بزرگ مرد کوچک
حیات:جثهاش خیلى کوچک بود. اوایل که توى سنگر مى خوابید، بعضى شبها توى خواب و بیدارى مى گفت: «مامانى! آب... مامانى! آب...»؛ بچهها مى خندیدند و یک لیوان آب مى دادند دستش. صبح که بیدار مى شد و بچهها جریان را مى گفتند، انکار مى کرد.