روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطانی
قسمت هشتاد و چهارم: عجب آبِ گوارایی!
حیات: با راحت شدن از شر عفونت زخما، روزه ی ۱۴ روزه نیاشامیدن آب به پایان رسید و دیگه با خیال راحت بعد از اون مدت طولانیِ تحمل تشنگی به سمت آب رفتم و اون آب گواراترین آبی بود که در تمام زندگیم نوشیدم .حالا دیگه یه فرد سالم بودم و می تونستم رویِ پای خودم راه بِرم و این یه موفقیت بزرگ و گشایشی عظیم در زندگیم تو اون شرایط سخت بود.
از ته دل از کاری که کرده بودم راضی و
خوشحال بودم و با خودم می گفتم: پسر، عجب شاهکاری کردی. صد باریک الله و آفرین به
خودم می گفتم. بابا شوخی نبود چهارده روز آب پیشت باشه و نخوری. تازه یه خود
درمانی کاملا موفق و بدون هر گونه تجربه و تخصصِ قبلی بود و به هر حال این اتفاق
چیزی نبود که براحتی ازش صرفنظر میکردم. تا مدتها پیش این و اون از این موفقیت حرف
میزدم و راستشو بخاید خیلی از خود متشکر و راضی شده بودم. فقط یه وقتایی از این
حال و هوا در میومدم که کابلی تو سر یا کمرم میخورد. هر چه بود ، خیلی منو به
زندگی امیدوار کرد و اگه بگم یکی از شادترین روزای عمرم در سخت ترین شرایط ممکن
بود ، ادعای گزافی نکردم. تازه همین نسخه رو برای خیلیا میپیچیدم. حالا عمل می
کردن یا نه دیگه به من مربوط نبود.