کد خبر 141650
۱۱ آبان ۱۳۹۷ - ۰۲:۰۵

هر روز با شهدا

#ماسه_به_جاى_آب_به_خورد_اسرا_دادند....!!

حیات: شب بود که ما را به بصره بردند، در یک پادگان نظامی، داخل اتاق‌ های حدوداً ۴۰ متری که کف آن نه موزاییک بود و نه سیمان، نزدیک به ۱۰۰ نفر از اسرا که بیشترشان مجروح بودند در این اتاق ‌ها نگهداری می‌ شدند، آن قدر اتاق دم کرده بود که نمی‌ توانستیم نفس بکشیم، همه ایستاده بودند، چون اگر می‌ نشستند احتمال خفه شدن آنها می‌ رفت، پنجره‌ ها با میله‌ های گرد مسدود شده بود، تشنگی به حد بالای آن رسیده بود.


حیات: از عراقی ‌ها فقط آب می‌ خواستیم و آنها هر از گاهی با یک سطل آب می‌ آمدند و به بچه ‌ها می‌ گفتند؛ دهانتان را باز کنید تا ما آب بپاشیم، اسرا به نوبت می‌ آمدند جلوی پنجره و آنها به جای این که سطل را بدهند تا آنها با سر کشیدن سطل، آب بخورند، آب را می‌ پاشیدند روی صورت بچه‌ ها که سهم هر یک از ما چند قطره بیشتر نمی ‌شد ولی همین قدر هم غنیمت بود.

این آب پاشیدن‌ ها چند مرتبه صورت پذیرفت، گروه آخر که آمده بود دم پنجره، سرباز عراقی دستور داد دهانشان را باز کنند، وقتی بچه ‌ها دهانشان را باز کردند، سرباز عراقی به جای پاشیدن آب، یک سطل ماسه را ریخت روی صورتشان، دهان بچه‌ ها پر شده بود از ماسه و تا صبح کارشان این شده بود که از دهان خشکیده ‌شان ماسه را خارج کنند.

چند تا از بچه ‌ها شهید شدند و ما بعد شهادتشان عراقی‌ ها را صدا می‌ زدیم تا پیکر آنها را از اتاق خارج کنند، یک کامیون نظامی آنجا بود که پیکر شهدا را داخل آن می‌ گذاشتند، دو تا سرباز غول‌ پیکر یکی دست‌ های شهید را می‌ گرفت و دیگری پاها را و با تاب دادن آن را پرتاب می‌ کردند داخل کامیون.

این صحنه ‌های دلخراش، ما را آتش می‌ زد، متأسفانه چند تا از بچه‌ های پاسدار لو رفتند، احتمالاً زیر شکنجه، بعضی از اسرا تاب نیاوردند و فرماندهان ‌شان را لو دادند، یکی از این پاسدارها که هنوز شلوار فرم سپاه تنش بود، ریش بلندی داشت، سرباز عراقی آنچنان محکم ریشش را کند که صورتش پر از خون شد، آنقدر او را زیر مشت و لگد گرفتند که به شهادت رسید.

طی دو روزی که در آنجا بودیم، من چشم رو چشم نگذاشتم، می‌ ترسیدم بخوابم و دیگر بلند نشوم، خودم دیدم طی این دو روز، دو تا کامیون از پیکرهای اسرای شهید را برده بودند. صحنه‌ های دلخراشی که در آنجا دیده بودم، باعث شده بود اصلاً دردم را فراموش کنم، بی‌ رحمانه با ما برخورد می کردند، این گروه از سربازان عراقی بعثی بودند، چون حساسیت زیادی روی پاسدارها و بسیجی ‌ها داشتند، به‌ ویژه اگر پاسداری لو می‌ رفت، تا حد مرگ کتکش می‌ زدند که بعضی وقت ‌ها منجر به شهادتش می‌ شد.

راوى: آزاده سرافراز صادق الیاسی

❌ خواندن این پست براى مسئولین شیشلیک خور از سفره انقلاب، حرام است!!

برچسب‌ها