خطر
زیادی تهدیدم میکرد و احتمال داشت با خارج شدن از اتاق آماج گلوله و ترکش قرار
بگیرم ، اما درنگ جایز نبود و با سینه خیز به طرف گالن رفتم. نزدیک دبه آب که
رسیدم دیدم یه ترکش به قسمت پایینش خورده و سوراخ شده بود. مطمئن شدم اگه آبی هم
توش بوده ریخته، ولی به هر حال امتحانش ضرری نداشت. دبه را بلند کردم دیدم کمی
سنگینه. دبه رو کشاندم و بردم داخل اتاق. مقدار کمی آب تهش مونده بود. دیگه ازین
بهتر نمیشد. آب رو خالی کردم تو یه لیوان روحی که همونجا پیدا کرده بودم. مقداری
کمی آب و گلِ بسیار بدبو و متعفن به اندازه یه لیوان تهش مونده بود. خواستم بخورم
با وجود اینکه شدیدا عطش داشتم ، نشد و قابل خوردن نبود. نزدیکِ یه ماه از شروع
عملیات کربلای پنج گذشته بود و آب کاملا گندیده بود. اتاقو گشتم یه قوطی شیر خشک
پیدا کردم. قوطی را باز کردم. نتونستم بخورم لب و دهانم خشک بود و پایین نمی رفت.
آبِ داخل لیوان رو چن دقیقه ای گذاشتم تا ته نشین بشه. مقداری شیر خشک قاطی آب
کردم. جاتون خالی معجونی بی نظیر درست شده بود. یاد گرفتن و درست کردن این معجون
سخت نیست. مواد لازم: مقداری گِل ، نصف لیوان آب گندیده و چار الی پنج قاشق شیرخشک
با طعم دود و باروت بود. بجای باروت اگه در دسترس نیست میشه از طرقه یا سرِ چوب
کبریت استفاده کرد.
بگذریم
، دو سه قاشق رو با زحمت خوردم. بسختی از گلوم پایین میرفت. داشت حالم بهم میخورد
و ناچار شدم کنارش بزارم. حالا لازم بود بعد از خوردن این معجون نیروزا مقداری
استراحت میکردم تا هضم بشه و بتونم فکری برای ادامه راهم بکنم. چن دقیقه ای رو روی
همون تخت دراز کشیدم و تو ذهنم ذهنم نقشه ها و راهای گوناگون رو برای خلاص شدن از
این وضع می کشیدم و بررسی میکردم، ولی هیچکدوم از این فکر و نقشه ها به نتیجه
مشخصی ختم نمیشد. تو اون شرایط چقد دوست داشتم و ارزو می کردم الان نیروای ایرانی
پیشروی می کردن و امدادگرا میومدن منو بلند می کردند و با برانکارد میبردنم عقب.!
خب آرزو بر جوانا عیب نیست و منم یک جوون بیست ساله بودم و تو اوج آرزو ، خیلی به
خودم دلداری می دادم که نا امید نشم و روحیمو از دست ندم. هی با خودم میگفتم امروز
رو هم صبرکن حتما بچه ها میان. ان شاء الله فرجی میشه و نجات پیدا میکنی.
ادامه دارد
اردوگاه مفقود الاثرها – طلبه آزداه رحمان(محمد) سلطانی
قسمت شانزدهم: معجونِ آب گندیده و شیر خشک با طعم باروت
خیلی تشنَم شده بود. دو روز بود یه قطره آب نخورده بودم. خونریزی تشنگیمو رو بیشتر میکرد و لبام مثل دو تکه چوب خشک شده بودن. اطراف رو وارسی کردم و نگاهی به داخل محوطه کردم، چشمم به گالن ۲۰ لیتری فلزی خورد. دو دل بودم برم سمتش یا نه؟