کد خبر 143036
۳ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۰۹:۵۴

روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطانی

قسمت شصت و چهارم: یه آرزو بیشتر نداشتم

آمارگیری بهانه بود ، اونا قبلا هم در بصره و بغداد بارها آمار ما رو گرفته بودن و اسامی و مشخصات رو داشتن، اما واقع قضیه زهر چشم گرفتن و شکنجه به نحو دیگه ای بود.

. این وضعیت بسیار سخت با اون مسافرت طولانی روز گذشته با دست بسته و کتک مفصل شب قبل و زخمای متعدد بچه ها و با حداقل پوشش ساعتا نشستن و سر پایین ، شکنجه ای طاقت فرسا بود. نمی دونم بگم که این روز سخت ترین روز اسارت بود یا روزهای آغازین ورود به بصره یا استخبارات بغداد، ولی حقیقتا یکی از سخت ترین روزایی بود که در تموم عمرم به خود دیده بودم و این حال و روز همه بچه ها بود.

تو اون شرایط هیچ آرزو و تمنایی جز مرگ نداشتم. واقعا مرگ و شهادت در اون شرایط، شیرین ترین هدیه ی ممکن الهی بود ، اما به هر حال ما بخاطر عقیده مون اومده بودیم و اسارت امتداد همون جهاد و مبارزه ای بود که از جبهه ها شروع و به زادگاه صدام در تکریت رسیده بود. سخت بود ولی تحمل کردیم. درد داشت ولی تسکین بخشی هم بنام ذکر وامیدواری به پاداش های فراوان الهی برای مجاهدان صابر در کنارش بود. آرزوی شهادت و خلاصی از این وضعیت را داشتیم ، اما شکوِه و گلایه ای از خدا بخاطر قرار گرفتن تو اون وضعیت نداشتیم. اگر در جبهه فقط با دشمن می جنگیدیم ، اینجا در گیری در دو جبهه بود.اول با دشمنی که سراسر شقاوت بود و بی رحمی و دوم درگیری با یاس و نا امیدی. به خودمون می گفتیم نباید تسلیم شرایط سخت بشیم .به هر زحمت و جون کندنی بود سعی میکردیم روحیه خودمون رو نبازیم و این دومی سخت تر بود. کافی بود تحت فشار سهمگین و هجوم چهارجانبه سرما ، خستگی،گرسنگی و شکنجه دلمون می لرزید و با دشمن همکاری میکردیم ،کما اینکه عده ای معدود و انگشت شمار اینچنین کردند و همه چیزشون رو باختند. دنیا رو که نداشتیم،از تباهی آخرت در هراس بودیم. عده ای بعلت سختی و فشار زیاد و از طرفی نداشتن ایمان راسخ و محکم ، پایِ دلشون لرزید و ایمانشون رو دو دستی تقدیم شیطان کردند و مصداق بارز خسر الدنیا و الاخره شدند و رنج اسارت رو برامون با خبر کشی برای دشمن و لو دادن بچه ها صدچندان کردند.

ادامه دارد