اونم مرتب با دست اشاره میکرد بیا و چیزایی میگفت که نمی فهمیدم چی میگه ولی دستشو به علامت نه تکان می داد و با داد و فریاد میخاست که از روی اونا عبور کنم و اسلحه شو سمتم گرفته بود و بالا و پایین می کرد که یالله زود باش.فقط تعال و تعالشو می فهمیدم. بالاخره با خود گفتم حالا چه فرقی می کنه روی مینا برم و شهید بشم یا اینکه این بابا منو بکشه. دِلو به دریا زدم و وارد میدان مین شدم . چشمامو بسته بودم و هر آن منتظر بودم که با منفجر شدن یکیشون برم هوا و تموم !، ولی وقتی خبری نشد و بپای خاکریز رسیدم دیدم اون عراقی بیچاره حق داست . چاشنی مینا رو دراورده بودن وخنثی شده بودند.
برخورد انسانی سربازای عراقیا تو خط مقدم