کد خبر 142086
۱۱ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۰:۴۲

روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطانی

قسمت بیست و ششم: من و ژنرال بعثی

چن لحظه بعد سربازی قوی هیکل و با هیبتی ترسناک وارد شد و بدون اینکه چیزی بپرسه منو زیر ضربات مشت و لگد گرفت و مثل یه توپ به در و دیوار می کوبید و به این طرف و اون طرف پرت می کرد.

. بعد که خوب بیحال و کوفته شدم و خودشم خسته شد ، زیر کتفامو گرفتن و بردن اتاقی که پر بود از افسرا و ژنرالای بلند پایه بعثی. وسط اتاق رو زمین نشوندند و روبروی من یه ژنرال که از فرماندهان سپاه هفتم عراق بود با هیبتی عجیب و چشمای نافذ ، پشت یه میز مجلل نشسته بود و یه نفر مترجم هم که کاملا به فارسی مسلط بود کنار من قرار گرفت و بازجویی شروع شد. ناگفته نمونه با توجه به اینکه حدود دو سال در جبهه های مختلف حضور داشتم و در چندین عملیات شرکت کرده بودم و از طرفی در شهر ایلام تلوزیون عراق براحتی دریافت میشد با درجات نظامی عراقیا آشنایی داشتم. ژنرال عراقی رو به من کرد و گفت: اگه بخای دروغ بگی دوباره می فرستمت همون اتاقی که الان بودی و حسابی دوباره شکنجه میشی. تازه فهمیدم اون سرباز قوی هیکل و اون اتاق ترسناک برای زهر چشم گرفتن و کشتن گربه دم حجله بوده. اون می گفت و مترجم ترجمه می کرد و من جواب میدادم.

نیروی اطلاعات عملیات هستی!

روشو طرف من کرد و گفت تو نیرو اطلاعات عملیات هستی و برای شناسایی منطقه اومدی که تیر خوردی و اسیر شدی. با توجه به وضعیت اسیر شدنم شک کرده بودن که نیروی اطلاعات عملیات باشم. تهدید میکرد که اگه اقرار نکنی طوری شکنجه میشی که آرزو مرگ بکنی. واقعا قضیه داشت به جای باریک و خطرناک کشیده میشد. معلوم بود از بچه های اطلاعات عملیات دل پرخونی داشتن و از طرفی دنبال کسب اطلاعاتی بودن که به دردشون بخوره. البته شک اونا پُر بیراه هم نبود. تو منطقه ای اسیر شده بودم که نسبتا اروم بود و منم با پای خودم وارد محور و جبهه ی دیگه ای شده بودم که حداقل تو هفته ی گذشته اونجا عملیاتی انجام نشده بود. یه نفر با پای خودش تا نزدیک خط عراق اومده بود و ناغافل اسیر شده بود. منم بودم شک میکردم این آدم باید نیروی گشتی و اطلاعات عملیات باشه. همه اینا می تونست نشانه هایی از یک نیروی اطلاعات عملیاتی باشد که از تیمش جدا شده ، یا راهشو گم کرده و یا بیش از حد فضولی کرده و تا سی، چل متری خاکریز آمده و نهایتا اسیر شده. داشت حسابی ته دلم خالی میشد. اما واقعیت این نبود و حداقل تو این عملیات من فقط یه نیرو رزمی،تبلیغی بودم که بعنوان روحانی به گردان فتح معرفی شدم و هفت هشت روز بعدش با اون وضعیت به اسارات در اومدم.

ادامه دارد