کد خبر 142128
۱۳ اسفند ۱۳۹۷ - ۰۹:۲۱

روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطانی

قسمت بیست و هشتم: لشکر ۹۲ زرهی تو شلمچه چکار میکنه؟

از درجه نظامی و یگان خدمتیم پرسید. ترسیدم بگم بسیجی ام. گفتم: سرباز لشکر ۹۲ زرهی اهواز هستم. با تعجب دادیِ سرم کشید و گفت با اطلاعاتی که ما داریم تو این منطقه یگان ارتش وجود نداره.

گفتم من سربازمو خبر ازین مسائل ندارم ولی اینو می دونم که سپاه از لشکر ما تقاضای کمک کرده بود و فرمانده لشکر ۹۲ هم تعدادی از نیرواشو در اختیار سپاه قرار داد و منم یکی از اونا بودم. داشت قضیه براش جالب میشد. آروم شد و پرسید رسته ات چه بود. گفتم دژبان. پرسید چن ماه خدمتی گفتم هفت ماه. از اون جایی که ۲۰ سالم بود، سنم به سربازی می خورد و باورش شده بود.

میگن دروغ دروغ میاره واقعا درسته. برای توجیه دروغم ناچار بودم دروغای بعدی رو ردیف کنم و همینجوری سریالی از دروغای جوراجور رو تحویلش میدادم. از فرمانده دسته تا گروهان وگردان پرسید و منم یه سری اسامی رو میگفتم. از محل استقرار و وضعیت لشکر ۹۲ اهواز پرسید، نمی دونستم چی بگم . من فقط اسمی از این لشگر ۹۲ شنیده بودم. اسم بعضی از مناطق اهواز رو هم بلد بودم. با اعتماد بنفس گفتم مقر لشگر تو منطقه گلستانِ اهوازه. گفت چجور جاییه؟ گفتم یه منطقه کاملا سرسبز و پر از نخلای بزرگ. خدایی نه اون زمان و نه الان نمی دونم محله گلستان کجای اهوازه و اصلا مقر این لشکر کجا بوده و الان کجاس. تو اون وقت به عواقب این همه دروغ فکر نمی کردم. فقط میخاستم با صحنه سازی و اعتماد بنفس ذهنشونو از بسیجی بودنم منحرف کنم. چون تنها اسیر شده بودم خیالم از اینکه شک کنن روحانی هستم راحت بود ، ولی نمی خاستم بفهمن بسیجی ام.

سؤالات مختلفی از استعداد لشگر و ادوات و تعداد نیروها تا جیره غذایی می پرسید و منم با توجه به تجاربی که داشتم یه مشت دروغِ شبیه راست تحویلش میدادم و یه کاتب هم می نوشت. از ته دل می ترسیدم که مبادا اینا اطلاعاتی داشته باشن و من گیر بیفتم و دروغام لو بره که دیگه حسابم با کرام الکاتبینه و جون سالم بدر نمی برم ، در عین حال خیلی سعی میکردم خودمو خونسرد نشون بدم که به من شک نکنه. بعد از یه بازجویی مفصل دستور داد منو برگردونن اتاقم. تو اون گرفتاری از ته دل خوشحال بودم که ژنرال بعثی رو فریب دادم و اطلاعاتی که بتونه ازش استفاده کنه رو نتونست از زبونم بکشه.خدا قبول کنه تو یه ساعت اندازه ۲۰ سال عمرم دروغ گفتم.!!

ادامه دارد

برچسب‌ها