کد خبر 142232
۱۸ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۴:۵۲

روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطانی

قسمت سی و یکم: تغییر عضویت از سرباز به بسیجی

بعد از اینکه شب سوم اعتراف کردم بسیجیم، تموم پرونده قبلیم که طفلکیا اون همه برای پر کردنش زحمت کشیده بود باطل و پاره شد و یه پرونده جدید بنام متَطوِع (بسیجی) برام باز کردن و هر چه می گفتم تو اون می نوشتن. پیش خودمون بمونه و بعثیا نفهمن. اون روزا زبونم به راست نمی چرخید و دستِ خودم نبود.

 گاهی از ته دل خنده ام می گرفت که کاتب بیچاره مجبور بود فازِ دوم پروژه فریب و دروغ رو کتابت کنه.!
ژنرال پرسید: اهل کجایی و از کجا اعزام شدی؟ گفتم کاشان. گفت چند نفر بودید. گفتم ۴۰ اتوبوس. گفت اتوبوسا چن نفر جا می گیرن. گفتم حدود چل نفر، چیزی در حدود ۱۵۰۰ تا۱۶۰۰ نفر.خدا برکت بده! میخاستم یجورایی بزرگنمایی کنم.گفت چن روز یه بار این تعداد از شهرتون اعزام میشه؟ گفتم تقریبا هر هفته یه اعزام دارن. واقعیتش این بود که ما تعداد کمی طلبه بودیم که بعنوان مبلغ اعزام شدیم.د
آمار ۱۰۰ برابری!