احمد آقا خلیل آبادی یکی از این افراد بود و از آن شب ها اتفاقی را برایم تعریف کرد که با گذشت ده ها سال بارها به آن فکر کرده ام.
احمد گفت: بعد از اتمام کار، چهار دست و پا و بی سر و صدا از روی شهدا در تاریکی شب عقب می آمدم. به شهید نوجوانی رسیدم که رو به آسمان افتاده بود. وقتی از رویش رد می شدم و سینه ام به سینه اش نزدیک شد احساس کشش و قرابت عجیبی کردم و بوی آشنایی داشت. تاریکی و سکوت و عجله، مانع از شناسایی و دیدن چهره اش شد و فقط توانستم لحظه ای مکث کنم.
۱- احمد خلیل آبادی ۲- قاسم عباسی ۳- مهدی حق شنوعقب که برگشتم به سراغ برادر کوچکم رفتم که مدتی قبل به جبهه آمده بود. به گردانش که مراجعه کردم گفتند جنازه اش آن جلو داخل کانال جا مانده.
احمد در آن روز تقریباً هفده ساله بود و برادرش ده ها سال بعد از پایان جنگ، در آن نقطه پیدا و در بهشت زهرا (س) دفن شد.
خلیل آبادی در این سن و سال و جثه جبهه بود و تا پایان جنگ در جبهه ماند. ارتفاع اژدر بنگال دستش یک و نیم متر و قدش با این مقیاس قابل تخمین است.راوی: قاسم عباسی