![]()
به گزارش پایگاه خبری حیات ،اسارت را از دریچه نگاه یک آزاده باید تفسیر کرد، آزادگانی که همچون سرو هایی راست قامت زخم تیشه خشم و کینه شکنجه گران بعثی را بر پیکر خود تحمل کردند و با ایثار خود، واژه استقامت را در فرهنگ لغت دفاع مقدس معنا بخشیدند.
به همین انگیزه، پایگاه خبری حیات در گفت و گو با جانباز 60 درصد و آزاده سرافراز "کیومرث رضایی پتی آبادی" به بخش هایی از زندگی او پرداخته است که مشروح آن را در ادامه می خوانید:
خودتان را برای مخاطبین ما معرفی بفرمایید.
کیومرث رضایی پتی آبادی هستم که در تاریخ هفتم مرداد سال 1337 در روستای پتی آباد از توابع کرمانشاه متولد شدم و تا سال اول دبستان در همین روستا زندگی می کردیم و بعد به شهرستان قصر شیرین نقل مکان کردیم و تا آغاز جنگ هم همانجا ماندیم.
پیش از آغاز جنگ شغل خاصی داشتید؟
با توجه به اینکه در آن زمان فعالیت رسانه ها به وسعت امروز نبود و ما که در شهرستان زندگی می کردیم، در جریان دقیق وقایع نبودیم و من هم شناخت کاملی از امام خمینی (ره) نداشتم و به این سبب در سال 56 به استخدام گارد جاویدان در آمدم و تازه آنجا با جنایت های رژیم پهلوی آشنا شدم.
در آستانه انقلاب چه می کردید؟
تظاهرات تبریز که آغاز شد ما را به ارومیه منتقل کردند و همزمان با دستور امام مبنی بر خروج سرباز ها از پادگان های نظامی، من هم به اتفاق یکی از همکارانم که مذهبی بود از گارد فرار کردیم و به مدت چهل و پنج روز در کوهستان های اطراف پنهان شدیم تا مامورین شاه به ما دسترسی پیدا نکنند، چرا که تبعیت ما به عنوان افسران گارد شاهنشاهی برای رژیم شاه خیلی گرن تمام می شد و به همین دلیل شدت عمل آن ها با افرادی مثل ما خیلی بیشتر بود.
بعد از پیروزی انقلاب در چه جایگاهی قرار گرفتید؟
بعد از پیروزی انقلاب گفتند آن ها که کار با سلاح را بلدند، به مردم آموزش دهند و من همزمان با شکل گیری سپاه پاسداران، عضو این نهاد انقلابی شدم و ضمن آموزش نظامی و کار با اسلحه به اعضای جدید در سرکوب آشوب های گروهک های معاند در استان کردستان هم حضوری فعال داشتم.
در کردستان با کدام شخصیت های نظامی همکاری می کردید؟
یکی از بهترین دوستان من در آن ایام "شهید کاوه" بود که ساعت های زیادی را با هم می گذراندیم و انسان بسیار شریفی بود، در آزاد سازی پاوه هم به صورت دورادور با "شهید چمران" همکاری داشتم.
عراقی ها پیش از آغاز رسمی جنگ اقداماتی را در مرز های کردستان انجام ندادند؟
ما به جز پاکسازی گروهک های معاندی که در استان کردستان ناامنی ایجاد می کردند، پیش از آغاز رسمی جنگ شاهد مین گذاری ها و پاتک هایی از سوی رژیم بعث عراق بودیم و در سنندج، کامیاران و سایر شهر های استان کردستان حضور فعال داشتیم.
از شرایط خود در روز های اول جنگ بگویید؟
من تنها دو روز بعد از آغاز جنگ اسیر شدم و به یاد دارم که اول مهر ماه، عراق با 5 لشکر به مناطق مرزی هجوم آورد که بین ما با تانک های آن ها تنها یک رودخانه فاصله بود وهمه تجهیزات ما به یک آر.پی.جی و یک خمپاره 120 خلاصه می شد و یکی از دوستان ما که خیلی شجاع بود، تانک عراقی را هدف گرفت و منفجر کرد که باعث شد تانک های دیگری که پشت سر آن حرکت می کردند، کنترل خود را از دست بدهند، به هم برخورد کنند و عراقی ها مجبور به عقب نشینی شوند.
چگونه عراقی ها شما را اسیر کردند؟
روز دوم مهر پنجاه و نه حدود ساعت 11 ظهر بود که ما با توپ 106 در کنار برادران ارتشی در مقابل تانک های عراقی گشت می زدیم و حتی چهار تا از تانک های آن ها را منهدم کردیم که گلوله ها تمام شد و از آنجایی که ذخیره مناسبی در پشت جبهه نداشتیم، در مکانی بین سر پل ذهاب و قصرشیرین از ناحیه کتف و پا دچار جراحت شدم و در همان حال، همراه با 180 نیروی نظامی و تعدادی از مردم بومی که غیر نظامی بودند، اسیر عراقی ها شدیم.
در لحظات اول اسارت به شما چه گذشت؟
ما را به خانقین بردند و تا شب آنجا ماندیم و در حالی که از شدت تشنگی شدید و جراحت به حالت نیمه بیهوش در آمده بودیم، بدون اینکه زخم های ما را مداوا کنند یا آب و غذا به ما بدهند، اسرا را به زندانی در حومه بغداد منتقل کردند که در حدود هشت ماه و نیم، آنجا تحت شکنجه شدید قرار داشتیم.
وضعیت زندان به چه شکل بود؟
سلول ها پنج، شش و دوازده نفری بود و بعثی ها به قدری بچه ها را کتک می زدند و بدرفتاری می کردند که وحشی گری های سرباز های آمریکایی و جنایات کودک کش های اسرائیلی در مقایسه با شکنجه بعثی ها در آن زندان به چشم نمی آید.
بعد از این زندان به کجا منتقل شدید؟
بعد از هشت ماه ونیم در حالی که فصل زمستان بود و باران شدیدی می بارید، ما را در یکی از کانکس های بدون سقف قطار باری جای دادند و به اردوگاه "موصل یک" منتقل کردند و باید اعتراف کنم، آن لحظات به قدری زجر آور بود که آن شب را باید در یک کفه ترازو بگذارم و 10 سال اسارتم را در کفه دیگر قرار دهم.
رفتار اسرا با یکدیگر به چه صورت بود؟
بچه ها به قدری همدل بودند که بدون هیچ توقعی جانشان را نثار یکدیگر می کردند و رفاقت و صمیمیت زیادی بین بچه ها برقرار بود که باعث شده بود، عراقی ها برای ایجاد کدورت بین اسرا، تبعیض هایی خوراکی و پوشاکی در نظر بگیرد و گروه های غذایی 6 نفره و 7 نفره درست کرده بودند که به یک گروه غذای بهتری می دادند و به گروه دیگر غذایی نامناسب، یا سالی یک بار که نوبت به تعویض لباس می رسید، به یک گروه لباس هایی با سایز های مناسب می دادند و به گروه دیگر لباس هایی تنگ و کوچک که به تن یک پسر 10 ساله هم نمی رفت.
اسرا خاطرات تلخی را در دوران اسارت تجربه کرده اند، اما می خواهم از شما خواهش کنم از خاطرات شیرین خود بگویید.
در یکی از دفعاتی که لباس های جدید می دادند، لباسی با سایز کوچک نصیبم شد و شب که دور از چشم نگهبان برای بچه ها نمایش بازی می کردم و آن ها می خندیدند، نگهبان با عصبانیت به داخل آسایشگاه آمد و فریاد زد که شما دارید تئاتر بازی می کنید؟ و من که می دانستم چه سرنوشت دردناکی شامل حالم می شود اگر گفته اش را تایید کنم، در جواب پاسخ دادم:« لباس هایم به تنم تنگ است و به این دلیل بچه ها می خندند.» اما او قبول نکرد و من را پیش فرمانده اردوگاه برد، من هم جلوی فرمانده دوباره لباس هایی که برایم کوچک بود را پوشیدم و به محض اینکه نشستم از چند جهت پاره شد که فرمانده قهقه زد و دستور داد، لباس های مناسب تر برای من بیاورند و ماجرا ختم به خیر شد، چرا که متوجه می شدند، تئاتری در کار است، حداقل 20 روز تمام کتک می خوردم و اگر هم می فهمیدند که صدای صدام را تقلید می کنم،حتما حکمم اعدام بود.
بعد از اسارت را چگونه سپری کردید؟
خوشحالم از اینکه به عنوان یک سرباز کوچک در راه اعتلای فرهنگ انقلاب اسلامی گام کوچکی برداشتم و بعد از اسارت هم تحصیلات خود را در رشته علوم سیاسی پی گرفتم و در سپاه پاسداران به درجه بازنشستگی رسیدم و زندگی آرامی دارم که خدا را از این بابت شاکرم.
مصاحبه از پوریا بهرادکیان