برای شناخت هر چه بیشتر شهید عزیز می خواهم از اتفاقات مهم زندگی شان قبل از جنگ بگویید، این که دوران نوجوانی و زندگی اش در کنار شما چگونه گذشت؟
ما در روستا زندگی می کردیم و شغل و حرفه ما مثل همه ساکنان آبادی، کشاورزی بود. به دلیل مشکلاتی که در زندگی روستایی مثل اشتغال بچه ها به امور کشاورزی و دامی وجود دارد، بچه ها کمتر فرصت درس و تحصیل پیدا می کنند.
اما برادرم از ابتدا اصرار زیادی بر درس داشت. او شاید روحیاتش از این نظر با ما متفاوت بود که همزمان چند کار انجام می داد. از یک طرف کمک بزرگی برای پدر در کارهای کشاورزی بود، از طرف دیگر با علاقه زیاد دنبال مطالعه بود و حتی جالب است که بدانید به دنبال آموزش فنون رزمی هم می رفت.
شهید از ابتدا هوش خوبی داشت و خوب هم از این استعدادش استفاده می کرد مثلاً برخلاف بسیاری از امثال ما، اهل برنامه ریزی بود و در کارهایش حساب و کتاب داشت. به همین دلیل در مدرسه همیشه مورد تشویق دبیران قرار می گرفت یا خیلی از بچه هایی که سطح درسی ضعیف تری داشتند برای آموزش و کمک درسی پیش او می آمدند. بواسطه همین استعدادش در کنکور آن زمان، در رشته الکترونیک دانشگاه پذیرفته شد.
یادم هست در آخرین سالهای منتهی به شهادتش، قدری پول پس انداز کرده بود که در اختیار خانواده گذاشت تا به برخی افراد گرفتار در روستا که شرایط وخیمی داشتند، کمک کنند.
در خاطرات دوستان و همرزمانش سخن از فعالیت های او در ایام انقلاب به میان آمده است. چه نکاتی در این باره به خاطر دارید؟
درست است، روزهای پرشور انقلاب با پایان دوره تحصیلی او همزمان شده بود، آنها به عنوان گروهی از فارغ التحصیلان جوان در آن مقطع با شخصیت های روحانی ارتباط برقرار کرده بودند و کار توزیع اعلامیه ها و سخنرانی های امام (ره) در نواحی روستایی خراسان جنوبی را انجام می دادند.
ما بعداً آثاری از این قبیل فعالیت هایش را پیدا کردیم. دفترها و کتابها و جزواتی که به نظرات امام (ره) اختصاص داشت، در میان این آثار بود یا اسنادی دستمان آمد که در آن فقیر و دوستانش متن نظرات امام (ره) یا برخی از چهره های مبارز را برای جوانان بازخوانی می کرده اند.
از اتفاقات بعد از پیروزی انقلاب در زندگی شهید حسینی بگویید، چگونه شد به همکاری و عضویت با نهاد تازه تأسیس سپاه روی آوردند؟
آن موقع سپاه و بسیج مراکز اصلی برای جذب نیروهای جوان و نوجوان بود بویژه افرادی که سابقه تلاش برای تظاهرات خیابانی علیه رژیم داشتند.
در ابتدای صحبت اشاره کردم، فقیر علاقه ویژه ای به فعالیت در زمینه های رزمی هم داشت به این دلیل از ابتدا زمان زیادی را پای کار آموزش نظامی سپری کرد. به همین دلیل ابتدا به بسیجیان منطقه آموزش نظامی می داد بعداً از طرف ستاد فرماندهی تهران برای دوره آموزش فرماندهی دعوت شدند.
احتمالاً حضورشان در جنگ نیز از کانال همین برنامه های آموزش نظامی صورت گرفت؟
بله، زمانی که عازم جبهه شد، بسیاری از دوره های آموزش نظامی را سپری کرده بود. وقتی که راهی میدان جنگ شد، در رشته فنی دانشگاه هم قبول شده بود. اما مثل بسیاری از جوانان مستعد آن دوره، نیاز جبهه به اندازه ای فوری بود که آنها قید تحصیل و زندگی و ازدواج را زدند. من همیشه از این بابت خدا شاکرم که برادرم با توانایی و هوشی که داشت قدم هایی برای پیشبرد دفاع مقدس برداشته بود. برای همه اعضای خانواده مایه افتخار بود که بعد از شهادتش بچه هایی که تحت نظر او آموزش دیده بودند یا بعداً به مسئولیت های نظامی بالایی رسیدند منزل می آمدند و یاد او را گرامی می داشتند.
به روزهای منتهی به شهادتش نگاه بکنیم. شما آخرین روزهایی که شهید کنارتان بودند را به یاد می آورید؟
روزی که از مأموریت آموزش دوره فرماندهی تهران برگشت، خوب یادم هست که من در حال بازگشت از مدرسه بودم، با دیدن او انگار روحم به پرواز درآمد. چون روزهای انتظار ما طولانی شده بود و دلواپسی مادر هم، ما را هم نگران فقیر می کرد. بعد از کمی گفت و گو، در نهایت با ملاحظه حال مادرم، به طور خصوصی به من گفت که مأموریت مهمی را در جبهه و جنگ برعهده دارد و باید عزیمت کند. این موقع بی قرار شدم. در دلم آشوب برپا شد، ابتدا گفتم فقیر نرو اما او با لبخند گفت این تصمیم قطعی است و نیاز به امثال او در جبهه چیزی نیست که بتواند تصمیمش را عوض کند.
ما الان در سالروز یکی از بزرگترین عملیات های تاریخ دفاع مقدس یعنی سلسله عملیات بیت المقدس قرار داریم که از اوایل اردیبهشت ماه شروع می شود به فتح خرمشهر می انجامد، در این عملیات مهم شهید حسینی چه نقشی را ایفا کرده بود؟
تا جایی که من اطلاع دارم عهده دار مسئولیت گردان خط شکن را در این عملیاتها داشتند. دوستانشان خاطرات زیادی از ایامی که او در واقع هدایت بخشی از محور عملیات را در دست داشت نقل کرده اند. شهادتش در آخرین روزهای عملیات زمانی اتفاق افتاده بود که مأموریت آنها لورفته بودند و فقیر و تیم همراهش غافلگیر شده بودند.
شنیده ام برای زنده نگه داشتن خاطره رشادتهای برادرتان، به منطقه عملیاتی بیت المقدس زیاد سرکشی کردید. توضیح می دهید؟
بله بخصوص زمانی که خبر آزادی خرمشهر را شنیدم به مسجد مشهورش رفتم. پدر نیز به ما پیوسته بود.
یادم هست وقتی خبر شهادت اخوی را دادند پدرم بی وقفه اشک می ریخت. همان لحظه پدرم آمد. او هم مانند من فهمیده بود که برادرم از میان مان رفته است.
زمانی که لیست را مطالعه کرد رنگ از رخش پرید، سرش را پایین انداخت و آرام اشک ریخت. کار سخت ما آن زمان رساندن این خبر به مادر بود. مادرم وقتی از زبان پدرم خبر شهادت او را می شنود، می گوید پسرم به آرزویش رسید، او همین را می خواست.
به نظر شما نسل امروز و فردای ایران، از تجربه زندگی مردان بزرگ جبهه چه نکاتی را باید دریافت کنند؟
جوانان آن دوره ما به نظرم بیش از هر چیزی ثابت می کردند که وقتی کشور و خاک مان اشغال می شود باید از همه چیز گذشت. آنها عزت و صلح و عدالت برای همه مردم می خواستند. امثال فقیر در این اندیشه امام راحل (ره) ذوب شده بودند که برای داشتن زندگی عزتمندانه و آرام، باید پایه های ظلم را برکند.