کد خبر 142129
۱۴ اسفند ۱۳۹۷ - ۰۹:۲۱

روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطانی

قسمت بیست ونهم: جوخه اعدام

با خودم میگفتم هر کلمه حرفِ راستی که بگم خیانت به امام و خون شهداس و وحشت داشتم که مبادا زیر شکنجه نتونم طاقت بیارمو اطلاعاتی به ضرر جبهه اسلام از زبونم بکشن. اون شب بخیر گذشت و روسفید برگشتم داخل اتاقم و احساس رضایت و پیروزی داشتم.

شبِ اول نگهبانای عقده ای مقر ، دو سه بار اوقات مختلف شب درو وا کردن و هر بار به جونم میفتادن و چند تا مشت و لگد می زدن و می رفتن. انگار با هر تعویض پست ، یه سهمیه کتک داشتم و پستای نگهبانی با کتک کاری من عوض میشد. روز دوم اسارت ، روز بازجوییای متعدد و هر بار با یه پیش کتک و زهر چشم گرفتن تو همون اتاق مخصوص شکنجه همراه بود. بیشتر سؤالا تکراری بود و میخاستم بدونن راست میگم یا نه؟ منم جوابا رو حفظ کرده بودم و همونا رو بدون کم و کاست تکرار میکردم و می تونم با اطمینان بگم باورشون شده بود دارم راستشو میگم. گاهی سربازایی رو می فرستادن داخل اتاقم و منو زیر ضربات کابل قرار می دادن. تو یکی از این هجومای وحشیانه کابل چرخید و زیر چشم راستم خورد و چند سانت از اونو پاره کرد و خون روی گونه ام جاری شد. اثر اون کابل بعد از ۳۲ سال زیر چشمم هنوز پیداس.

جوخه اعدام ⚡️

گاهی بعد از اینکه از اتاق میاوردنم بیرون چوبی زیر بغلم میدادنو و لنگان لنگان راه میفتادم و اونا پشت سرم گلنگدن رو می کشیدن و طوری وانمود می کردن دارن می برنم سمت جوخه اعدام. منم زیر لب شهادتینو میگفتم. آروم و قلبا خوشحال بودم و با خود میگفتم دارم راحت میشم. اونقد اذیت میکردن که مرگ و شهادتو به اینجور زندگی ترجیح میدادم ، ولی خبری از اعدام نبود و سر از اتاق شکنجه یا بازجویی در میاوردم. حقیقتا تو اون روزا قیامتو بارها به چشمم دیدم و از خدا طلب شهادت میکردم. سه روزی که وسط آتش دو طرف بودم ، خوشبختانه عراقیا کسی رو به اسیرنکرده بودن و تنها اسیر کل منطقه شلمچه من بودم ، شده بودم زنگ تفریح فرماندهای بعثی. وقت و بی وقت حتی نصفِ شب با رعب و وحشت درو وا میکردن و می بردنم. تو سه شبانه روز بیش از ده بار بازجویی شدم و هر بار یه کتک مفصلو همون سؤالای تکراری و منم همون جوابای تکراری.

ادامه دارد