حیات: می دانستم الان اصلاً نمی شود دو نفر آدم پیدا کرد که او را عقب ببرند، چون ما در هر دسته، دو نفر مخصوص حمل مجروح داشتیم، برای همین اگر مثلاً در یک زمان پنج نفر با هم مجروح می شدند، کار سخت می شد، گفتم: «صبر کن تا یک فکری بکنم.» کمی از او دور شدم، دنبال کسی می گشتم تا علی را ببرد عقب، دوباره صدام زد: «آقای ابکایی! تو را به خدا یکی را پیدا کن.»
....کسی را پیدا نکردم، رفتم پیش اش، گفتم: «علی آقا! من هیچ کس را ندارم که تو را ببرد عقب، این جاده مستقیم است، نه چپ برو نه راست، مستقیم بگیر و برو، اگر می خواهی زنده بمانی باید خودت بروی، همه درگیرند.» گفت: «من؟ خودم بروم؟» گفتم: «آره، اگر می خواهی جان سالم در ببری، باید خودت بروی.»
سعی کردم او را ناامید کنم، گفتم: «اگر عراقی ها بیایند، یا تیر خلاص می خوری یا اسیر می شوی.» بعد از کمی مکث بلند شد و لنگ لنگان راه را در پیش گرفت. فکر نمی کردم زنده بماند، تعجب کردم، نمی دانستم چطوری در رفته بود، گویا با همان وضعیت مسیر، چهارصد متری را رفت تا رسید به بچه های لشکر ٤١ ثارالله (ع). بچه ها هم او را فرستادند عقب.
سه ماه بعد او را در قائمشهر دیدم، رفته بودم به عیادت اش، تا یک سال کاملاً بستری و تحت درمان بود، الان هم جانباز هفتاد درصد است، آن روز در خانه اش به من گفت: «ابکایی! اگه تو مرا ناامید نمی کردی، حتماً جنازه ام برمی گشت، شاید هم بر نمی گشت.»
راوى: احمدعلی ابکایی، از فرماندهان گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه ٢٥ کربلا