روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطانی
قسمت هشتاد و ششم: چرا دزدی کردی؟
حیات:معمولا یکی دو ساعت به غروب مونده صمون سهمیه روزانه تقسیم میشد. هر آسایشگاه دو سه نفر مسئول تحویل گرفتن صمون بودند. ماشین صمون که میومد.مسئولِ صمون ها میرفتن و با پتو سهمیه رو تحویل می گرفتن و وقتی که زمان هواخوری تموم میشد ، مقسمین با عدالت کامل بین بچه ها تقسیم می کردن. اوایل سهمیه روزانه یه صمون و نصف بود. بعد از چند ماه شد دو تا که یکی را صبحانه می خوردیم و یکی رو شام.
یه روز تو آسایشگاه پنج یکی از بچه ها
یه دونه صمون کمتر گرفته بود و چون شدیدا گرسنه بودیم به مسئول آسایشگاه گفت که
یکی کمتر به من رسیده و اونم که یه آدم مسئله دار بنام بهروز بود و با عراقیا
همکاری میکرد سریع بلند شد و گفت کی صمون ایشون رو دزدیده؟ هر چه می گفتیم آقا بهروز
کسی اینجا دزد نیست و ما از سهمیه خودمون به ایشون میدیم و حتی اون کسی که صمون
کمتر بهش رسیده بود صرفنظر کرد و می گفت ایرادی نداره ، اما ارشد آسایشگاه ول کن
نبود و برای خودشیرینی کردن تصمیم گرفت به عراقیا گزارش بده. بعثیا دنبال همین
سوژه ها بودن که با اینجور بهانه ها بچه ها رو درهم بکوبن ، خیلی تلاش کردیم که
منصرف بشه ، ولی نشد و آخرش کار خودشو کرد و جون بچه ها را به خطر انداخت و از
طرفی بحث آبرو و حیثیت جماعت ایرانی در میان بود. چند نفر درجه دار و سرباز بعثی
ریختن تو آسایشگاه و فرمانده عراقی اعلام کرد یا دزد بلند بشه و به گناهش اعتراف کنه
یا همه رو مجازات میکنیم. معمولا در اینجور مواقع هم مجازات اینجوری بود که همه را
پنج پنج داخل آسایشگاه به صف می کردند و فرمان سر پایین صادر میشد و از اول صف تا
آخر همه رو از یکی تا هر چند تایی که دوست داشتن با کابل میزدن. آش نخورده و دهن
سوخته! انگ دزدی برای بچه بسیجیایی که در اوج گرسنگی با ایثار و از خودگذشتگی از همون یه ذرّه نون
و غذاشون به مجروحا و مریضا می دادن خیلی سخت تر از کابل و شکنجه جسمی بود. ادامه
دارد✅