کد خبر 141628
۲۰ مهر ۱۳۹۷ - ۲۳:۱۳

هر روز با شهدا

#وقتى_از_فرمانده_لشکر_کتک_خوردم....!!

حیات: درست چند ماه بعد از حضورمان در شهرک پایگاه شهید بهشتی اهواز، شروع کردم به بهانه گیری. بی­ خود و بی­ جهت بهانه می­ گرفتم؛ بهانه­ ی «جبهه رفتن». برای این بهانه، سر همه را درد می آوردم. لج بازی هایم تمامی نداشت. خسته نمی­ شدم، وِل نمی­ کردم. همه­ ى اینها برای رفتن بود.


 حیات: من آن گنجینه ­ها را در پایگاه شهید بهشتی دیده بودم، در وسعت خشکیده ­ی هفت تپه دیده بودم. بوی خاطرات داغ رزمندگان به تَنم خورده بود و عطر جذاب شهادت، فقط دو ساعت با من فاصله داشت. سدّ بزرگ سر راه، پدرم بود. حضور یک بچه در منطقه ممنوع بود. من این را درک می­ کردم.

صدای مارش جنگ از تلویزیون، امانم را بریده بود و به من هیجان می­ داد، با تمام شورِ کودکانه ­ام با آن ریتم، پا می­ گرفتم. آن روزها دل مادرم، بزرگ بود. نمی­ دانم چرا؟ بابا از سر تطمیع با من برخورد کرد و باز هم شرط نمره­ ی خوب و معدل عالی در درس­ ها را با من گذاشت. تلاش من هم در درس خواندن دیدنی بود.

بابا باید از آقا مرتضی قربانی «فرمانده لشکر ویژه ٢٥ کربلا» اجازه ­ی مرا می­ گرفت. آخرهای سال سوم ابتدایی بودم. معدلم شده بود هجده و خرده ای. نزدیک به همان چیزی که بابا انتظارش را داشت. تابستان نزدیک شده بود و من گوشزدهایم را به بابا تکرار می­ کردم. قرار شد بابا با آقای قربانی صحبت کند.

مرتضی قربانی هم همسایه ­ی ما در شهرک بود. تا سال ها که ما آن جا بودیم، ماشین «بیوکِ» آقای قربانی کنار خانه اش پارک بود؛ سُرمه ­ای یا مشکی بود؛ مطمئن نیستم. آرزو به دل شده بودم یک بار این ماشین استارت بخورد و راه رفتنش را ببینم. آقا مرتضی آن ماشین را از اصفهان آورده بود.

آن چهره ­ی خشن آقا مرتضی را که همه جا صحبت از آن بود، ما به عنوان همسایه هرگز ندیدیم. نوع برخورد او با دخترش زینب و خانمش معرکه بود. آقا مرتضی قربانی خیلی به استراحت مقیّد بود. حجم کاریِ بالایی داشت. زمانی که از خط می آمد و منزل بود، ساعت دو تا چهار وقت استراحتش بود. به بحث زمان بندی پابند بود. حساسیت زیادی در این مورد داشت.

یک بار یکی از بچه ­های توی شهرک، دوچرخه ­ام را برد خانه ­ی آقا مرتضی تا از تیررس من در امان باشد. ظهر بود که این مسئله را فهمیدم. رفتم دم خانه­ ی آقا مرتضی و در زدم، به طور وحشتناکی، با تمام قدرتم. فکر نمی کردم، آقا مرتضی خانه باشد. داد زدم: دوچرخه ام را می خواهم. دوچرخه ­ی من این جاست.

فکر می کردم دخترش زینب در را باز می­ کند. یکی، دو دقیقه ای به در کوبیدم، بی وقفه، طوری که اعصاب خودم خورد شد. ناگهان در باز شد. چشم های پُف کرده ی آقا مرتضی را که دیدم، سُست شدم. معطل نکرد و با پا زد به پشتم. در حال فرار پرت شدم روی زمین. بعد که مرا دید، از دلم درآورد و گفت: جواد! ظهر موقع استراحت است. نباید مزاحم مردم بشوی.

بعد از جنگ، بعضی وقت ها که دیدارم با آقا مرتضی توی مراسم یا برنامه ای تازه می شود، آقای قربانی به یاد آن خاطره می افتد و با هم می خندیم.

راوى: جواد صحرایى، رزمنده ٩ ساله در دفاع مقدس

برچسب‌ها