کد خبر 141641
۲ آبان ۱۳۹۷ - ۰۱:۴۱

هر روز با شهدا

#على_پلنگ_هاى_جبهه....!

حیات: سال ١٣٦٣ از طرف جهاد بـه جزیـره مجنـون اعـزام شـده و در امـر جاده سازى مشغول کار شدم. ما اولین گروهى بودیم که از جهاد به جبهه اعزام مى شدیم. یک روز که به اتفـاق حـاج آقا کارنمـا، شـهید آرمـان و تعدادى دیگر از بچه هاى پشتیبانى براى جاده زدن به سـوى خـط مقـدم مى رفتیم، من یکى از رزمندگان را به حاج آقا معرفى کردم و گفـتم: ایـن برادرِ رزمنده تنها چهارده سال دارد، ببینید چقدر کوچک است!


حیات: حاج آقا کارنما نگاهى به جثـه درشـت و قـوى هیکـل او انـداخت و گفت: آخى! کوچولویى که مى گویى این باباست! از شنیدن این حرف همه خندیدیم و آن نوجوان که فهمیـد بـه او بـه چشم یک بچه نگاه نمى کنند، از خوشحالى اشک شوق ریخت. خیلـى از رزمنده ها با سن پایین، هیکلى ورزیده داشتند و آن نوجـوان هـم از آنهـا بود.

دوستى داشتم به نام على میرزایى که به خاطر شجاعت و دلیـرى بـه على پلنگ مشهور بود. سرِ نترسى داشت و بـزرگتـرین مـشکلات در نظرش چیزى نبودند. على هر وقت ترکش مى خورد، بـدون هـیچ گونـه ترس و دلواپسى، با انبردست آنها را بیرون مى کشید و روى زخـمهـایش را مى بست. به اعتقاد خیلیها، على مرد کم نظیرى بود که اسـتاد جنـگ و جبهه بود.

راوى: رزمنده محمد حسیبى

برچسب‌ها