حیات: حاج آقا کارنما نگاهى به جثـه درشـت و قـوى هیکـل او انـداخت و گفت: آخى! کوچولویى که مى گویى این باباست! از شنیدن این حرف همه خندیدیم و آن نوجوان که فهمیـد بـه او بـه چشم یک بچه نگاه نمى کنند، از خوشحالى اشک شوق ریخت. خیلـى از رزمنده ها با سن پایین، هیکلى ورزیده داشتند و آن نوجـوان هـم از آنهـا بود.
دوستى داشتم به نام على میرزایى که به خاطر شجاعت و دلیـرى بـه على پلنگ مشهور بود. سرِ نترسى داشت و بـزرگتـرین مـشکلات در نظرش چیزى نبودند. على هر وقت ترکش مى خورد، بـدون هـیچ گونـه ترس و دلواپسى، با انبردست آنها را بیرون مى کشید و روى زخـمهـایش را مى بست. به اعتقاد خیلیها، على مرد کم نظیرى بود که اسـتاد جنـگ و جبهه بود.
راوى: رزمنده محمد حسیبى