رفتم کنارش نشستم و گفتم احمد جان خواهش میکنم ساکت شو. ما اسیر شدیم و اینجا شهر بصره و کشور عراقه. منم مثل تو طلبه ام. اینا اگه بفهمن روحانی هستی شهیدت میکنن. تو نباید عربی حرف بزنی و این حرفا را بگی. ناخاسته چیزای می گفت که در واقع به منزله صدور حکم اعدامش بود. متوجه شدم اونم مثل من روحانی گردان بوده و اسمش احمد متقیان و ساکن قم هستش. کمی که حالش بهتر میشد میگفت باشه ولی همینکه حالش خراب میشد دوباره شروع میکرد همون حرفا رو تکرار میکرد. هر چه التماس کردم که تکرار نکنه و خودش را لو نده فایده نداشت. اصلا حالش خوش نبود و بی اختیار اون حرفا رو میزد. علی اصغر حکیمی می گفت: نگهبانی که مرا به اتاق بازداشتگاه می بُرد از من خاست ریش شهید متقیان را با دست بکنم و من خودم رو به اون راه میزدم که یعنی نمی فهمم چی میگی و خود نامردش محکم ریش ایشان را با دست محکم می کشید و نشان من میداد ولی هر چه اصرار میکرد من قبول نمیکردم و در نهایت چن سیلی و مشت و لگد به من زد و انداختم پیش بقیه بچه ها تو اتاق.
خلاصه هر چه من و بقیه دوستان تلاش کردیم که دشمن متوجه نشه، نشد. اول عراقیا نمی دونستن چی میگه ولی تو بازجوییا که مترجم حضور داشت همه چیز رو در باره اش فهمیدن و متوجه شدن احمد روحانیه و تو پرونده اسمش بنام ملا احمد ثبت شد و از اون به بعد کمتر ساعتی بود که کتک نخوره و بیشترین شکنجه ها و رفتارای وحشیانه را نسبت به این جوان رعنا انجام می دادند و هر بار وضعش وخیمتر میشد.
ادامه دارد