کد خبر 142234
۲۰ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۴:۵۶

روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطان

قسمت سی و سوم: احساس دوگانه غم و شادی

شکمم از گشنگی به پشتم چسبیده بود. تو تموم شش شبانه روز گذشته فقط دو وعده چیزِ مختصری خورده بودم. یه بار روز سوم که تو خط مقدم عراقیا مقداری نون و کنسرو به من دادن و تو این سه روزِ اسارت هم فقط یه بار اونم قاچاقی یکی از سربازا که مقداری دل رحمتر بود. پنهونی یه تکه نون کوچیک بشکل ساندویچ که دو تا کوفته داخلش دستم داد بود و با اشاره به من گفت که سریع بخورم تا کسی متوجه نشده و منم با حرکت سر ازش تشکر کردم. این تنها غذایِ من تو سه شبانه روز اسارت وتنهاییم تو بصره بود. البته خدا رو شکر آب در اختیارم بود وازین بابت مشکلی نداشتم.

بچه ها اومدند