حیات: من قول دادم و محمدابراهیم گفت: «همین الان حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشریف آورده بود در اتاق من و با هم صحبت کردیم.
حدود هفت دقیقه طول کشید که خط اول را تصرف کنیم. آن شب علاوه بر فاطمه ی زهرا (س) فرزندش امام رضا (ع) هم با ما بود.
قبل از کربلای سه، خیلی تلاش کرده بودیم تا سکوی الامیّه
را که چشم عراق در خلیج فارس بود، کور کنیم تا اینکه بالاخره آن عملیات بزرگ طراحی
شد و با یک برنامه ریزی دقیق و طرح متهورانه، سه گروه غواصی شبانه به آب زدند. طبق
برنامه بچه ها باید همسو با امواج دریا شنا می کردند. متأسفانه به دلیل مشکلاتی که
پیش آمد، کار به تأخیر افتاد.
بچه ها به جریان معکوس آب خوردند و وضع بسیار دشوار شد. ارتباط با آنها قطع شده بود و وضعیت بسیار نگران کننده شد. حتی سردار رضایی که از نزدیک جریان عملیات را پیگیری می کردند، دستور دادند «بروید بچه ها را جمع کنید.» که به یکباره صدای تیراندازی شنیده شد و معلوم شد بچه ها به دژ نفوذ کرده اند.
سکوی الامیّه که در ده دوازده متری سطح دریا قرار داشت، آن چنان مسلح بود که چون اژدهایی از تمام وجودش آتش می ریخت و فتح آن برای عراق خیلی گران تمام شد. هنوز هوا گرگ و میش بود که هواپیماهای عراق سررسیدند و جنگ سختی میان قایقهای تندرو نیروهای پشتیبانی و آنها درگرفت. ما که رسیدیم، زیر سکّو تعدادی غواص را که از فرط خستگی روی آب شناور بودند، پیدا کردیم.
....در میان آنها نوجوانی تقریبا پانزده ساله را دیدیم که خیلی بی رمق شده بود. سردار فدوی گفتند: «از آب بگیریدش و بفرستید برود به عقبه.» آن نوجوان این را که شنید، حالش منقلب شد و گفت: «من شش ساعت شنا کرده ام که بروم بالای سکو. حالا شما می خواهید من را برگردانید؟!» این روحیه ها بود که جنگ را متفاوت کرده بود و خستگی را از تن آدم در می آورد....!!
راوى: سردار اباذرى