حیات: روز اعزام بهش گفتم: مجید! من دوست ندارم تو رو دست و پا شکسته ببینما! مواظب خودت باش. نرى و درب و داغون برگردى!!! خندید و گفت: نه مامان! خیالت راحت، من جورى میرم که دیگه حتى جنازه ام هم به دستت نرسه.... به شوخى گفتم: لال شى! این چه حرفیه مى زنى! چیزى نگفت و ساکت ماند.
موقع اعزام تقریباً تمام مادرها توى محوطه ى چمن پادگان، کنار بچه هاشون بودند؛ اما مجید اصلاً کنارم نمى ماند! من هم دوست داشتم بچه ام مث بقیه بسیجى ها یه کم کنارم بمونه؛ اما مجید کم مى یومد. هر وقت هم مى یومد؛ گونه هام رو مى گرفت و مى گفت: چیه مامان! چرا رنگت پریده؟ چرا ناراحتى؟
بهش گفتم: این چه وضعشه؟ همه ى بسیجى ها کنار مادراشون هستن؛ تو چرا مدام این ور و اون ور میرى و پیشم نمى نشینى؟ اولش طفره مى رفت و جواب نمى داد. یه بار که خیلى اصرار کردم که کنارم بمونه؛ گفت:مامان جان! من وقتى کنارت مى نشینم و اون احساس مادرانه رو توى چهره ات مى بینم؛ مى ترسم شیطون وسوسه ام کنه و نذاره برم جبهه.....
مى ترسم این محبت مادرى مانع از رفتنم بشه. واسه همین کم میام کنارت مى شینم. موقع رفتن اومد سراغم. باهام روبوسى کرد و گفت: مامان! وقتى سوار شدیم من وسط اتوبوس مى ایستم. من تو رو نگاه مى کنم؛ تو هم من رو نگاه کن. تا جایى که میشه همدیگه رو نگاه کنیم....
وقتى ماشین حرکت کرد تا لحظه ى آخر براش دست تکون مى دادم. او هم برام دست تکون مى داد؛ تا جایى که دیگه همدیگه رو ندیدیم. این آخرین دیدارمون بود. چند روز بعد خبر شهادتش رو آوردند. همونطور که خودش گفته بود؛ دیگه جسدش برنگشت. هنوز هم برنگشته....
راوى: مادر شهید مجید قنبرى
کتاب "حکایت فرزندان روح الله ٢ "، صفحه ۹۲