گذشته از جنبه بهداشتیِ اش ،یه نوع
شکنجه ی محترمانه برای افراد بود و سرسوزن برای نفرای آخر اونقد کُند میشد که
انگار یه میخ رو تو بدن فرو می کردن و همینکه سوزن بیرون میومد، خون میزد بیرون و
جاری می شد. اگه کسی نمی دونست فِک میکرد طرف از پشت چاقو خورده. خلاصه از هر راهی
، حتی تو بهدارای شون برای اذیت و آزار بچه ها کوتاهی نمی کردن و هر چی به فکرشون
می رسید فوری انجام میدادن.
آمپول زدن تو اسارت اونقد زجرآور و ترسناک شده بود و امکان ابتلا به امراض مسری بالا بود که بسیاری از بیماران ما ترجیح میدادن اصلا به بهداری مراجعه نکنن و با درد و بیماری خودشون بسازند و با کمک بهیاران خودمون بتدریج بهبودی حاصل بشه. گذشته از استفاده مشترک از آمپول و خطرات و پیامدای اون، معمولا و خصوصا در ماهای نخستین اسارت معمولا رفت و برگشت بیماران به بهداری همراه با تحقیر و کتک کاری بود و حتی بعضی وقتا بیماران بشدت بدحال رو به اتهام تمارض زیر کابل گرفته و می زدند. مجموعه این رفتارای خشن باعث میشد کمتر مریضی باشه که رغبت کنه بلند بشه و برای رفتن به بهیاری ثبت نام کنه.مریض از نظر بعثی ها کسی بود که در حال جون کندن بود و توانایی کوچکترین حرکتی نداشته باشه.نتیجه این رفتار غیر انسانی این بود که یه مریضی ساده تبدیل به مریضی مزمن میشد و مرگ و میر بین بچه ها در شش ماه اول بشدت افزایش پیدا کرد. ادامه دارد