#قسمت_دوم (٢ / ٢)
حیات: بی هیچ فوت وقتی، رفتیم به ایستگاه قطار اهواز تا بلیط برای رفتن به تهران تهیه کنیم، نداشتن برگه «امریه» این جا هم کار دست ما داد و بلیطی به ما ندادند، با کلی دردسر و البته کلک، با هم دستی یدالله و خانقلی، یواشکی خودمان را چپاندیم داخل قطار، به خاطر نداشتن بلیط، نمی شد به همین زودی توی کوپه قطار رفت، حالا حالاها بهترین جا، همان راهروی قطار بود، هر وقت سر و کلّه مأمور قطار پیدا می شد، طبق نقشه قبلی، داخل دستشویی مخفی می شدیم.
یکی، دو مرتبه ای این کار را کردیم اما بالاخره مأمور قطار، زرنگی اش به ما چربید و دست ما پیش اون رو شد، خانقلی که برگه داشت، مشکلی براش پیش نیامد اما من و یدالله، هر کدام، نفرى ٩٠ تومان جریمه شدیم، آن وقت ها این مقدار، پول کمی نبود، جیبمان که خالی شد هیچی، تازه مجبور بودیم سرِ پا تا تهران، توی سالن قطار بایستیم، از بس که ایستاده بودیم، زانوهامان درد گرفته بود، نخستین بار بود که سوار قطار می شدم، برای همین هیجان سوار شدن قطار، درد زانوهام را کم کرده بود.
هر چی گرمای جنوب بود، خودش را به زور چپانده بود توی راهروی قطار و مدام خودش را می چسباند به سر و روی ما، مجبور شدیم پنجره قطار را پایین بکشیم تا باد خنک به سرمان بخورد. در همین حین از بالا هر چند وقت یک بار، چیزی مثل آب، سرریز می شد به صورتمان، تعجب کردیم، هیچ نشانه ای از باران توی هوای داغ جنوب نبود، پیش خودمان گفتیم، لابد از رادیاتور قطار است، سعی می کردیم تلقین کنیم، آن قدرها هم مسأله بزرگ نیست که بخواهد ما را اذیت کند، مهم این است که داریم می رویم تهران و از آن جا هم به قائمشهر.
١٠ دقیقه ای گذشت، آب کمی سفت تر و لزج تر از قبل شده بود، انگار چیزی شبیه کِرِم، داشت از آن بالا می ریخت به صورت مان، چسبندگیِ مایع لزج، آن قدر زیاد شده بود که دیگر چشم چشم را نمی دید، مایع همه ی پهنای صورت ما را گرفته بود، هاج و واج مانده بودیم، بعد این همه بدبختی، این دیگر چه بلایی است؟ رو به آقایی که کمی آن طرف تر داشت ما را با خنده می پایید، گفتم: «آقا! این چیه که دارد از آن بالا میریزد سر ما؟»
سئوالم تمام نشده، آن آقا زد زیر خنده و گفت: «واقعاً شما نمی دانید که این آب، آب دستشویی قطاراست؟!» تا عبارت «آب دستشویی» آمد سر زبانش، حال هر سه مان به هم خورد، تازه فهمیده بودیم، توی این مدت، فاضلاب توالت بود که از خروجی توالت قطار، راه باز کرده بود و هیچ جایی هم بهتر از سر و صورت ما پیدا نکرده بود. بعد از این که متوجه ماجرا شدیم، با آن آقا زدیم زیر خنده، خنده برای بدبختی هایی که نمی خواست به این راحتی ها دست از سر ما بردارد....!!
راوى: على اکبر خنکدار از فرماندهان گردان حمزه سید الشهدا (ع) لشکر ویژه ٢٥ کربلا