته باشد، ارتش نباید بگذارد که کشور جوری شود که مرزهای مان به خطر بیفتد.
بعد از اینکه فرمانده نیروی هوایی شد،دیگر کمتر او را در خانه می دیدیم، این دوره فشار کاری جواد بسیار زیاد شده بود، در هر نهاد نظامی حضور داشت و با جان و دل کار می کرد حتی گاهی شب ها هم به خانه نمی آمد.
وی در مورد رویداد های جنگ و نقش شهید فکوری در جنگ تحمیلی گفت: خیلی از زمان فرماندهی اش در نیروی هوایی نگذشته بود که جنگ شروع شد. او حمله عراق را تجاوز محض می دانست و بی اعتنایی به معاهدات گذشته. به همین دلیل بود که دائم به مناطق جنگی می رفت، با شهید فلاحی دائما از مناطق جنگی دیدن می کردند و طرح های بسیاری را برای مقابله با ارتش بعثی می دادند، همین عملیات کمان را شهید فکوری ارائه داد و نقش بسزایی در موفقیت آن داشت.
وی درباره نحوه به شهادت رسیدن شهید فکوری گفت: نزدیک به زمان شهادت ایشان دلشوره های زیادی می گرفتم ، دائم به جواد می گفتم که شما دیگر نیازی به جبهه رفتن ندارید، در حال حاضر دانش و تخصص شما در سمت مشاور بیشتر می تواند به جنگ کمک کند اما گوشش بدهکار نبود، هر بار شهید فلاحی یا مقامات برای سرکشی به مناطق جنگی می رفتند جواد هم با آنها می رفت، یک بار هم به جبهه های جنوب رفت و قرار شد که چند روزه برگردد، یک شماره تلفن هم به من داد که هر وقت خواستم با او صحبت کنم به آن شماره زنگ بزنم، چند باری هم زنگ زدم و دلم آرام گرفت، اما باعث تعجم بود که جواد هیچ وقت به من نمی گفت کجاست و چه می کند. چرا ایندفعه به من شماره داد. دلم شور میزد، اصلا نمی دانم چه سِری بود ایندفعه که به جنوب رفت برایم با دفعات قبلی فرق داشت. به هر حال شب ساعت حدود 7 بود که صدای چند هلی کوپتر بیدارم کرد،احساس می کردم که اتفاقی افتاده اما خودم را آرام کردم و خوابیدم، خلاصه صبح روز بعد به آن شماره تماس گرفتم اما شخص دیگری گوشی را برداشت، و از من پرسید چه نسبتی با فکوری دارم وقتی گفتم همسرش هستم گفت که سرهنگ فکوری در محوطه مشغول کار هستند و بعدا تماس می گیرند. خلاصه که بو برده بودم خبر هایی هست، چند ساعت نگذشته بود که تلفن زنگ زد. یکی از آشنایانمان بود و گفت که تلویزیون را دیده ام؟ گفتم خیر، گفت که متاسفانه هواپیمای فکوری همراه چند افسر عالی رتبه سقوط کرده است، در این پرواز شهید نامجو، شهید فلاحی، شهید کلاهدوز و خیلی افرا دیگر هم بودند. بعد از آن تماس دیگر نمی دانم چه شد. و بی هوش شدم.
این همسر شهید در پایان گفت: در طول این مدتِ 17 سال که با شهید فکوری زندگی کردم، برایم مثل یک داستان پر فراز و نشیب با انواع اتفاقات خارق العاده بوده است، شهید فکوری مردی بود استثنائی، برای من یکی از پر رنگ ترین خصوصیاتش این بود که هیچ چیز درباره کارهایش با من و خانواده نمی گفت، اما بعد از شهادتش تازه به مرور متوجه شدم که با چه مرد بزرگی زندگی می کردم، ابعاد شخصیت اش به مرور برای من روشن شد ، بزرگی، صداقت، خیر خواهی، ایمان و شجاعت و دست پاکی اش شهره همه است و نیازی به تعاریف من ندارد. شهید فکوری در طول دوره تصدی گری فرمانده هی نیروی هوایی و سمت های مختلفی که در دوران رده های بالای نظامی داشت، بیت المال برایش مقدس بود و خودش را تنها خدمتگذار ملت می دانست. هیچ وقت هم در این مورد جایی شعار نداد، بلکه اخلاق های انسانی و پسندیده اش را هم پنهان می کرد، مبادا در جایی،کسی او را متهم به ریا کاری کند. من فکر می کنم شهدایی مثل شهید فکوری و بسیاری از شهدایی که در جنگ به شهادت رسیدند می توانند نمونه و سرمشقی باشند برای برخی از مسئولین کنونی کشور.
/انتهای پیام/