پس از پیروزى انقلاب وارد جهاد شدم و در این عرصه مقدس کـارم را شروع کردم. در سال ١٣٦٢ عازم اهواز شدم و اولین بـار در عملیـات تنگه چزابه شرکت کردم.
در یکى از عملیاتها من بیسیمچى حاج آقا
حق شناس بـودم. تمـام روز را فعالیت کرده و شدیداً خسته بودم. دراز کشیدم تا کمى اسـتراحت کنم، اما خواب سنگین و عمیقى به سراغم آمد. ظاهراً آقـاى حـق شناس چند مرتبه مرا صدا زده بود، اما جوابى نشنیده و تنهایى عازم منطقه شـده بود.
وقتى بیدار شدم، متوجه شدم عملیات تمام شده و بچه ها دارنـد بـه عقب برمى گردند. فکر مى کردم حاج آقا از دستم خیلى دلخور و ناراحـت شده و حسابى حالم را مى گیرد، اما او آن قدر بزرگوار بود کـه اصـلاً بـه روى من نیاورد چه اتفاقى افتاده است.
همین مسائل و اتفاقات، جبهـه را زیبا و دوست داشتنى مى کرد و بچه ها حاضر نمى شدند به هیچ قیمتـى از آن دل بکنند.
راوى: رزمنده غلامحسین رحمانى