به گزارش پایگاه خبری حیات، اما آنچه اسارت شهید بهارستانی را به یک داستان حماسی تبدیل می کند تصمیم او بعد از دوران آزادی است و این که فرزند برومند شهر فریدن، با فاصله اندکی بعد از رسیدن به خاک ایران اسلامی لباس جهاد می پوشد و به خیل رزمندگان می پیوندد و در این مسیر به مقام جانبازی نائل می شود و در نهایت نیز بعد از دوران تحمل ایام زندگی سرافرازانه جانبازی به شهادت می رسد.
هفته نامه حیات طیبه، در ایام سالروز بازگشت آزادگان عزیز به سراغ فرزند گرامی این جانباز، شهید و آزاده گرانقدر آقای ابوالفضل بهارستانی رفت تا زندگی این پدر نمونه را مرور کند.
پدر گرامی تان به عنوان کم سن ترین اسیر ایرانی در میان آزادگان ما شناخته شده است ضمن آنکه به مقام جانبازی و در نهایت شهادت می رسند، می خواهم از همان ابتدای دوران اسارتش برای ما بگویید؟
بله، ماجرای اسارتشان به این صورت بوده زمانی که تنها ۱۱ سال داشته اند گویا به همراه پدرشان در جاده آبادان- ماهشهر توسط نیروهای عراقی که جاده را بسته بودند، اسیر می شوند. مدت 4 سال در زندان نگهشان می دارند و پس از تحمل این مدت به علت کم سن بودن پدرم و سالخورده بودن پدربزرگم، توسط صلیب سرخ جهانی آزاد می شوند و از طریق خطوط هوایی ترکیه به میهن اسلامی باز می گردند.
دلیل این که ایشان به عنوان کم سن ترین اسیر و رزمنده کشور نام گرفتند همین بوده است. بعد از بازگشت پدرم از اسارت، یک برادرشان هم شهید و یکی دیگر از عموهایم هم اسیر می شوند، این اتفاقات روی روحیات پدرم بسیار تاثیر گذار بوده است.
بعد از این که پدر لباس رزمندگی می پوشد و راهی جبهه می شود چه اتفاقاتی رخ می دهد از این دوران بگویید؟
پدرم در این دوره تا جایی که من اطلاع دارم در گردان امیرالمومنین (ع) حضور داشتند. اولین دوره شرکتش در عملیات در منطقه فاو صورت می گیرد. منطقه عملیاتی فاو برای ایشان بسیار خاطر انگیز بود و یادم هست هر وقت به اتفاقات اینجا اشاره می کرد لحنش دگرگون می شد.
طبق گفته پدر، منطقه عملیاتی فاو جزو نقاطی بوده که همیشه کانون درگیری بوده است و عراقی ها بعد از شکست سنگین در این منطقه و نیز اهمیتی که از نظر نظامی و اقتصادی این منطقه برای آنها داشته است، دائماً فاو را هدف پاتک قرار می داده اند.
در یکی از این روزها، نزدیک به ظهر عراقی ها به یکباره گردان امیر المؤمنین (ع) را مورد حمله قرار می دهند و بسیاری از اعضای گردان به شهادت می رسد، پدر نیز از ناحیه پا مجروح می شود و به سختی خود را به دوستانش می رساند و آنها هم ایشان را به پشت خط و از آنجا هم به بیمارستان منتقل می کنند.
پدر در آن سن اندک 11 سالگی چگونه دوران سخت اسارت را تحمل کرده بودند. شما که پای خاطرات ایشان می نشستید، فکر می کنید دوره 4 ساله زندان بعثی ها چه تأثیری بر روحیه ایشان گذاشته بود؟
من همین اندازه بگویم که ایشان علیرغم سن کمشان که اشاره کردید تحت تأثیر فضای آن روز بچه های جبهه و جنگ و روحیه مبارزه با دشمن، در دوره اسارت نمی شکنند. مهم ترین نشانه اش هم این است که ایشان بلافاصله پس از آزادی از بند اسارت مجدداً به جبهه نبرد حق علیه باطل اعزام می شوند. این یک دلیل روشن است که دوران اسارت، علی رغم فشار روحی و روانی باعث می شود پدر مثل سایر جوانان و نوجوانان ایرانی تصمیم به ادامه مبارزه با بعثی ها در سنگر دیگری بگیرد.
در این فاصله پدر مشغول فعالیت دیگری هم بودند؟
ایشان بعد از بازگشت به میهن بدون وقفه مدتی درس می خوانند تا مرحله ای که با سمت پرستار مشغول به کار می شوند. با همین عنوان یعنی پرستاری در اداره بیمه فعالیت می کنند و از این طریق مخارج و هزینه زندگی خانواده را تأمین می کنند. برای من نکته جالب در این دوره علاقه و ولع شدید پدر به تکمیل تحصیلاتشان بوده است. ایشان باوجود مسئولیت معیشت خانواده و کارهایی که در اداره بیمه بردوش شان بوده است همچنان به درس و تحصیل ادامه می دهند.
زمانی که دوران نقاهت شان را پشت سر می گذاشتند دکتر، ایشان را از کارهای سخت منع می کند. در همین فرصت هست که پدر بیشترین تمرکزش را روی تحصیل قرار می دهد.
دوران متوسطه را در دبیرستان شهدای مهران اصفهان و در رشته ریاضی فیزیک به پایان بردند اما بعد از شرکت در آزمون، در رشته پرستاری مشغول تحصیل می شوند.
اتفاقاً سوال بعدی من هم به این نکته ارتباط داشت که از زبان برخی از دوستانش شنیدم که ایشان مثل دیگر جانبازان عزیز ما روحیه سختکوشی بالایی داشتند؟
در این دوره که اشاره کردید بنابر اعتمادی که در سطح اداره نسبت به کار ایشان وجود داشته به عنوان رییس شعبه فعالیت می کردند. در شهر فریدن نیز با همین خصوصیات شناخته شده اند. شاید یک نکته جالب تر درباره خصوصیات روحی پدر، اقداماتی است که او در عرصه های آموزشی و فرهنگی برای نسل جوان داشتند. مثلاً مسئولیت بسیج را در شهر عهده دار بودند و هدایت کارهایی که برای بسیجیان به عنوان اردوهای جهادی و سفر های زیارتی لازم بود را انجام می دادند.
از آرمانها و دغدغه هایی که ایشان در این برهه داشتند برای مخاطبان ما بگویید؟
پدر عمر خویش را در کنار بچه های جبهه و جنگ سپری کرده بود و می توانم بگویم همه چیزهایی که آرزوی یک رزمنده دیروز بود را ایشان هم داشتند. پدر می خواستند جامعه ما به همه ارزشها و اخلاقیات پایبند بماند و نسل امروز و آینده یک نسل دیندار و با اخلاق و فرهنگ ببار بیایند. پدر به شدت نسبت به انقلاب و نظام ولایت فقیه دغدغه داشتند و دائم می گفتند که نباید بگذاریم این اصول و ارزشها در سطح جامعه صدمه ببیند.
بیش از هر چیز پدر نگران وضعیت نسل جوان بودند به این دلیل وقتی هم که در بسیج حضور داشتند نسبت به فعالیت های فراغت یا اردوهای بچه های نوجوان و جوان خیلی وقت می گذاشتند و دائم می گفتند نباید بگذاریم این نسل از مسیر روشن که شهدای ما داشتند، دور شوند.
اگر اغراق نباشد باید بگویم که روحیه بچه های جهاد و انقلاب در خون پدر بود و ایشان سعی می کرد همیشه نحوه زندگی خود را هم با اصولی که حضرت امام (ره) یا رهبر انقلاب مشخص کرده بودند تنظیم کند و به ما هم توصیه می کرد که تنها رمز توفیق جامعه اسلامی در رقابت با حریفانش حفظ همین خصوصیات دینی و جهادی است.
فکر می کنید برای پیاده کردن همین هدف های بزرگی که امثال پدر شهید شما داشته اند چه باید کرد و چگونه می توانیم اندیشه آنها زنده نگه داریم و تابلوی حرکت نسل امروز قرار دهیم؟
من فکر می کنم تا زمانی که نسل امروز ما شناخت درست و روشنی از مردان جبهه و جنگ ما پیدا نکرده اند نباید انتظار داشته باشیم که برای پیاده کردن آن آرمانها که شما اشاره کردید تلاش خاصی انجام دهند بنابراین قبل از هر چیز، ما الان مشکل کمبود و در خیلی از مواقع نبود شناخت و آگاهی از نسل جبهه را در میان بچه های امروز می بینیم.
حالا باید ببینیم کجا و چرا کم کاری شده است و چرا خیلی از جوانان در حافظه ذهنی خودشان از جنگ و دوران دفاع و شهادت برای آزادی سرزمینمان چیزی نمی دانند. نتیجه بی خبری و یا کم اطلاعی از دوران 8 سال مبارزه با دشمن این می شود که برخی از افراد، امروز حتی اصل جنگ یا فلسفه حضور شهدا و جانبازان ما در جنگ را زیر سوال می برند و یا زمانی که صحبتی از رفتن و از خود گذشتگی ایثار گران می شود با یک جمله پاسخ می دهند می خواستند نروند اجباری در کار نبود. آنها هنوز نمی دانند اگر این کشور و سرزمین در آن 8 سال جنگ با خون شهدا و جانفشانی رزمندگان و اسرا و جانبازان ما حفظ نمی شد الان معلوم نبود که ما چه سرنوشتی داشتیم
گفت و گو با فرزند شهید قنبر علی بهارستانی در سالروز بازگشت آزادگان
داستان جانبازی و شهادت کم سن ترین اسیر ایرانی
حیات: گشت و گذار در میان لیست بلند بیش از 40 هزار آزاده دوران دفاع مقدس برای هر اهل تحقیق، واقعیت های تازه ای را آشکار می کند، واقعیت هایی از دوران سختی که ایران اسلامی در دوران آزمون مبارزه با اشغالگران بی رحم گذراند و رنج و مشقات جانکاهی که جوانان آزاده و جانباز ما برای حفظ این آب و خاک به جان خریدند. در میان خیل آزادگان ما که این روزها خاطره بازگشت غرورآمیز آنها در ذهن ها زنده می شود، از همه قشرها و طبقات جامعه حضور داشتند. اما در این میان اسارت برخی از نوجوانان و جوانان ما به یک قصه در کتاب تاریخ تبدیل شده است مثل ماجرای اسارت نوجوان پرآوازه، شهید قنبرعلی بهارستانی که در ایام 11 سالگی به اسارت بعثی ها درمی آید.