حیات: آخر، شب تولد مصطفی رازش را به من گفت: پیش خدا کنار خانه اش، از او چند چیز خواستم: اول: تو را، بعد: دو پسر از تو تا خونم باقی بماند، بعد هم اینکه اگر قرار است بروم زخمی یا اسیر نشوم. آخرش هم اینکه نباشم توی مملکتی که امامش توش نفس نکشد. همین هم شد.
راوى: همسر شهید محمدابراهیم همت سردار خیبر
کتاب "به مجنون گفتم زنده بمان" فرهاد خضری، کتاب سوم، ص ٥٤