حیات: آمبولانس در کار نبود، در حالی که دست اسرا را با سیم برق بسته بودند، آنها را پشت یک تویوتا سوار کردند تا به اسکله کنار اروند منتقل شوند، کسی نبود که همراه اسرا برود، گفتم: خودم می روم. یک اسلحه کلاش گرفتم و قبل از این که سوار ماشین شوم آن را مسلح کردم.
اسرای عراقی که محبت مرا موقع پانسمان زخمهایشان دیده بودند از این که من همراهشان می رفتم راضی بودند، وقتی ماشین ما از جاده خاکی خارج شد و روی جاده آسفالته فاو ـ بصره قرار گرفت، دیدم یکی از اسرا که سیم دستش باز شده بود، دست خود را به سمت من گرفت که دوباره ببندم، از حالت آنها مشخص بود که از جنگ بریدند و به همین خاطر هم خود را تسلیم کردند....
برای آن که به آنها بگویم که برادر ما هستند و ما با اسرا خوب رفتار می کنیم، سیم دستش را باز کردم و به بیرون پرتاب کردم، این عمل من باعث شد اشک عراقی ها در بیاید و در آن تاریکی پشت تویوتا به دست و پای من بیفتند و تشکر کنند، آنها دست به جیبهاشان کردند و هر کدام سعی کردند با دادن یک هدیه از من تشکر کنند، یکی از آنها پیچ گوشتی کوچکی به من داد و دیگری....
و در همین حال وارد شهر فاو شدیم، به آنها گفتم که این شهر فاو است، اسرای عراقی با تعجب به هم نگاه کردند و داشتند با هم بحث می کردند، دست و پا شکسته به عربی سئوال کردم: «چه خبر شده؟» یکی از اسرا گفت: «به ما گفته بودند که شهر فاو را از نیروهای ایرانی پس گرفته ایم، اما الان می بینیم که دروغ می گفتند.»
کنار اسکله اروند، اسرای عراقی را تحویل بچه های اطلاعات و عملیات دادم و با اسرا خداحافظی کردم.
راوى: رزمنده دلاورِ واحد بهدارى لشکر ٢٥ کربلا رضا دادپور