بسم رب الشهدا و الصدقین تنها به اسم الله آنکه برای همه رحمان است و برای پدرم رحیم
سلام بر پیشانی که بوسه گاه گلوله شد و پیشانی بند های سبز و سرخ که نماز را اقامه کرد .سلام بر پیکر های تیکه تیکه شده که نام آنها مزین بخش کوچه های شهر و دیارمان می باشد .پدر ملکوتی ام سلامی که از ژرفای قلبم به عظمت نام شهید برمی خیزد پذیرا باش به تو درود می فرستم که ملائک به احترام نامتو سر تعظیم فرو می اورند.قطره سلامی که از قلبم سر چشمه می گیرد تقدیم میکنم به مزار مقدست در دفتر ورق ورق شده ی پاییزی خود تو را جست و جو می کنم .
پدر جان سخت ترین لحظات من و خواهرم لحظه ای است که در مدرسه بعد از یاد گرفتن الفباء باید کلمه بابا را بنویسیم .جزئ از سخت ترین لحظات است که تکلیف هر شبت نوشتن بابا آمد است اما می دانی که هیچ گاه نمی آید. اخه درد دلم را به کی بگویم چه طور به معلمم بفهمانم که این جمله را زیاد تکرار نکند چون دستان کوچک ما تاب نوشتن چنین کلمه بزرگی را ندارد پدر جان من می دانم تو حرفایم را میشنوی. دوست داشتم در کنارم باشی تا سر بر زانویت بگذارم و درد دلهایم را برایت بگویم کاش بودی تا من هم مثل هم سن و سالهای خودم به تو می بالیدم .پدر جان برای بودنت دلم تنگ است و قاب عکست و مزارت مرحم دل مجروح من است. پدر جان با رفتنت دل من گرفت اخر با بودنت می شد به پیشواز بهار رفت . راستی پدر جان برای دیدن تو و همرزمانت به جبهه امدم جایی به اسم شلمچه و مهران وپنجوین. انجا که شما صاحبخانه و ما مهمان شما ایم . در کوه های سر به فلک کشیده کردستان به جای هر قطره از خون شما لاله های سرخی روییده که گویی خداوند بهشت را به زمین اورده تا بندگان ان را از نزدیک ببینند
پدرجان ان زمان که در کوچه و خیابان با همسالان خودم بازی می کردم معنای قاب عکسی که همیشه در کنارمان بود نمی فهمیدم من در ذهن کودکانه خود همواره منتظر مسافر عزیزی بودم که روزی بیاید و اندکی از غم و غصه های مادرم را تسکین دهد وقتی بزرگ تر شدم به راهنمایی رفتم وقتی معلم از ما میخواست خود را معرفی کنیم و شغل پدر هایمان بگوییم بغضی گلویم را فرا میگرفت با سختی بغضم را قورت میدادم و میگفتم پدرم در سفر است . پدر جان هر جا قاصدکی یا پروانه ای میبینم از ان ها خواهش میکنم پیغام من را به شما برسانند و بی اختیار گریه میکنم جای دست های خالی شما را روی شانه هایم احساس میکنم که میگوید چته مرد که گریه نمیکنه . از خدا می خواهم که همیشه عاشق انقلاب و رهرو راه ولایت فقیه وآقای خامنه ای باشم .
دست نوشته های خاکی ام تقدیم به پدران آسمانی که امید وارم روزی بتوانیم راه شهدا را ادامه دهیم و شرمنده نباشیم .پدرجان شهادت مبارک .
من فرزند جانباز 55% جنگ تحمیلی میباشم نوشته هایم را تقدیم به تمامی شهدای گلگون کفن جنگ تحمیلی و شهدای مدافع حرم می کنم . امیدوارم پذیرا باشند.
درسا حکمتی- کلاس نهم-کردستان