ماهها بود که همون لباسای پاره پوره
جبهه رو به تن داشتیم و خون بر روی اونا خشک شده بود و چرکین و چروک بودند سر و
ریش ها که مثل انسانای غار نشین نخستین بلند و ژولیده و پر از شپش بود.صورتا سیاه
و پژمرده و ناخنا بلند. اصلا یه وضعی!
روز هفتم اسفند ۶۵ اجازه استحمام پیدا
کردیم. دستور دادند همه لباسو رو بکنیم و لخت بشیم. نفری یه شورت تنمون بود. گفتن
خمسات خمسات برید حمام. فاصله حدود هفتاد متری بین صف آمار تا حماما رو باید
میدویدیم و چند نگهبان با کابل دنبالمون می کردن و مرتب میزدند. تا وارد حموم
میشدیم و بدنمون رو زیر اب سرد خیس می کردیم دستور برگشت صادر میشد. ظاهرا حموم
فقط بهانه ای بود برای اینکه خیس بشیم و کابل بیشتر بچسبه. همه به روش بعثیا حموم
کردیم. بعدش یه دست لباس خواب بهمون دادن. تا همینجای قضیه هم غنیمت بود. لباسا رو
عوض کردیم و با لباسای ایرانی و نظامیمون خدا حافظی کردیم.
مقدار کمی تیغ اوردن و همه کچل کردیم
و از اون به بعد تراشیدن سر با تیغ شد شکنجه ی هفتگی ما در اسارت.گرچه از شپش داخل
مو سرمون خلاص شدیم ولی اول صبح کاسه سر مثل قالب یخ میشد و خودش یه نوع شکنجه بود.
ادامه دارد