وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم
حیات:
بعد از نماز ظهر و عصر و خوردن ناهار،
حدود ساعت دو – سه بود که من و افاضل به سنگری رفتیم و نشستیم تا کمی خستگی در کنیم.
ناگهان صدای انفجار شدیدی بلند شد و به دنبال آن سنگر رو سرمان خراب شد. از بالای خاک
صدای «مرجانی» را شنیدم که گفت: «حسن، حسین سالمید؟»