خانم آیتی در
زندگینامه شهید خواندم که حدود 5 سال زندگی مشترک داشته اید. می خواهم آنچه در این
دوران 5 ساله از خصوصیات شخصیتی و رفتاری ایشان دیده اید را برای ما بازگو کنید؟
دوران ۵ زندگی مشترکمان، علی
اغلب درگیر فعالیت سیاسی برای انقلاب و بعد از آن هم جنگ بود. مدام در رفت و آمد به
جبهه بود.
جنگ که شروع شد
واقعیتش من ترس و نگرانی زیادی داشتم و علی مدام تلاش می کرد من را آرام کند. من می
ترسیدم اما صحبت های ایشان یک آرامش خاطر برای من بود. واقعاً در آن دوره اگر گفت
و گوها و روحیه دادن علی نبود تحمل آن فضا برای من ممکن نبود. علی در رفتار و
تصمیم هایش منطق داشت و همیشه سعی می کرد دیگران را با استدلال به درستی اقدام خود
متقاعد کند. به همین دلیل اغلب اوقات تصمیم و حرف او برای اعضای خانواده و فامیل،
حجت بود.
به دلیل همین
توانایی ذهنی و اعتقادی، خیلی از مواقع طرف مشورت افراد و خانواده های مختلف قرار
می گرفت از لحاظ خلق و خوی، من در آن 5 سال حقیقتاً از زندگی مان رضایت کامل داشتم
با آنکه غیبت علی و ماموریت های او برنامه زندگی مان را مختل می کرد اما به دلیل
هدفهای والایی که داشت این سختی ها را به راحتی هضم می کردیم.
در زندگی خصوصی، علی
غرور خاصی داشت؛ به این صورت که برای رفع نیازها و مشکلاتمان هیچ گاه دست به سمت
کسی دراز نمی کرد. همیشه توصیه اش به من این بود که انسان باید عزت نفس خود را حفظ
کند و از دیگران در حد مشورت کمک بگیرد.
اشاره به فعالیت های
سیاسی علی آقا در ارتباط با انقلاب کردید، چه نوع فعالیتی در آن مقطع داشتند؟
در شهر نائین که
زادگاهشان بود، یک جمع چند نفره تشکیل داده بودند و از طریق همین گروه و هسته
سیاسی، برنامه های اعتراض و تظاهرات علیه رژیم شاه را سازماندهی می کردند.
آنها نوعی تقسیم کار
داشتند. مثلاً برخی افراد گروه کار شعار نویسی علیه رژیم و نصب این شعارها در
معابر و نقاط اصلی شهر را برعهده داشتند. عده ای از طریق ارتباط گرفتن با بزرگان
مساجد و روحانیون نوشته ها و سخنرانی های امام را تکثیر و توزیع می کردند.
در نهایت نیز فعالیت
گروه لو رفته بود و تشکیلات ساواک بعد از مدتی تجسس توانسته بود اعضای اصلی از
جمله علی را دستگیر کند.
خوب به مقطع جنگ می
رسیم، روزهای حضورش در جنگ را به خاطر دارید؟
بله خبر حمله صدام
که در شهر پیچید من مطمئن بودم که علی جزو اولین داوطلبان حاضر در جنگ خواهد بود.
خاطرم هست که لحظه هایی که رادیو خبر تلخ اشغال شهرهای ایران توسط ارتش عراق را
اعلام می کرد، او آرام و قرار نداشت. از طرفی می دانید که بچه های انقلاب در آن
دوره چه اندازه چشم به دستورات امام (ره) می دوختند. وقتی اعلام شد که امام دستور
جهاد کفایی داده است، خانواده علی هم تعلل نکردند و دو فرزند خویش را بلافاصله
راهی جبهه کردند.
علی ابتدا دوره ای
از آموزش را در مرکز سپاه در استان گذراند و بعد از آن به اتفاق دوستانش به جبهه
جنوب عزیمت کرد.
عزیمت علی آقا زمانی
اتفاق می افتد که ایشان صاحب دو فرزند شده بود، چگونه دلبستگی به فرزندان خردسال و
نوزادش مانع رفتن او به جنگ نشد؟
بله زمانی که ایشان
به جبهه اعزام شدند پسرم دوساله بود و دخترم را یک ماهه حامله بودم. قبل از این
گفتم چیزی که علی را برای ترک خانواده و رفتن به جنگ مصمم کرد چند عامل بود، اول،
خانواده ها بودند که قبل از جنگ بچه ها را وارد صحنه انقلاب کرده بودند و دوران
بازداشت و شکنجه آنها توسط ساواک را هم
تحمل کرده بودند. دوم روحیات و خصوصیات خود علی بود که با چشم باز برای رفتن به
جنگ تصمیم گرفت و در این راه امثال من را هم متقاعد کرد که اگر جلوی دشمن متجاوز
را نگیرند، همه ایران و کشور در خطر است.
وقتی که در جبهه بود
ارتباطش با شما چگونه بود و دلتنگی هایش نسبت به دو فرزند خردسال را چگونه رفع می
کرد؟
اولین بار که به جبهه
رفت تا دو ماه به خانه نیامد. وقتی هم که بعد از 2 ماه به مرخصی آمد تنها سه روز کنارمان بود و بلافاصله به جبهه بازگشت و این آخرین دیدارش با بچه ها
بود، چون همین سفر به شهادتش ختم شد.
خانم آیتی در خاطرات
اغلب رزمندگان این نکته به چشم می آید که آنها سرشار از احساس و عاطفه نسبت به
فرزندان و خانواده هایشان بودند، مطمئن هستم که علی آقا که دختر نورسیده و پسر
خردسال داشت خاطرات زیادی از عشق به فرزندانش داشته است. دوست دارم از این بخش
خاطراتش بگویید؟
بله یکی از انگیزه
های اصلی علی آقا که در شرایط حساس جبهه به مرخصی فوری آمد، دیدن دختر 7 روزه مان بود.
با همین شور و علاقه ای که توصیف می کنید زمانی که برمی گشت گفت بزرگترین سوغاتی
هم عکس دخترک نازنینم هست .
بعد از شهادتش نیز دوست
و همرزم علی تعریف می کرد که او بعد از هر ماموریتی که ساعتی را برای استراحت می
گذراندیم، دائم عکس پسر و دخترمان را روی قلبش می گذاشت و می خوابید و انگار با
یاد و خاطره آنها خستگی اش رفع می شد و آرام می گرفت.
شما حدس می زدید که
این سفرش بی بازگشت باشد و خودتان را برای چنین اتفاقی آماده کرده بودید؟
بله در همان سه روزی
که منزل بود گفت که تمام هم و غم بچه های جبهه بازپس گیری خرمشهر است. صحبت از این
می کرد که انشاء ا... عملیات بزرگ برای آزادی این شهر را انجام خواهند داد و از من
می خواست که دعا کنم و حتی مژده می داد که شیرینی پیروزی این عملیات و آزادی
خرمشهر این خواهد بود که به همراه نوزاد نورسیده مان به زیارت امام هشتم برویم که
البته قسمت نشد.
چگونه از شهادتش
باخبر شدید؟
من از طریق یکی از
همرزمانش با خبر شدم. البته او ابتدا حرف از شهادت نزد و گفت علی آقا مجروح شده، اما
من قانع نشدم. در دلم آشوب افتاد که گویی علی آقا رفته است.
برای من آن موقع سخت
بود یک طرف خبر شیرین آزادی خرمشهر را می شنیدم و طرف دیگر شهادت علی را.
در پایان این گفت و
گو دوست دارم پیامی که از شهادت این جوانان برومند باید نسل ما بشنوند را بفرمایید؟
شهدای ما حقیقتاً ذوب در عقیده پاک شان بودند. آنها می خواستند ما جامعه ای پاکیزه و کشوری مستقل و قدرتمند داشته باشیم. به رهبری و ولایت فقیه عشق و ارادت ویژه داشتند. دلیل اصلی پیروزی و برتری رزمندگان ما نسبت به دشمن نیز همین ایمان قوی و یکدل بودن آنها بود. فکر می کنم بهترین راه برای ادای دین ما نگه داشتن همین ارزشها و باورها است./حیات طیبه