به گزارش حیات، در یکی از فیلم های مستندی که از چهره ماندگار شهید امیر حاج امینی تهیه شده است، شمار زیادی از شهروندان گفته اند با آنکه نام او را نمی دانند اما تصویرش در ذهن آنها حک شده است.
این روزها مصادف هست با سفر جاودانی این بسیجی خاطره ساز. بسیجی بی سیم بدست که حلقه وصل بسیاری از یگانهای رزمنده بوده است. همراه تصاویر ماندگارش؛ صدای گرم او نیز وقتی که برای دور کردن خستگی و ملال از رزمندگان برای آنها نغمه سرایی کرده در یادها مانده است.
شمار دیگری از رزمندگان نیز نام او را با «پیمان نامه شهادت و شفاعت» به خاطر سپرده اند که امیر به اتفاق اعضای گردان انصار الرسول امضا کرده اند. در این پیمان نامه که با عبارت به اذن ا... و رسوله و الائمه المعصومین شروع می شود، امضا کنندگان عهد می بندند تا هرکسی راهی منزل آخرت شد همسنگرش را شفاعت کند.
سرانجام به گفته دوستانش، امیر گوی سبقت را در شهادت از دیگران می رباید. خانواده حاج امینی در خطه ساوه و تهران برای بچه های جبهه بویژه رزمندگان لشگر حضرت رسول شناخته شده است. با نزدیک شدن روز شهادت امیر عزیز به سراغ جناب آقای وحید حاج امینی برادر گرامی او رفتیم که خود از قافله جانبازان و رزمندگان است و در عین حال از دامپزشکان مبرز به حساب می آید.
جناب امینی شما و امیر عزیز علاوه بر پیوند برادری، دوست و رفیق هم بودید و من در خاطراتش شهید خواندم که بسیاری از حوادث را باهم سپری کرده اید لذا فکر میکنم بیش از دیگران به شخصیت او شناخت داشتید، می خواهم ابتدا از اخلاق و روحیات او برای ما بگویید؟
اشاره درستی کردید، من و امیر علاوه براینکه برادر بودیم، دو یار جدا نشدنی به حساب می آمدیم. البته او 4 سال از من بزرگتر بود. سال 56 را به خاطر دارم که امیر 15 سال و من 11 ساله بودم و اغلب جلسات و کلاسهایی که در مسجد برای آموزش دینی یا روشنگری بچه ها تشکیل می شد را باهم می رفتیم تا زمانی که انقلاب شد. در واقع به قول امروزی ها، بچه مسجدی بودیم، مخصوصاً که مسجد کنار خانه مان بود. امیر، مؤذن و مکبر بود؛ بعد از مدتی به من آموزش داد و من هم مؤذن و مکبر مسجد شدم.
از نظر خلقیات شخصی، پسری بسیار آرام و مهربان بود. ندیده بودم از کسی کینه به دل بگیرد یا خصومت نشان دهد. علاقه زیادی به طبیعت داشت عاشق کوه و کوه نوردی بود. در کوه پیمایی استقامت بدنی فوق العاده ای داشت. درجبهه نیز کمتر کسی می توانست پا جای پای او بگذارد.
از خصوصیات دیگر امیر که در خاطرم مانده، توجه اش به خانواده های بی بضاعت بود .همیشه به من توصیه می کرد توجه ات را نسبت به ایتام کم نکن. در چند نامه ای که برای من نوشته بود نام و اسامی افراد نیازمند و گرفتار را ذکر کرده بود تا از آنها دستگیری شود. یکی از خاطراتی که لابد از همسنگرانش هم شنیده اید، او به دوستان جبهه ایش توصیه کرده بود، حقوقش را به دست من برسانند تا میان ایتام توزیع کنم و من سعی کردم این تکلیف او را بعد از شهادت بدرستی انجام دهم.
فعالیت سیاسی خانواده شما خصوصاً امیر عزیز از روزهای انقلاب شروع می شود، درست است؟
آن روزها امیر در آستانه ورود به سن جوانی بود، اعتراضات مردم و راهپیمایی علیه حکومت نظامی که به راه افتاد ما همراه مردم شدیم.
خاطرم هست آن زمان منزل ما در منطقه قلعه مرغی بود. زمان ی که مردم خشمگین، برای گرفتن پادگان از نیروهای شاه به صحنه آمدند، من و امیر هم به خیل معترضان پیوستیم.
بعد از انقلاب هم که قضیه جنگ پیش آمد و راهی جبهه شدید؟
بله برای امیر، جبهه واقعاً خانه دوم شده بود. هر از گاهی برای مرخصی به منزل می آمد. در دوران حضور در جبهه 2 بار مجروح شد. اولین بار در عملیات کربلای 1 در شهر مهران و دومین بار در عملیات والفجر ۸ در شهر فاو.
با همه این مشکلاتی که بروز می کرد، مجروحیت، دوران درمان و بستری، مادر و خانواده چگونه دوباره رضایت می دادند ایشان راهی میدان جنگ شوند؟
پدرمان در زمان انقلاب به رحمت خدا رفت و مسئولیت همه ما را مادر عهده دار شد. حقیقتاً مادر در مسیر اعزام فرزندان به جبهه هیچ ممانعتی ایجاد نمی کرد، چون قبل از این انقلاب، در خانواده ای با روحیه مبارزه و حضور در صحنه های خطیر سیاسی بارآمده بود. مادر بغض و اشک خود را هم اکثر مواقع از بچه ها پنهان می کرد.
می دانم خاطرات زیادی از امیر عزیز و دوران حضورش در صحنه جنگ در سینه دارید، چه نکاتی از رفتار و سلوک آن شهید در ذهن تان مانده که برای مخاطبان ما ذکر کنید؟
همچنان که بسیاری از همرزمانش گفته اند امیر فرد بسیار با انضباطی بود. تمیزی و خوش پوشی اش زبانزد خاص و عام بود. حتی در اوج فعالیت های جبهه و میان گرد و غبار، لباس هایش همیشه شسته شده و کفشهایش همیشه واکس زده بود. اگر به عکسهایش که از آن دوران باقی مانده است، نگاهی کنید، شاهد این خصوصیتش خواهید بود.
امیر عزیز آیا از آرزوها و آرمانهای آینده خودش هم با شما سخن گفته بود؟
بعد از انقلاب، بلافاصله در کوران جنگ قرار گرفتیم. آن روز به تقلید از امام (ره) همه بچه ها تکلیف اصلی و اول خود را پیشبرد جنگ می دانستند و تا جایی که من در خاطرم دارم، کسی سخن از آینده شخصی اش به میان نمی آورد و هدف پیروزی در آینده و شکسن دشمنان بود.
ماجرای شهادت امیر عزیز چگونه رقم خورد؟
زمان شهادت امیر من در تهران بودم. با خانه تماس گرفت و باهم صحبت کردیم. اما لحن صدایش مانند همیشه نبود. من برادرم را خوب می شناختم، آن امیر همیشگی نبود. تماس و حرفهای آن روزش از جنس توصیه و وصیت بود، با این جمله صحبتش را شروع کرد که خوب به حرف هایم گوش کن، چند توصیه دارم.
میان حرفش پریدم و گفتم داداش الان وقت این حرفها نیست، چند روز دیگر عید است، بیا باهم صحبت میکنیم. وقتی من به مرخصی گرفتن و آمدنش پافشاری کردم، گفت آمدن من دیگر معلوم نیست.
آن لحظه حسی به من دست داد که شاید این آخرین باری است که صدایش را می شنوم که همان هم شد .
همرزمانش نقل کرده اند که روزی که راهی عملیات می شدند امیر بند پوتینش را که می بسته به همسنگرانش گفته، بچه ها خیالم راحت است که در تهران دیگر هیچ کاری ندارم.
یک روز قبل از شهادتش نامه ای می نویسد و در شروع آن می گوید: از این که به این فیض الهی نائل آمده ام خدارا شگر گزارم و خود را هرگز قابل چنین موهبتی نمی دانستم و فردای آن روز بعد از اذان ظهر بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت می رسد./حیات طیبه