کد خبر 142043
۵ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۳:۵۲

روایت اسرای مفقودالاثر _رحمان سلطانی

قسمت بیست و یکم: لحظات پرالتهاب اسارت

مسافت سی متری تا خاکریز رو بکُندی طی میکردم. در واقع دیگه داشتم خودمو می کشوندم تا برسم به خاکریز. بدنم تحلیل رفته بود و اون نگهبان مرتب سرم فریاد میزد. با هر زحمتی بود به سه،چار متری خاکریز رسیدم و با تعداد زیادی مین از انواع مختلف روبرو شدم. ترسیدم و توقف کردم.

اونم مرتب با دست اشاره میکرد بیا و چیزایی میگفت که نمی فهمیدم چی میگه ولی دستشو به علامت نه تکان می داد و با داد و فریاد میخاست که از روی اونا عبور کنم و اسلحه شو سمتم گرفته بود و بالا و پایین می کرد که یالله زود باش.فقط تعال و تعالشو می فهمیدم. بالاخره با خود گفتم حالا چه فرقی می کنه روی مینا برم و شهید بشم یا اینکه این بابا منو بکشه. دِلو به دریا زدم و وارد میدان مین شدم . چشمامو بسته بودم و هر آن منتظر بودم که با منفجر شدن یکیشون برم هوا و تموم !، ولی وقتی خبری نشد و بپای خاکریز رسیدم دیدم اون عراقی بیچاره حق داست . چاشنی مینا رو دراورده بودن وخنثی شده بودند.
برخورد انسانی سربازای عراقیا تو خط مقدم

برچسب‌ها