به گزارش پایگاه خبری حیات ،آزادگان ما، همچون اسرای کربلا ، پیام آوران راه شهدا و زبان گویا و تصویر گر رشادت های نبرد هشت ساله حق علیه باطل هستند. آنها سندی زنده اند که پلشتی و ددمنشی دشمن بعثی را با پوست و استخوان خود درک کردند. بسیاری از این عزیزان هم اکنون هم در حوزه های مختلف تخصصی شان مشغول به ایثارگری هستند و از هیچ کوششی دریغ نمی ورزند.بدین جهت پایگاه خبری حیات با آزاده سرافراز جناب آقای دکتر هاشم زمان زاده گفتگویی به شرح ذیل انجام داده است.
لطفا در ابتدا خودتان را برای مخاطبین ما معرفی کنید؟
بنده هاشم زمان زاده دربان متولد 28/10/1344 هستم. تحصیلات خود را در رشته پزشکی به پایان رساندم و اکنون دارای مدرک دکتری در رشته پزشک عمومی و مشغول به خدمت هستم.
چطور شد که به جبهه رفتید؟
سال 1361 وقتی برای دوره های آموزش نظامی مربوط به جبهه اقدام کردم به علت سن قبول نکردند و چون اذن پدر لارم بود و در آن مقطع پدرم در مشهد نبودند ؛ با هماهنگی یکی از دوستان که در بسیج دانش آموزی بود ، فرم مربوط به اعزام را به جای پدرم امضا کردم. روز موعود فرا رسید، همه عاشقان خمینی پشت در پادگان بسیج جمع شده بودند. همگی به خط شدند و تک تک شناسنامه ها را نگاه می کردند و صرفا به کسانی که متولد قبل سال 1342 بودند اجازه ورود می دادند. همانطور که صف به جلو می رفت افرادی که شرایط حضور در جبهه را نداشتند در گوشه ای تجمع کردند و مسئول آنجا هم مدام با بلندگو می گفت لطفا به خانه هایتان بروید .اما گوش کسی بدهکار نبود. به تدریج تعدا افراد ردی بیشتر می شد تا اینکه ناگهان جمعیت مانند بمبی منفجر شد و همگی به در پادگان حمله کردند، با شعار روح منی خمینی، بت شکنی خمینی، درب پادگان شکسته شد .پاسداران محترم با بهت نگاه مان می کردند و ما را به آرامش دعوت می کردند. وارد پادگان شدیم و پس از ثبت نام ما را برای آموزش نظامی به بجنورد فرستادند.
بعد از آموزش به کجا اعزام شدید و چه فعالیتی داشتید؟
پس از آموزش در شهر بجنورد و آموزش تخصصی تخریب در مشهد، به استان کردستان شهر سردشت اعزام شدیم و سه ماه در روستایی نزدیک به شهر بودیم. در آن مدت در عملیات آزادسازی پیرانشهر و جاده سردشت پیرانشهر حضور داشتیم در مرحله دوم در لشکر 7 ولی عصر در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کردم که سر َآخر در مرحله دوم این عملیات به تاریخ 21 بهمن سال 1361 اسیر شدم
قدری راجع به نحوه اسارتتان برای مان بگویید و اینکه در بدو اسارتتان چه رفتاری از بعثی ها مشاهده کردید؟
20 بهمن سال 1361 مرحله دوم عملیات والفجر مقدماتی منطقه فکه بود. پس از شکستن خط و هجوم وسیع رزمندگان اسلام به مواضع دشمن بعثی و عبور از موانع شانزده گانه دشمن، نیروها به پل غزیله رسیدند و برخی نیروها به علت همین موانع حرکتشان کند شد و برخی دیگر در کانال های دشمن زمینگیر شدند از جمله گردان کمیل و حنظله . گردان کمیل پیش رفت و منجر به شهادت کل گردان و شهادت شهیدابراهیم هادی شد و گردان ما هم به تبع دیگر رزمندگان در کمین دشمن زمین گیر شد و نیروهایمان اسیر یا شهید شدند و تعداد اندکی به عقب برگشتند. در همین عملیات، چون دشمن خود را پیروز میدان قلمداد می کرد تا جایی که می توانست سعی در جمع آوری اسیر داشت. در همان کانال مربوط به گردان کمیل پس از پیروزی بر آن گردان با بیل مکانیکی روی جسد مطهر تمام رزمندگان که در آن کانال بودند چه زنده چه به شهادت رسیده خاک می ریختند و ماشین های سنگین را روی آن خاک های ریخته شده عبور می دادند. خلاصه من هم طی فرآیندی طولانی که شاید حوصله آن نباشد اسیر شدم و چون زخمی بودم به بیمارستان العماره برده شدم فردای آن روز به بیمارستان نیروی هوایی و بعد به اردوگاه منتقل شدم.
از حال و هوای دوران اسارت برای مان بگویید؟
دوران اسارت ملغمه ای بود از شور شیرین، تلخ و گوارا، هیچ روز آن مانند روز قبلش و بعدش نبود. شادی و ناراحتی ، جسارت و حقارت همه با هم توام بود از کتک خوردن ها و شکنجه های روحی و جسمی تا برنامه های مفرحی که توسط خود اسرا تولید و پخش می شد.
چه سالی به وطن برگشیتید؟
نهم شهریور سال 1369 به میهن اسلامی برگشتم.
با خبر شدیم که این روزها هم بخاطر ایثار گری در حوزه سلامت درگیر ویروس کرونا شدید. احساس نمی کنید دین تان را ادا کردید؟ چه چیزی باعث می شود دوباره خود را به خطر بیاندازید؟
دین ما به اسلام، ایران، انقلاب زمانی به پایان می رسد که دیگر جانی در بدن نباشد