![]()
سلیم مرادی، برادر شهید"کمال کورسول" که در عملیات مرصاد به شهادت رسید، همانند برادر شهیدش از انسان هایی است که در طول زندگی خود، تحولات فکری و روحی زیادی را پشت سر گذاشته است. نوجوانی که تحت تاثیر القائات رسانه ای در تونس، صدام را نماد مبارزه با استکبار، به ویژه آمریکا و اسرائیل می پنداشته و سالها بعد با رشد و بلوغ فکری و سیر مطالعه و تحقیقات خود به حقانیت انقلاب اسلامی و استکبار ستیزی راستین رهبر معظم انقلاب اسلامی و سید حسن نصرالله ایمان آورد و با ورود به ایران برای مبارزه علیه داعش و آمریکا و هم پیمانان منطقه ای اش اعلام آمادگی کرد.
در ادامه، مشروح گفت و گوی پایگاه خبری حیات با "سلیم مرادی" برادر ناتنی شهید " کمال کورسول" را می خوانید:
حیات: آقای مرادی از زندگی و خانواده تان بگویید.
- من متولد سال 1982 در تونس هستم، مادرم تونسی و پدرم تونسی_فرانسوی است که به سختی عربی صحبت می کند و به جز شهید کمال کورسول که حاصل ازدواج پدرم با همسر قبلی شان است، یک برادر و یک خواهر دیگر هم دارم که برادرم 3 سال و خواهرم یک سال از من بزرگتر است.
حیات: دوران نوجوانی تان را چگونه سپری کردید؟
پدرم «روزنامه نگار» بود و در روزنامه فرانسوی زبان "لاپرس" که در تونس منتشر می شد، فعالیت می کرد و من هم به سیاست و مسایل مرتبط با آن خیلی علاقمند بودم، همراه او به محل کارش می رفتم و با کنجکاوی اخبار را دنبال می کردم.
از همان دوران، وقایع مرتبط با مقاومت فلسطین برایم اهمیت زیادی داشت و زمانی که جنگ بوسنی آغاز شد، با اینکه تنها 10 ساله بودم، اخبار مربوط به مظلومیت مردم آن منطقه را پیگیری می کردم و حتی در مدرسه برای کمک به مردم بوسنی، اقلامی را جمع آوری و توسط نهاد های خیریه تونس به بوسنی می فرستادیم.
![]()
در آن دوران از شهادت برادرت در عملیات مرصاد خبر داشتید؟
من در آن دوران حتی نمی دانستم، پدر قبل از ازدواج با مادرم همسر دیگری داشته و از برادرم کمال که در عملیات مرصاد به شهادت رسیده بود هم اطلاعی نداشتم.
با توجه به پیگیری و علاقمندی شما به اخبار روز بیشتر تحت تاثیر کدام رسانه ها بودید؟
من در دوران کودکی و نوجوانی بیشتر شبکه های تلویزیونی تونس را دنبال می کردم و آن ها همیشه از دوران جنگ عراق علیه ایران تا جنگ خلیج فارس و حمله صدام به کویت، صدام حسین را به عنوان یک قهرمان و چهره ای ضد آمریکایی بازنمایی و معرفی می کردند و این ذهنیت باعث علاقه شدید من به صدام در دوران کودکی و نوجوانی شده بود.
زمانی هم که واقعه یازده سپتامبر اتفاق افتاد، شخصیتی مثل "بن لادن" برای من که به شدت مخالف سیاست های استعماری امریکا و اسرائیل بودم، در قامت یک قهرمان ظهور کرده بود، چرا که می دیدم، تقریبا هیچ کدام از کشور های عربی در مبارزه با امریکا و اسرائیل اقدامی عملی انجام نمی دهند و در آن سن و سال فکر می کردم گروه هایی مثل طالبان یا القاعده در راستای حفظ اسلام و مبارزه با استکبار تلاش می کنند.
شما تحصیلات خود را در آلمان ادامه دادید، چه معیاری باعث شد که این کشور را برای ادامه تحصیل انتخاب کنید؟
من در سن 18 سالگی با تشویق پدر و مادرم که معتقد بودند هوش بالایی دارم، برای تحصیل در رشته مهندسیکامپیوتر به آلمان مهاجرت کردم و از آنجایی که در آن دوران سنی مذهب بودم، در مراسم مذهبی در مساجد اهل سنت آلمان شرکت می کردم که محل تجمع سلفی ها بود و من هم که به جهاد علیه امریکا و اسرائیل علاقه زیادی داشتم، به سرعت با مبانی فکری آن ها همسو شدم و درخواست کردم برای جهاد علیه امریکا به عراق بروم، اما روحانی وهابی آنجا اجازه نداد که من در جهاد شرکت کنم و گفت ما به شما نیاز داریم.
این نگرش همسوی شما با سلفی ها تا چه مقطعی ادامه پیدا کرد؟
بعد از مدتی فعالیت در آن مسجد متوجه شدم که این ها منافق هستند و اسلام شان ظاهری است، روزی یکی از دوستان مراکشی ام را برای جذب به یکی از روحانیون وهابی معرفی کردم، اما از آنجایی که نژادش عرب نبود، او را نپذیرفتند. آنها با مدارک جعلی و دروغی از دولت آلمان به عنوان افراد بیکار پول دریافت می کردند، در حالی که دارای شغل بودند و این اقدام خلاف قوانین آن کشور است. در واقع، آن ها معتقد بودند که همه انسان ها به جز سلفی ها و وهابی ها کافر هستند و حتی گروه هایی از اهل سنت مثل شافعی ها را هم کافر می دانستند که با باور های من تفاوت های زیادی داشت. وقتی از مسجدشان فاصله گرفتم، با توجه به حضور و نفوذی که در دانشگاه محل تحصیلم داشتند و مشکلاتی که ایجاد می کردند سرخورده شدم و به مرور سبک زندگی ام تغییر کرد و بی آنکه به پدر و مادرم اطلاع دهم، نه تنها از تحصیل دست کشیدم، برای گذران عمر در کافه ها و رستوران های آلمان مشغول به کار شدم. دیگر مثل سابق به نماز و روزه خیلی اهمیت نمی دادم و این سبک زندگی 7 سال ادامه داشت.
ذهنیت منفی شما نسبت به سلفی ها و وهابی ها در دیدگاهت نسبت به گروهک هایی مثل القاعده تاثیرگذار بود؟
در ابتدا، گروه های سلفی و القاعده را یکی نمی دانستم و معتقد بودم، القاعده در عراق علیه آمریکایی ها می جنگد، اما زمانی که دیدم آن ها در سامرا بمب گذاری کردند و مردم عراق و افغانستان را می کشند، از تفکر و آن ها هم فاصله گرفتم.
به تونس برگشتید؟
بله! بعد از 7 سال به لحاظ روحی کاملا خسته شده بودم، دوباره به تونس برگشتم و به پدر و مادرم گفتم که نتوانستم تحصیلاتم را به پایان برسانم. آن ها اما با وجود ناراحتی از تصمیم من، فرصت تحصیلی جدیدی را برای من فراهم کردند که دوباره به آلمان برگردم و در رشته فیزیوتراپی ادامه تحصیل بدهم.
بازگشت مجددتان به آلمان با چه اتفاقاتی همراه شد؟
همزمان با تحصیل در یک بیمارستان کار می کردم و در نزدیکی آنجا هم آپارتمانی اجاره کردم تا اینکه پس از حدود یک سال، با گروهی لبنانی در دانشگاه آشنا شدم و آن ها که هم زبانم بودند. روزی آنها به آپارتمانم دعوت کردم، لبنانی ها به محض اینکه وارد خانه شدند و عکس های صدام را روی دیوار دیدند، به شدت متعجب شده و از من پرسیدند که چرا عکس صدام ملعون روی دیوار است؟ من هم توجیهات قدیمی خودم را آوردم اما آن ها برای من توضیح دادند که صدام یک دیکتاتور ظالم بوده و جنگی 8 ساله را به ایران تحمیل کرده است و ضمن کشتار وسیع مردم ایران و عراق، سید محمد باقر صدر از روحانیون معروف و دانشمند عراق را کشته است.
واکنش شما پس از شنیدن این سخنان چه بود؟
در ابتدا حرف آن ها را باور نکردم و گفتم این سید محمد باقر چگونه عالم اسلامی بوده که من حتی اسم او را هم نشنیده ام، اما پس از اینکه لبنانی ها از آپارتمان من رفتند، کنجکاو شدم و به سرعت در اینترنت به زبان های آلمانی، عربی و فرانسوی اسم او را سرچ کردم تا ببینم چه اطلاعاتی از او در دسترس است که دو کتاب با عناوین "اقتصاد ما" و "فلسفه ما" از او پیدا کردم، از هر کتاب فقط 20 صفحه اولش را خواندم و به حقانیت تفکر ان شهید واقف شدم.
آشنایی با مذهب تشیع و تفکر انقلاب اسلامی ایران هم برای شما از همین نقطه آغاز شد؟
می توانم بگویم تا حد زیادی همین طور است، چرا که پس از اینکه متوجه شدم شهید سید محمد باقر شیعه بوده است و حزب الله لبنان و رهبر انقلاب اسلامی ایران شیعه و از مکتب اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) هستند و عملا، ضدیت خود را با افکار شیطانی امریکا و اسرائیل نشان داده اند، ترغیب شدم که بیشتر در ارتباط با آن ها مطالعه کنم و پس از مدتی که افکار سلفی ها را دیده بودم و با اعتقادات رهبران شیعیان مقایسه می کردم، به این نتیجه رسیدم که این راه حق است و در ادامه سیر مطالعاتی در مذهب تشیع به حدیثی از امام جواد (ع) برخورد کردم که نقل به مضمون آن این بود که هر شخصی به زیارت امام رضا (ع) برود، زندگی اش متحول می شود و من سال 2012 (1391) تصمیم گرفتم برای زیارت حرم حضرت امام رضا (ع) به ایران سفر کنم و مذهب شیعه امامی را برای خود انتخاب کردم.
![]()
زیارت امام رضا (ع) تا چه اندازه در تحول شخصیتی شما اثر گذار بود؟
در فضای حرم امام رضا (ع) حال خوب و روحانی ای را تجربه کردم و نسبت به اعتقاد خود به شیعه دوازده امامی راسخ تر شدم و از همان لحظه تصمیم گرفتم، نمازم را بخوانم و از دوستی که آنجا بود، نحوه وضو گرفتن به سبک شیعیان را آموختم و نمازم را خواندم، ضمن اینکه بعد از زیارت امام رضا (ع) هم تصمیم گرفتم به مدافعان حرم بپیوندم و برای مبارزه با داعش اقدام کنم، اما یکی از مسئولین به من گفت: همین که شما به پدر و مادرت رسیدگی کنی و بتوانی الگوی شایسته ای از شیعه را در کشور خودت نشان دهی، یعنی در این جهاد شریک هستید.
پس از این اتفاق چه تصمیمی برای ادامه زندگی گرفتید؟
دوباره به آلمان برگشتم و باید اعتراف کنم که زندگی من به شدت تغییر کرد، به عنوان مربی ورزشی فعالیتم را در آلمان ادامه دادم، در سالن های ورزشی کار می کردم و زندگی بی حاشیه و توام با آرامشی را سپری می کردم.
چگونه متوجه شدید که برادر دیگری به اسم کمال داشتید که در عملیات مرصاد به شهادت رسیده است؟
همانطور که پیش تر گفتم، اطلاعی نداشتم که برادر شهیدی دارم که در عملیات مرصاد به شهادت رسیده است تا اینکه در تماسی که با پدر و مادر داشتم، آن ها گفتند که چند روزی به ایران سفر می کنند و من هم تصور کردم برای تفریح و سیاحت عزم سفر دارند. در خلال روز هایی که پدر و مادرم در ایران بودند، بر حسب عادت صفحات مرتبط با شیعیان را در فضای مجازی مرور می کردم که ناگهان چشمم به عکس پدر و مادرم افتاد که در حال اشک ریختن هستند و ادمین آن صفحه هم زیر عکس اشاره ای به شهادت برادرم " کمال کورسول" کرده است، متعجب شده بودم و به همین دلیل فوری به ادمین آن صفحه پیام دادم که این دو پدر و مادر من هستند و من برادری به نام کمال ندارم. اما دلم طاقت نیاورد و فوری تماسی اینترنتی با پدرم برقرار کردم و ماجرا را برایش شرح دادم که او به من گفت چیزی را که دیدی درست است، اما اجازه بده در فرصت مناسبی برایت توضیح بدهیم.
پس از اطلاع از اینکه برادر شهید هستید چه احساسی داشتید و چه اقدامی انجام دادید؟
سوالات زیادی درباره برادر شهیدم در ذهنم بود و به همین دلیل دوباره به ایران سفر کردم و با دوستان و همرزمان برادرم درباره ویژگی های اخلاقی او و اندیشه اش گفتگو می کردم، ضمن اینکه حضور دوباره من در ایران و علاقه ای که به مباحث علوم اسلامی داشتم، شرایطی را ایجاد کرد که مانند برادر شهیدم، بتوانم رشته فقه وعلوم اسلامی را در جامعه المصطفی مطالعه کنم و از سال1397 دانشجوی این موسسه هستم و در ایران زندگی می کنم.
مصاحبه از پوریا بهرادکیان