![]()
قدری از زندگی خودتان بگویید،کی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
من در تاریخ 14/1/ 1342 در شهرستان قائمشهر متولد شدم . تحصیلات خود را تا مقطع متوسطه در دوران پهلوی گذراندم و بعد از انقلاب هم تحصیلات عالی خود را در رشته مدیریت آموزشی تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه دادم. هفده سال در آموزش پرورش خدمت کردم و امسال قرار است بازنشسته شوم. در سال 1358 ازدواج کردم. همسرم جانباز جنگ است. یک دختر و سه پسر دارم. همه آنها تحصیلات عالیه دارند. دخترم پزشک است و یکی از پسرانم در بیمارستان مشغول است ، یکی از آنها وکیل است و دیگری جزء کادر هوا نیروز است.
چطور شد که به فعالیت های سیاسی علاقمند شدید؟
باید به دو موضوع که در حکم زمینه فعالیت های سیاسی اوایل انقلابم هستند ، اشاره کنم. یکی آنها خانوادگی و مورثی است، پدربزرگم یکی از مخالفین رضا شاه بوده تا آنجا که در آن موقع شکنجه هم می شود. دیگری مربوط به زمانی است که کلاس ششم بودم . یکی از معلمانم که فردی مذهبی بود ضمن تعریف از من، گفت « تو که انقدر دختر خوبی هستی کاش کمی روسریت را جلوتر بیاوری» این گفته ایشان در من انفجاری بوجود آورد و شاید اولین جرقه های فعالیت های سیاسی ام از همین زمان شروع شد.
قبل انقلاب هم فعالیتی داشتید؟
بنده قبل انقلاب چهارده پانزده ساله بودم اما در تمامی جلسات مذهبی که از برگزاری آنها اطلاع می یافتم شرکت می کردم.در آن جلسات مذهبی علاوه بر انجام مراسمات مذهبی، و قرائت قران و ذکر ادعیه ها، بحث های سیاسی هم شکل می گرفت، این جلسات نقش بسزایی در رشد آگاهی سیاسی ام داشت. اولین کسانی که در شهر ما شهید شدند شهید مسعود دهقان و شهید محسن مبینی بودند، در مراسم تشیع پیکر این شهیدان شرکت کردم با اینکه در محاصره گارد بودیم شروع به شعار دادن کردم.
خب برویم به بعد از پیروزی انقلاب که عمده فعالیت های شما در آن زمان بوده است ، ابتدا از حال هوای شهرتان در آن زمان بگویید؟
شهر ما، قائمشهر، از آنجا که یک شهر کارگری بود ، با توجه به شکاف طبقاتی و محرومیت های زمان پهلوی، کمونیست ها و منافقین این فرصت را پیدا کرده بودند که در میان مردم آرا و اعتقاد خود را ترویج دهند و از این طریق یارگیری کنند.
چه گروه های به طور مشخص فعال بودند؟
همه بودند. چریک فدایی خلق، اکثریت و اقلیت و منافقین
نحوه مبارزه شما با این گروه ها چگونه بود؟
من در تقابل با اندیشه ها و عملکرد این گروه ها در مدارس فعال شدم و ریئس انجمن اسلامی مدرسه شدم.در آن زمان برای آمادگی نزاع فکری با این گروه ها خودم را مجبور به مطالعه فراوان کردم بطوریکه ساعات زیادی از روز مشغول مطالعه می شدم. ما حصل این مطالعات را در سخنرانی های خودم در مدرسه به بچه ها انتقال می دادم و همین باعث شده بود که بچه ها به سمت جریان اسلامی به تدریج گرایش پیدا کنند. من تمرکز مبارزاتی خود را روی مطالعه و هدایت دیگران گذاشته بودم، می خواستم در مقابل گروه های ضد انقلاب بایستم. برخی از اطرافیان و همسایگان ما این روزها به من می گویند اگر روشنگری های تو در آن زمان نبود ما فریب تبلیغات آن گروهک ها را می خوردیم و به آنها می پیوستیم.
با اینحال شما در همان روزها جابناز شدید، از نحوه جانبازیتان برای مان بگویید
در اسفند سال 1357 همراه با نیروهای حزب اللهی پایگاه و ستاد منافقین را گرفتیم. روز بعد این درگیری به همراه برادرم به آن محل رفتیم.حوالی ساعت یک بعد از اقامه نماز ظهر و عصر باز هم با منافقین درگیر شدیم در همین جریان یکی از آنها که از قبل هم بخاطر فعالیت هایم من را می شناخت نزدیکم شد و از پشت با چاقو ضرباتی بمن وارد آورد. ابتدا فکر کردم به دستم خورده است اما ناگهان در اثر خونریزی بیهوش شدم.
دربیمارستان هم انگار مخاطراتی داشتید
من ساعت یک ظهر مجروح شدم و سه ساعت بعد با مشقت فراوان به اتاق عمل رفتم . پزشکی که قرار بود من را عمل کند متاثر از این گروهک ها از جراحی من سر باز می زد و می گفت حزب اللهی را عمل نمی کند. در پیرامون و داخل بیمارستان افراد زیادی از گروهک منافقین حضور داشتند ،پدر و مادرم بیرون بیمارستان بسیار نگران بودند.بعدها شنیدم که پدرم به مادرم گفته است خودت را جلوی منافقین نگه دار و گریه و زاری نکن، مادر هم می گفت که از شهید شدن دخترم ابایی ندارم فقط تنها نگرانی ام این است که از سوی منافقین مورد آزار و هتک حرمت قرار گیرد. به هر ترتیبی بود جراحی شدم و ساعت هشت شب من را به اتاق ریکاوری بردند. وقتی به هوش آمدم متوجه حضور یکی ازمنافقین اطراف خودم شدم که با برخورد تند پرستار با آن فرد و دخالت ایشان به اتاق دیگری برده شدم. بعد از هیجده روز این فرد برای از بین بردن من باز هم به بیمارستان برمی گردد اما با باخبر شدن برادران سپاه و پیگیری آنها موفق به انجام ماموریتش نمی شود. دوباره من را به اتاق دیگری که خانم مسنی در آن بستری بود بردند؛ به قدری نزدیک هم بودیم که در طول شب بارها بی اختیار با پا به پشت من ضربه می زد و باز از جایی که مجروح شده بودم دچار خونریزی شدم.
آیا هم اکنون هم اثرات آن جراحت را درک می کنید؟
بله . هنوز هم درگیر با آثار آن جانبازی هستم ، از آنجایی که چاقو به ریه هایم خورده است با کمی تغییر آب و هوا و سرد شدن دچار مشکل می شوم یا مثلا همین روزها که بیماری کرونا شیوع پیدا کرده است، بخاطر عوارض جسمانی آن، باید بسیار مراقب باشم.
از عاقبت ضاربتان خبر دارید؟
کسی که من را مجروح کرده بود در سمنان طی یک عملیات تروریستی یکی از پاسداران انقلاب اسلامی را به همراه خانواده اش به شهادت می رساند اما بعد دستگیر می شود از من خواسته شد که برای شناسایی او به تهران بروم، تا دیدمش شناختمش، سرزنش اش کردم که چطور با پیوستن به این گروهک ها به انحراف و اعمال خبیثانه کشیده است به او گفتم من تو را می بخشم امیدوارم خدا هم تو را ببخشد.
با توجه به سختی هایی که خودتان و همسرتان دارید ؛ چه احساسی راجع به جانیازیتان دارید؟
علاوه بر همسرم، برادرم نیز جانیاز هفتاد درصد است و پدر هم که دیگر در میان ما نیست جانباز بود. بنده همواره وقتی به روزگاران گذشته نگاه می کنم حسرت شهادت می خورم. مکه که رفته بودم از خداوند آرزوی شهادت کردم و آرزوی من این است که با ظهور امام عصر (عج) در رکاب ایشان به شهادت برسم. هر روز صبح بعد از نماز صبح ضمن ارزوی عاقبت به خیری برای جوانان و فرزندانم از خداوند طلب شهادت می کنم. به نظرم می آید ما همگی در برابر شهدا مسئول هستیم و هنوز دین خود را به آنها ادا نکردیم.