به گزارش پایگاه خبری حیات، «منیره یوسفی» بانویی اهل استان گیلان است که همسرش را بعد از 39 سال بی خبری یافته است.آن هم در قطعه شهدای بهشت زهرا تهران. داستان از آنجا آغاز می شود که شهید محمد صفری 14 ماه بعد از ازدواج با منیره به جبهه اعزام شد و به جنگ رفت.
منیرم، شاید شهید شوم
منیره می گوید: «وقتی گفت می خواهم بروم جنگ، خیلی ناراحت شدم و ترسیدم. به او گفتم بمان تکلیف خانه اجاره ای مان را مشخص کنیم.گفت من زود بر می گردم اصلا نترس. ولی آن روز که می خواست برود رو کرد به من و گفت: منیرم! شاید شهید شوم، اما اگر خبر شهادتم را آوردند تو قبول نکنی ها، صبر کن.»
شهید صفری رفت و دیگر از او خبری نشد تا به امروز که بعد از 39 سال این بانوی بزرگوار گیلانی، با گذراندن تمام این سال ها بی خبری، به وصال دل خود رسید و همسر گمشده اش را باز یافت.
چندی پیش «منیره یوسفی» مهمان برنامه پر بیننده تلوزیونی «فرمول یک» بود و در آنجا داستان زندگی خود با شهید صفری و شرح این 39 سال چشم انتظاری را به تفصیل بیان کرد.
پیش از حضور یوسفی در رسانه ملی و نقل داستان زندگی پر فراز و نشیب اش ، رسانه های مکتوب هم به سراغ او رفتند تا هر کدام بتوانند از زاویه ای دیگر، ماجرای حدود 40 سال چشم انتظاریِ زنی که عاشقانه و با امید فراوان در انتظار بازگشت همسرش بود را نقل کنند. برخی از رسانه های مکتوب و فعالان فضای مجازی برداشت خود را از گفته های خانم یوسفی منتشر کردند.
وقتی با منیره خانم تماس گرفتیم ، در ابتدا چندان به ما اعتماد نمی کرد، اما نحوه صحبت کردنش و همچنان رفتار بسیار کج دار و مریزش با ما، نشان از آن داشت که گلایه های او از اصحاب رسانه بسیار است و وقت زیادی می برد تا بتوانیم اعتمادش را جلب کنیم، سعی کردیم تا آنجایی که می توانیم همدلانه به گلایه های این بانوی دل سوخته گوش بسپریم تا به ما اعتماد کند و عُقده دل بگشاید. چند دقیقه ای به رسم ادب با این بانوی مهربان به گپ و گفت پرداختیم تا اینکه او سفره دل خود را باز کرد.
او که سعی می کرد این بار تمام گفته هایش را با دقت و روشن به زبان آورد اینطور شروع کرد:
منظور من اشتباه منتشر شد
«می دانید، من هرگز نگفتم که عمویم به تهران مهاجرت کرده و من با او رفته ام، آن رسانه جور دیگری فهمیده است.من فقط گفتم عمویم از تهران آمد و موقع برگشتن شان، من هم با آنها به عنوان مهمان به تهران رفتم و اینکه نوشته بودند عمویم پسری هم سن و سال من داشت و من در تهران با او همبازی بودم این هم غلط است، اصلا عموی من چند تا پسر بزرگ داشت که همه آنها از من بسیار بزرگ تر بودند، من نمی دانم چطور فکر کرده اند و این حرف ها را زده اند.آدم تصور می کند من خانواده ام را رها کرده ام و رفته ام با عمویم زندگی کنم.»
منیره در حالی که آهی می کشد با لحنی عصبانی ادامه می دهد: «یک موضوع دیگری هم که از زبان من نقل کرده اند و من تعجب کردم وقتی شنیدم، این بود که من گفتم «مسئولان بنیاد شهید مرا دست به سر کرده اند» و هر وقت رفته ام بنیادبه من گفته اند «اگر خودت خبری بدست آوردی به ما هم خبر بده. به نظر شما،آیا کسی باور می کند که بنیاد به یک خانواده شهید چنین حرفی بزند؟ من حرف دیگری زدم و آنها چیز دیگری فهمیدند، پس یک بار دیگر آن را تکرار می کنم: عملیاتی که شوهرم در آن شهید شد، عملیاتی بود که در آن تعداد زیادی پیکر شهید فاقد پلاک و شناسایی نشده بر جای گذاشت. شناسایی بسیاری از آنها هم غیر ممکن بود،خیلی از شهدا به دلایلی مثل گم شدن پلاک های هویتی، از بین رفتن جسد و....شناسایی نمی شدند.آنها به من گفتند بر اساس شواهد موجود و آنطور که رزمندگان و فرماندهان آن عملیات بیان کردند، به احتمال زیاد همسر شما شهید شده است. این چیزی بود که من از آنها شنیدم و اینکه می گویند بنیاد به من گفته«اگر خودت خبر دار شدی به ما هم بگو» کذب است.
این همسر شهید با بغضی در گلو ادامه داد:« من دلم می سوزد. صفری آنقدر بزرگوار و شریف بود که وقتی خبر شهادتش را به ما دادند پدر من گفت که کمرم با شهادت محمد شکست. و حالا دلم به درد می آید وقتی می بینم بعد از این همه چشم انتظاری، عده ای می آیند و بجای همدردی و دلداری، حرف های نادرست می زنند. یک جاهایی می گویند که صفری پرورشگاهی بود، آخر مگر چنین چیزی ممکن است؟ پدر و مادر من موقع ازدواج ما، خانواده او را خوب می شناختند. چطور باید برای کسی که اسم و رسم دارد و همه پیشینه اش معلوم مشخص است چنین حرف هایی درآورد. با چه هدفی؟»
«می گویند من از بنیاد خواسته ام برای صفری مزار نمادین بسازد و آنها هم گفتند نمی شود .اصلا اینطور نبوده ، این موضوع به سال ها قبل بر می گردد. درست است که من چنین درخواستی کردم اما مسئولان بنیاد شهید جواب رد به من ندادند.چون نمی شد با قطعیت گفت که او شهید شده است و آنها مهلت خواستند تا موضوع شهادت صفری را بررسی کنند.من می دانم که حتی در حال حاضر هم نمی شود هویت شهدای گمنام را مشخص کرد، تازه همین چند وقتی است که با پیگیری های بنیاد شهید و امور ایثارگران قرار شده است آزمایشات دقیق دی. ان.ای برای تشخیص هویت شهدای گمنام انجام شود.»
اگر می دانستم موضوع را اینطور بیان می کنند هرگز صحبت نمی کردم
منیره اندکی در سکوت فرو رفته بود ، وقتی از او خواستم حرفی بزند و آنچه در دلش می گذرد را بگوید و از هر شخص و مسئولی انتقاد دارد بیان کند،با لحنی جدی اما غمگین گفت: «من نمی دانم چطور و با چه هدفی جمله هایی را از قول من گفته اند. اگر می دانستم که آنها موضوع را اینطور بیان می کنند هرگز و هرگز با آنها صحبت نمی کردم، شهید من، برایم عزیز است، او دریای محبت بود و هنوز بعد از این همه زمان که می گذرد وقتی یاد خاطرات آن دوران می افتم جگرم می سوزد، حالا آقایان بیایند و حاشیه سازی کنند فقط برای ساختن خبر!!!؟ آیا بی احترامی به خون شهدا نیست؟!!! آیا من که 40 سال رنج و مشقت را تحمل کردم انقدر ارزش نداشتم که برای پر کردن خبرها یشان از حرف هایم سوء استفاده کنند؟
بعد از اینکه گفت و گویمان با همسر شهید بزرگوار محمد صفری به پایان رسید، کمی در فکر فرو رفتم، با خود گفتم؛چطور می شود ما که آرمان مان همیشه این بوده که از زندگی شهدایمان درس اخلاق و اخلاص و معنویت و صداقت بیاموزیم، به این شکل، عمل مان با باور هایمان فاصله می گیرد، که تنها برای پر کردن چند سطر خبر و آب و تاب دان به آن اینقدر از صداقت و اخلاص دور می شویم. شهدای ما جان خود را در راه حفظ ارزش ها ایثار کردند. ما حقیقتا تا چه میزان به این ارزش ها و باورها وفادار مانده ایم و چقدربه آنها عمل می کنیم؟
گفت و گو با منیره یوسفی همسر شهیدی که بعد از39سال به وصال همسرش رسید
آنها دلم را شکستند
درهفدهم آذر ماه امسال، زنی میانسال با قاب عکسی بزرگ در دست، وارد قطعه شهدا می شود. عده زیادی او را همراهی می کنند که در میان آنها چند عکاس و خبرنگار نیز به چشم می خورند. عکاس تلاش می کند که از هر زاویه ای از این زن عکس بگیرد و خبر نگار پچ پچ کنان کنارش راه می رود.نشانه های اضطراب و نگرانی از چهره همه حاضرین و همراهی کنندگان پیداست. عده ای با دست نقطه ای را نشان می دهند و زن گام هایش را تندتر و تندتر می کند تا بر بالای مزار شهیدی می رسد.آنگاه،گویی که بخواهد قبر را در آغوش بگیرد روی آن خم شده و در حالی که به شدت اشک می ریزد شروع به نوازش سنگ قبر و نجوا با آن می کند. همه حاضرین ساکت اند و نظاره گر این واقعه.اما این زن کیست؟ و ماجرا از چه قرار است؟