حیات: دو روز بعد، با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می رود، غروب که از مدرسه برمی گردد، با شدت ناراحتی، پالتو را به گوشه ی اتاق می افکند. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او مینگرند و مهدی در حالى که اشک از دیدگانش جاری است؛ میگوید: چگونه راضی می شوید من پالتو بپوشم، در حالى که دوست بغل دستی من، در کنارم از سرما بلرزد....
خاطره اى به یاد سردار جاویدالاثر شهید مهدی باکری